«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۵ فروردین ۱۲, پنجشنبه

دیواری به نام «حدّ» و برخی چشم اندازهای آینده ـ بازانتشار

آنگاه که اندکی آسمان و خورشید و ماه  و ستاره ها را شناختیم با خودسری پنداشتیم که همه ی آن ها به دور ما در گردش اند:
به دور ما که خودمان به خود، برنام «اشرف مخلوقات» بخشیده بودیم و می پنداشتیم در جهان هستی، یگانه و بی همتاییم.

پس از آن روشن شد که نه تنها در مرکز جهان نیستیم که حتا در مرکز کهکشان راه شیری نیز نیستیم؛ روی سیاره ای کوچک به گرد یکی از خورشیدهای نه کوچک و نه بزرگ، بر روی یکی از یال های آن کهکشان در گردشیم. سپس در دوره ی کنونی دریافتیم که امکان هستی جانداران در شکل های گوناگون آن در سپهر شناخته شده تا این هنگام، شمارگانی دستکم ده به توان یازده را دربرمی گیرد؛ گرچه هنوز نشانه ای از هیچ سیاره ای نیافته بودیم. همزمان ناچار شدیم تا امکان هستی سپهرهایی واژگون، دستِکم به همان گنجایش سپهر شناخته شده ی ما در ساختاری پیچیده تر از چهار سویه ی مکانی ـ زمانی را بپذیریم که در آن بجای پروتون با بار مثبت با پروتونی با بار منفی و بجای الکترون با بار منفی با الکترون بار مثبت و آخشیج هایی واژگون سر و کار خواهیم داشت؛ زیرا این ها را در کسر بسیار کوچکی از ثانیه در آزمایشگاه پدید آورده بودیم؛ و اینک، بازشناختی تازه که افق های نوتری به روی آدمی می گشاید:
«ستاره شناسان در گازهای پیرامون یک ستاره ی جوان خورشیدسان، مولکول های قند یافته اند» (گزارش زیر)؛ نشانه ای راستین از زندگی، جایی دیگر در سپهر بیکران و بس مهم تر از جستجوی ناموجوداتی زاده ی پندار خودمان!

... و بار دیگر، طنز گزنده و تلخ «مارک تواین» که زمین، این چرخنده ی کوچک سامانه ی خورشیدی۱ و باشگاه آدمیان و سایر جانداران آن را «زگیل کوچک کهکشانی» نامیده بود، در ذهنم جان می گیرد؛ "زگیل"ی که با همه ی کوچکی اش باید آن را پاس داریم و نگذاریم به دست خودمان: «اشرف مخلوقات» که اینک برنامی بیش از پیش ریشخندآمیز می شود، نابود شود.

از سفرهای آینده ی آدمی به کهکشان بسیار گفته و شنیده شده است و من هر بار، آنچه در این زمینه برای گفتن داشته و دارم به زمانی دیگر واگذاشته ام. اینجا، فشرده ای از آن را بازمی گویم:
ما آدمیان، در کالبد کنونی خود، هیچگاه توان دستیابی به نزدیک ترین سیاره ی همانند زمین یا جایی که آن را سازگار با خواست ها و نیازهای خود بتوانیم دگرگون نماییم، نخواهیم داشت؛ زیرا کالبد آدمی تنها برای زندگی در روی این سیاره سازگار است و نه در شرایطی دیگر: کالبدی زمینی! این را آزمایش های پی در پی و کم و بیش درازمدت فضانوردان اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی در ایستگاه فضایی «میر» (صلح) که بر بنیاد طرح نوآورانه ی «زندگی در مداری بسته» به هنگام خود از سوی دانشمند روسی: تسیولکوفسکی۲ شکل گرفته و جلو می رفت، بروشنی نشان داد. تنها اندامی از بدن آدمی که آن را تا اندازه ای بتوان فرازمینی یا کیهانی نامید، دیدگان اوست؛ آن هم تنها در آن اندازه که بتواند سپهر پیرامون خود را تا دورترها ببیند و ژرفایش را بکاود. 

ما در طبیعت که اجتماع آدمی نیز بخشی از آن را دربر می گیرد با دیواری به نام «حدّ» یا مرزهایِ عبورناپذیرِ (ردنشدنی) طبیعی در چارچوب زمانی ـ مکانی آن سر و کار داریم؛ «در چارچوب زمانی ـ مکانی» به این آرش که از مرزی یکبار رد شده در طبیعت، دوباره نمی توان رد شد؛ همانگونه که نمی توان به گذشته بازگشت و یا به گفته ی بسیار زیبا و پرآرش هراکلیت:
«از یک رودخانه نمی توان بیش از یکبار گذشت»! گرچه، در اینجا سخن از پیمایش روندی طبیعی در میان است؛ بسان «آدمیان نخستین» که از بسیاری سویه های کالبدشناسانه و بویژه توانایی های دست و زبان و مغز به پای آدمیان پسین یا همانا «آدم هوشمند» («هوموساپینس») کنونی نمی رسیدند؛ ولی با ابزارسازی در روندی رویهمرفته بسیار کند و درازمدت، خود را گام بگام از جهان دیگر «نخستی ها» («پریمات ها»)۳ جدا نموده با بازآفرینی طبیعت در برابر آن و خویشتن خویش ایستادند و نه تنها طبیعت پیرامون خود را دگرگون نموده، رنگی آدموار به آن دادند که دست ها و انگشتان شست شان دگرگون شد؛ مغزشان نخستین مانش ها را آفرید و زبانی گویا و نیوشا یافتند. اینجا، مرز میان جهان جانوران و زندگی زیستی با جهان آدمی و زندگی اجتماعی آدمیان است؛ جهانی نوپدید و فرگشتی اجتماعی که جایگزین فرگشت زیستی وی می شود. آدمی خود را بازمی شناسد و با آنکه هنوز بخش بسیار کوچکی از طبیعت پیرامون خویش است، خود را در برابر طبیعت می یابد.۴ به این ترتیب، در روندی پرشتاب که همواره نیز بر شتاب آن افزوده می شود، دانش و فن آوری آدمی به آنجا رسیده که بویژه در زمینه ی «زیست فن آوری» («بیوتکنولوژی») توان پشت سر نهادن مرزهای طبیعی را بیابد و روندهای بگونه ای طبیعی پیموده شده را بازسازی کند و کسی نمی داند، شاید با شناخت بیش تر از ماهیت نور و شتاب آن که مرزی ردنشدنی در سپهر شناخته شده بشمار می آید و با دستیابی به شتابی بالاتر از آن مرز به گذشته ی خود و گیتی نیز رهسپار شود. همه ی این ها در پهنه ی نظری شدنی است؛ ولی، آنچه اکنون تنها در پهنه ی نظری، شدنی بدیده می آید، روزی در آینده جان می گیرد و کالبدی راستین می یابد؛ تاریخِ دانش گواه آن است. آدمی است و توانایی های بیکران وی؛ آنگونه که مولوی بزرگ و مایه ی سرفرازی همه ی ما ایرانیان درباره اش می گوید:
«آنچه گفتند و سُرودند تو آنی    خودِ تو جانِ جهانی» 

شاید برخی از شما، ماجرای آن توپی که هرگز شلیک نشد را شنیده باشید. یادم نیست در کجا روی داد؛ در روسیه، شاید ترکیه و یا کشوری دیگر. می خواستند توپی بسیار بزرگ تر از واپسین توپ های دورزن آن هنگام بسازند تا فاصله هایی بازهم دورتر را نشانه بگیرد و چنین توپی نیز ساخته شد با گلوله هایی بزرگ تر درخور آن؛ ولی هیچگاه شلیک نشد یا درجا منفجر شد. این را درست به یاد نمی آورم و چندان مهم نیز نیست و به چند و چون و چگونگی آن نیز نمی پردازم که در آن ویژه کار نیستم. به هر رو، آن کوژ (قوس) هُذلولی که آن گلوله در آسمان می بایست می پیمود در توان چنان دستگاه پرتابی نبود. چنین آزمونی، جُستار «حدّ» را در آن زمینه روشن نمود و نشان داد که برای فاصله های دورتر، نیاز به فن آوری و ابزار پیشرفته تر دیگری است: موشک و دستگاه پرتاب آن! در اینجا، بزبان و از دیدگاه فلسفی با جُستار و مانشی به نام دگرگونی های کمّی (چندی) و چگونگی دگردیسگی آن به کیفیتی نو (دگرگونی کیفی یا چونی) سر و کار داریم. به عنوان نمونه ای ساده و پیش پا افتاده می توان به دگرگونی های آب در دماهای گوناگون اشاره نمود که در مرزهای مشخصی، کیفیت آن دگرگون می شود؛ در صفر درجه، یخ بسته، جامد می شود (دگرگونی کیفی) و در صد درجه بخار شده به گاز دگردیسه می شود (دگرگونی کیفی) و میان این دو دما کم و بیش روان و مایع است (دگرگونی کمی).

دانسته و آگاهانه نخواستم ستیزه ای فلسفی در این باره را بیاغازم. آن را برای نوشتاری بلندتر و بیش تر تئوریک گذاشته بودم که شاید بخت نوشتن آن را هرگز نیابم. برای جبران این کمبود و روشن شدن هرچه بیش تر جُستار، نمونه های دیگری در زیر یادآور می شوم:
هنگامی که نخستین سنگپایه های هستی جانداران (گیاهان و جانوران) با پیدایش «اسیدهای امینه» و انباشتگی گام بگام آن ها در اقیانوس های گرم نخستین که شاید ده ها میلیون سال بدرازا کشیده باشد، کالبدی راستین یافت (دگرگونی کمی)، فرآیند همانندسازی در برخی «اسیدهای امینه» ی جهش یافته۵ و پیدایش نخستین جانداران تک سلولی۶ آغاز شد (دگرگونی کیفی) که در پی آن، برجای مانده ی «اسيدهای امينه» کم وبیش پرچگال اقیانوس ها يا به زبانی نمادین: «آبگوشت نخستین» را خوردند و آن را کم و بیش به طور کامل پاک کردند.۷ شاید «پلانکتون ها» را بتوان واپسین بازماندگان این جانداران بشمار آورد.

نمونه ی دوم را در هماوندی با چگونگی فرگشت سامانه های اجتماعی ـ اقتصادی از تاریخ کنونی میهن مان که پیش تر در نوشتاری به آن اشاره نموده ام، یادآور می شوم:
«نگاهی به وضعيت اقتصادی کشورمان از انقلاب بهمن به اين طرف نشاندهندۀ آن است که روند دردناک و غيرانسانی انباشت نخستين سرمايه‌داری با فراز و نشيبی اندک، همچنان ادامه داشته و به روند تثبيت شده و تکامل يافتۀ گردش سرمايه، آنگونه که در کشورهای "پيشرفتۀ" سرمايه‌داری شاهد آن هستيم، فرانروييده است. فرار گسترده و بی‌سابقۀ سرمايه از کشور، سپرده‌های بسيار بزرگ درآمدهای نفتی در بانک‌های خارجی (به طور عمده اروپايی) که در عمل نقش چندانی در بخش اقتصاد مولد کشور ندارند، به همراه انباشت نسبی سرمايه در بخش‌های غيرمولد مانند املاک و مستغلات، همه و همه گويای اين امر است. دورۀ پس از انقلاب تاکنون گواه روشنی بر اين امر است که تاريخ را با همان درونمايه و برونزدی که پيش‌تر و در جايی ديگر داشته است، نمی‌توان بازآفريد ... به طريق اولی، نمی‌توان ليبراليسم بورژوايی را آنگونه که در اروپای سده‌های گذشته پديد آمده - و يا به هر شکل ديگری- در کشورمان پديد آورد. اين، امکانی از نظر تاريخی از دست رفته و راهی بن بست است. پی‌آمدهای پيمودن چنين راهی، اوضاع انفجارآميز کنونی ميهنمان است که در زمانی که اين سطرها به روی کاغذ می‌آيد آبستن رويدادهای بسيار جدی و خطرناک است. البته طرد راه رشد سرمايه‌داری و سمت‌گيری سوسياليستی در اقتصاد و سياست کشور ما در دوران معاصر، در شرايطی که ديگر از اردوگاه کشورهای سوسياليستی به عنوان بزرگ‌ترين پشتيبان مادی ـ معنوی جنبش‌ها و انقلابهای اجتماعی چيز زيادی برجای نمانده، با دشواری‌های بيش‌تری نسبت به پيش همراه است؛ اما به هر حال، آنگونه که از جانب برخی محافل سياسی ادعا می‌شود، نشدنی هم نيست. کافی است نگاهی گذرا به آنچه که در زمانی کوتاه‌تر از انقلاب بهمن تاکنون و در شرايطی به مراتب ناگوارتر از وضعيت کشور ما در برخی از کشورهای آمريکای لاتين به سود زحمتکشان انجام شده، بيفکنيم تا مفهوم اين شدن را دريابيم.»۸ 

نمونه ی سوم را برپایه گفته ی کسی یادآور می شوم که با نادیده گرفتن اشتباهات تئوریک و سیاسی گاه چشمگیری که در نوشته هایش دیده می شود و شوربختانه نتوانسته ام در آن زمینه ها یادداشت یا نوشتاری جداگانه بنگارم، رویهمرفته از دانش و بینشی خوب درباره ی جهان و بویژه چالش های روسیه و اکرایین برخوردار است؛ وی در یکی از نوشتارهایش، چنین می آورد:
«اگرچه روسیه را هنوز نمی توان کشوری امپریالیستی نامید، ولی این کشور در مرحله گذار به امپریالیسم قرار دارد.» در اینجا به پیامدهای چنین اشتباه بزرگی در هماوندی با نوشتار وی نمی پردازم و به ناچار در چارچوب جُستار این نوشتار به آن اشاره ای گذرا می کنم. در پوشه ی نوشتار وی، همان هنگام که آن را خواندم، یادداشت زیر را افزوده بودم:
«چنین مرحله ای در تاریخ گذشته است؛ حتا کشور چین نیز که شرایط بهتری دارد به این مرحله نخواهد رسید. روسیه، دست بالا همان روندی را خواهد پیمود و در بهترین شرایط به همان جایگاهی دست خواهد یافت که روسیه تزاری داشت:
خرده امپریالیستی پیرو و دنباله ی سامانه ی امپریالیستیِ جاافتاده ی باخترزمین. رشد ناموزون اقتصادی چنان امکانی برای پدیداری انحصارات بزرگ تازه در سایر منطقه های چهان نخواهد داد و کاربرد ”خرده امپریالیسم“ آمیخته واژه ای نمادین و کم و بیش به همان آرشی است که نقش و جایگاه روسیه تزاری به عنوان وامانده ترین کشور دنباله رو حلقه کشورهای امپریالیستی باخترزمین تا پیش از ”جنگ جهانی نخست“ را بازمی تاباند» 

در این دو نمونه که بگونه ای فشرده به آن ها اشاره نمودم نیز با جُستار «حدّ» و مرزهایی ردنشدنی سر و کار داریم؛ هیچکدام از دو کشور یادشده و نیز کشورهای دیگری چون برزیل، هیچگاه به آستانه ی سامانه ی سرمایه داری امپریالیستی نیز نخواهند رسید. این مرزی یکبار رد شده در تاریخ جامعه ی آدمی است و دوباره پیمودنی نیست؛ به این دلیل ساده که «سامانه ی سرمایه داریِ پیش از انحصارات» با پیدایش انحصارات بزرگ سرمایه داری که از همان آغاز، همه ی نشانه های انباشتگی آن سامانه به مرزهای گنجایش و اندکی پس از آن، گندیدگی و انگلوارگی خود را به نمایش نهاد، دیگر جایی برای پی گرفتن چنین روندی تاریخی برجای ننهاده است و کلید دریافت بهتر جُستار که تنها به آن اشاره نموده ام نیز از آن میان و مهم تر از همه، «قانون رشد ناموزون اقتصادی ـ اجتماعی» در این سامانه است که درباره ی چند و چون آن در نوشتارهای دیگری سخن رفته و بررسی بیش تر آن در چارچوب این نوشتار نمی گنجد. سامانه ی سرمایه داری به مرزهای خود رسیده، درجا می زند و می لنگد؛ گویی با لگد کوبیدن به دیواری رد نشدنی، پای خود را می شکند و هربار بیش تر زمینگیر می شود؛ حتا کشور چین با آنکه در سنجش با روسیه از امکانات گسترده تری برای امپریالیست شدن برخوردار است و برخی رهبران گذشته و کنونی آن نیز چنین پندارهای خامی در سر می پرورانده و می پرورانند، هرگز امپریالیست نخواهد شد. آن سوی دیوار، سوسیالیسم است که باید بتوان به آن رسید. اکنون سخن بر سر دوراهی بیم و امیدی است که یا آدمی سرانجام خواهد توانست دندان نیش سرمایه داری امپریالیستی را بکشد و آن را تا اندازه ی ممکن کم خطرتر نموده، راه را برای پیمایش هرچه پرشتاب تر سوسیالیسم و سمتگیری های سوسیالیستی در کشورهای کم رشدتر بگشاید یا بیم مرگ و نابودی آدمی و سایر جانداران می رود. در این باره، در یکی از نوشتارهای پیشینم، چنین آمده بود:
«... آفرینش جامعه سوسیالیستی و در پی آن، جامعه کمونیستی، بسان همه ی انقلاب ها و جنبش های اجتماعی، تنها یک بخت بزرگ تاریخی برای همه ی بشریت است که اگر به هنگام از آن سود برده نشود، می توان آن را برای همیشه از دست رفته پنداشت. همانگونه که آزمون ها و آروین های انقلاب ها و جنبش های کنونی نشان می دهند، ساده اندیشی خواهد بود اگر بینگاریم که چنین بخت های بزرگ تاریخی، پس از هر شکست، بارها و بارها فراهم شده، سرانجام به بار نشیند؛ زیرا همانگونه که پیشرفت های فن آوری و علمی، زیربناهای پدیداری چنین بخت های کوچک و بزرگی را فراهم می کنند، پیشرفت هایی دیگر، آن بخت های تاریخی پدید آمده در شرایط پیشین را یکبار و برای همیشه از میان می برند. 

سامانه ی بدخیم سرمایه داری که اکنون دیگر آشکارا نابودی بسیار گسترده ی نسل بشر از راه های گوناگون را در سر می پروراند، اگر نتواند به چنین تبهکاری دست یازد، آن هنگام که آدم ـ ابزارهای توانمندتر و کارآمدتر از ”آدمیانِ با خاستگاه طبیعی“ (بیولوژیک) پدیدار شوند، به شیوه ای دیگر به آن آماج دست خواهد یافت. معنای آن البته پابرجا ماندن سامانه ی سرمایه داری نیست؛ زیرا با چنین جهشی همه ی مناسبات تولید اجتماعی نیز از ریشه دگرگون شده و چیزی تازه سر برخواهد آورد و پرسش هایی نو برخواهد انگیخت که پیش از آن زمینه ای نمی توانست داشته باشد.»۹ 

... و سخن پایانی را با آنچه هسته ی بنیادین این نوشتار را دربرمی گیرد و انگیزه ی نوشتن آن نیز شد به پایان می رسانم؛ گرچه، همه ی آنچه در این باره گفتنی است را نگفته ام:
آدمی تنها آن هنگام خواهد توانست نخستین مرزهای سپهر بیکرانه را برای دستیابی جایی دیگر برای زیست خود درنوردیده، پشت سر نهد که خود را تا اندازه ای بسیار با نرم ابزارهای «زیست فن آوری» نوین و نوین تری که زندگی ابدی و تاب آوردن وی و ابزارهای ساخته و پرداخته اش در برابر شتاب های نزدیک به شتاب نور را که برای سفرهای کیهانی ناچار به دستیابی به چنین شتابی نیز هست، پایور (تضمین) نماید و در آن صورت، وی توان بازسازی و دگرسانی خویش را افزون بر بازآفرینی طبیعت پیرامون یافته و چیزی دیگر خواهد بود؛ شاید هر چیزی جز آدمی! و همچنان، این پرسش آزاردهنده:
«آیا جانبداری از ”آدمیانِ با خاستگاه طبیعی“ در برابر آدم ـ ابزارهای توانمندتر، کارآمدتر و باهوش تر، پشتیبانی از گذشته در برابر آینده، نادیده گرفتن واقعیتی عینی و ضد دیالکتیک ماتریالیستی نخواهد بود؟»۱۰ 

ب. الف. بزرگمهر     ۲۳ شهریور ماه ۱۳۹۳

 http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/09/blog-post_65.html 

پی نوشت: 

۱ ـ بجای «منظومه شمسی» می توان «سامانه ی خورشیدی» بکار برد. 

۲ ـ همه ی این طرح ارزنده که به دلیل فروپاشی نخستین کشور زحمتکشان جهان، پی گرفته نشد، در بلبشوی دوران خودباختگی ها، خودفرختگی ها و خیانت ها در آن کشور که به گفته ای آن مردک بیشرم: یلتسین، تنها دو سال کافی است تا در بازار سرمایه داری شیرجه برویم ـ و فرآورده های تلخ آن اینک بیش از پیش روشن است! ـ به چنگ «یانکی ها» افتاد و از آن در برخی از فرآورده های خود با آماج هایی دیگر سود بردند. 

۳ ـ «نخستی ها» («پریمات ها») به سه دسته بخش می شوند:
لمورها ، میمون ها و آدمیان. والاترین میمون های بی دُم کنونی چون شمپانزه و گوریل، در شاخه ی زیستی، پسرعموها و دخترعموهای (بیگمان، پسردایی و پسرخاله نیز می توان گفت!) آدمیان کنونی بشمار می آیند. 

۴ ـ هماوندی میان دست هایی آفریننده و بازسازنده ی طبیعت با مغزی که واپسین پله های فرگشت «زیست شناختی» (بیولوژیک) را پشت سر می نهد، همراه با زبانی که گام بگام جانشین بازتاب های احساسی ریشه گرفته از بخش های پایینی مغز: «هیپوتالاموس» و «سامانه ی نشانه های نخستین» شده، «سامانه ی نشانه های دومین» را در آدمی پدید می آورد و گسترش می دهد؛ اینجا مرز میان جهان جانوران و زندگی زیستی با جهان آدمی است؛ جهانی نوپدید و فرگشتی اجتماعی که جایگزین فرگشت زیستی وی می شود. آدمی خود را بازمی شناسد و با آنکه هنوز بخش بسیار کوچکی از طبیعت پیرامون خویش است، خود را در برابر طبیعت می یابد. 

۵ ـ جهش (mutation)، دگردیسگی های (دگرگونی های کوچک چونی یا کیفی) در ساختار ژنی جانداران را گویند که بویژه در جانداران ریزتر بیش تر و پرشتاب تر رخ می دهند. به عنوان نمونه، می توان به جهش های برخی ویروس های بیماری زا که در مرز میان «جهان جانداران» و «جهان بیجان ها» قرار دارند، اشاره نمود که در پی هر دگردیسگی در برابر دارو یا اندازه ی پیشین از یک دارو (dose) ایمن شده، پزشک را وادار به افزایش اندازه ی دارو یا جایگزینی آن با دارویی نیرومندتر می کنند. 

۶ ـ  «کواسروات ها» 

۷ ـ «... حتا بازآفرينی پديده‌های طبيعی که در مقام مقايسه با پديده‌های اجتماعی در پلۀ تکاملی بسيار پايين‌تری قرار دارند، به طور طبيعی و آنگونه که يک‌بار پيش آمده است، ديگر شدنی نيست. برای نمونه، ديگر نمی‌توان اقيانوس‌ها را به شرايطی برگرداند که در آن نخستين موجودات زنده (کواسروات‌ها) به خوردن باقی‌ماندۀ اسيدهای آمينه اشباع شده يا به عبارتی ديگر «آبگوشت اوليه» پرداختند و آن را تقريباً به طور کامل پاک کردند.»
برگرفته از «کدامین گزینه پاسخگوست؟»، ب. الف. بزرگمهر، گاهنامه اینترنتی «عدالت»، ۲۵ مهر ماه ١٣۸۵
http://www.edalat.org/sys/content/view/470/5/
 

۸ ـ «کدامین گزینه پاسخگوست؟»، ب. الف. بزرگمهر، گاهنامه اینترنتی «عدالت»، ۲۵ مهر ماه ١٣۸۵
http://www.edalat.org/sys/content/view/470/5/ 

۹ ـ «سمتگیری سوسیالیستی، گُزینه ای دشوار، دست یافتنی، ولی نه ناگزیر!»، ب. الف. بزرگمهر، ۲۰ بهمن ۱۳۸۹
http://www.behzadbozorgmehr.com/2011/02/blog-post_09.html 

۱۰ ـ همانجا 

چند نوشتار دیگر هماوند با جُستار این نوشتار:
چگونه "جهان افلاتون" به واقعیت می پیوندد!، ب. الف. بزرگمهر، سوم آبان ماه ۱۳٨٨
http://www.behzadbozorgmehr.com/2009/10/blog-post_25.html

فناوری روباتیک در سال گذشته، ب. الف. بزرگمهر،  ۲۹ اسپند ماه ۱۳۸۹
http://www.behzadbozorgmehr.com/2011/03/blog-post_1426.html

نه تنها دوست آدمی که جایگزین وی در چرخه ی فرآوری کالاها و خدمات!، ب. الف. بزرگمهر، هفتم آبان ماه ١٣٩١
 http://www.behzadbozorgmehr.com/2012/10/blog-post_29.html 

*** 

ستاره شناسان در فضا "قند" یافتند! 

ستاره شناسان در گازهای پیرامون یک ستاره ی جوان خورشیدسان مولکول های قند یافته اند.

گروهی از ستاره شناسان با بهره از آرایه ی گسترده ی میلیمتری/زیرمیلیمتری آتاکاما (آلما، ALMA) مولکول های قند را در گازهای پیرامون یک ستاره ی جوان خورشیدسان شناسایی کرده اند. این نخستین بار است که قند در فضا و به دور چنین ستاره ای یافته می شود، و این یافته نشان می دهد که بلوک های سازنده ی زندگی در زمان مناسب و در وقت مناسب به سیاره هایی که پیرامون این ستاره در حال ساخته شدنند افزوده خواهند شد.

اخترشناسان در گازهای پیرامون یک ستاره ی دوتایی جوان و هم جرم خورشید به نام IRAS 16293-2422، مولکول های "گلیکول آلدهید" (C۲H۴O۲) را یافتند - یک شکل ساده از قند. گلیکول آلدهید پیشتر هم در فضای میان ستاره ای دیده شده بود ولی این نخستین بارست که نزدیک یک ستاره ی خورشیدسان، و در فاصله ای  برابر با فاصله ی اورانوس از خورشید در منظومه ی خورشیدی خودمان یافته می شود. این کشف نشان می دهد که برخی از ترکیبات شیمیایی موردنیاز زندگی درست همزمان با شکل گیری سیاره ها در این منظومه وجود دارند.

یس یورگنسون از بنیاد نیلز بوهر دانمارک می گوید: 
«ما در قرص گاز و غبار پیرامون این ستاره ی نوپا گلیکول آلدهید یافتیم که گونه ای ساده از قند است و چندان با قندی که در قهوه مان می ریزیم تفاوت ندارد. این مولکول یکی از اجزای سازنده در شکل گیری RNA است که - مانند DNA - یکی از بلوک های بنیادین زندگی می باشد.

حساسیت بالای آلما - حتی به هنگام کار در محدوده ی کوتاه ترین طول موج هایی که از نظر فنی چالش برانگیزند - برای این مشاهدات مهم و حیاتی بود، مشاهداتی که طی مرحله ی بازبینی و تایید علمی رصدخانه توسط یک آرایه ی ناتمام از آنتن ها انجام شده بود.

سیسیل فاور از دانشگاه آروس دانمارک می گوید: «آنچه که به راستی در یافته های ما هیجان انگیز است اینست که مشاهدات آلما نشان می دهند که مولکول های قند در حال کشیده شدن به سوی یکی از دو ستاره ی درون این منظومه اند. این مولکول های قند نه تنها در جای درستی برای راه یافتن به درون یک سیاره واقع شده اند، بلکه در جهت درستی هم در حال حرکتند.» 

از «گوگل پلاس» با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

درود بر نماد وجدان دوران ما: فیدل کاسترو! ـ بازانتشار

زنده باد کوبا و مردمانش!

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 http://www.behzadbozorgmehr.com/2012/10/blog-post_3838.html




















از براى اين‌همه خائن بود يك دار كم ...

بازگويم اين سخن را گرچه گفتم بارها
مى‌نهند اين خائنين بر دوش ملّت بارها
.
پرده‌هاى تار و رنگارنگى آيد در نظر
ليك مخفى در پس آن پرده‌ها اسرارها
.
مارهاى مجلسى داراى زهرى مهلك‌اند
الحذر بارى از آن مجلس كه دارد مارها
.
دفع اين كفتارها گفتار نتواند نمود
از ره كردار بايد دفع اين كفتارها
.
كشور ما پاك كى گردد ز لوث خائنين
تا نريزد خون ناپاك از در و ديوارها؟
.
مزد كار كارگر را دولت ما مى‌كند
صرف جيب هرزه‌ها، ولگردها، بيكارها
.
از براى اين‌همه خائن بود يك دار كم
پر كنيد اين پهن ميدان را ز چوب دارها
.
دارها چون شد به پا، با دست كين بالا كشيد
بر سر آن دارها، سالارها، سردارها
.
فرّخى اين خيل خواب‌آلود، مست غفلت‌اند
اين سخن‌ها را ببايد گفت با بيدارها

فرخی یزدی

با سپاس فراوان از گرامی فرستنده ی سروده!   ب. الف. بزرگمهر

دیگر نیازی به بهشت رفتن مان نیست ...


























تصویر از «گوگل پلاس»

۱۳۹۵ فروردین ۱۱, چهارشنبه

گونه ای هوشمندی در چارچوبِ کوته بینی که ره به جایی نخواهد برد! ـ بازانتشار

گفته ی چشمگیر و رویهمرفته درستی از بنیامین فرانکلین، دانشمند و سیاستمدار برجسته ی سده ی هژدهم ترسایی است که گویی در پاسخ یه «بَرَک حسین اوباما» بر زبان آمده است:
«هر جامعه ای که برای دستیابی به اندکی امنیت، اندکی آزادی را از دست بدهد، سزاوار هیچکدام نبوده و هر دو را از دست خواهد داد.» (تصویر پیوست) 

پیش از آنکه گفته ی آن دانشمند را بخوانم، همزمان با خواندن گفته های «بَرَک حسین اوباما»* و گویی در پاسخ به وی با خود می اندیشیدم:
درست به همین شوند، سگ های درنده ای که می پرورید و به جان یکدیگر و این و آن می اندازید، روزی پاچه ی شما را نیز خواهند گرفت و اگر دندان شان به پای شما نرسد، گلوی فرزندان و نوه های تان را خواهند درید؛ فرزندان و نوه هایی که کم ترین تفاوتی در زمینه ی حق زیستن و خوب زیستن، میان آن ها با کودکانی که بدست سگان دست پرورده تان دریده می شوند یا زیر بمب های شما می میرند، نیست.

با این چالش، هم اکنون نیز هر از گاهی روبرویید و به چشم خویش می بینید که آنچه تاکنون پرورده اید، همواره در مهار و گوش به فرمان شما نیست و گاه سازی دیگر کوک می کند؛ چنانچه این روند، همینگونه پیش رود و نیروهای اجتماعی پیشرو در کشورهای گوناگون نتوانند جلوی آن را گرفته، سگ های دست پرورده تان را سرکوب کنند، چنین چالشی برای خودتان نیز بس دست و پاگیر خواهد شد. با همه ی هوشمندی کسانی چون تو که تن به خدمت خداوندان جهان سرمایه داده ای، سامانه ای زمینگیرشده و میرا از دیدگاه تاریخی، کوته بین تر از آن است که هوشمندترین مزدوران و دست اندرکارانش بتوانند آن را از مرگ برهانند:
گونه ای هوشمندی در چارچوبِ کوته بینی که ره به جایی نخواهد برد!

ب. الف. بزرگمهر     ۲۳ مهر ماه ۱۳۹۴  

http://www.behzadbozorgmehr.com/2015/10/blog-post_56.html

* می پندارم مهم است دریافته شود که شما نمی توانید ۱۰۰ درصد امنیت داشته باشید و آنگاه ۱۰۰ درصد حریم خصوصی، بی هیچ دردسری. ما به عنوان یک جامعه بر آن آهنگیم که از برخی گزینه ها بهره مند شویم.

ما توی دهن این رژیم پلید می زنیم! ـ بازانتشار

به ویدئوی زیر بنگرید و گوش فرادهید! فرازهایی از سخنرانی تاریخی آخوند روح الله خمینی در نخستین روز بازگشتش به ایران، در بهشت زهرای تهران، ۱۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ را برگرفته ام. برای سنجش با اوضاع بس ناگوارتر از آن روزگار، تنها همین بس که بجای «شاه»، «ولی فقیه» بنشانید؛ جای «سلطنت»، «رژیم ولایت فقیه»! جای «مجلس سنا» را هم می توان با «شورای نگهبان تاریک اندیشی و تیره روزی» پر نمود و برخی جمله ها را با «صفت تفضیلی» آراست. به عنوان نمونه، بجای «فرهنگ ما را یک فرهنگ عقب نگه داشته، درست کرده است»، نوشت:
فرهنگ عقب نگه داشته شده ما را عقب مانده تر نمود!

آیا ما حق داریم، پا در جای پای وی که به پشتوانه ی ملت گفته بود:
«من تو دهن این دولت می زنم ... من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می کنم ...»، نهاده و بگوییم:
ما توی دهن این رژیم پلید می زنیم؟

ب. الف. بزرگمهر   ششم بهمن ماه ۱۳۹۴

 http://www.behzadbozorgmehr.com/2016/01/blog-post_26.html 

*** 

فرازهایی از سخنرانی تاریخی آخوند روح الله خمینی در بهشت زهرای تهران ۱۲ بهمن ۵۷ 

«... این مصیبت‌ها برای چه به این ملت وارد شد، مگر این ملت چه می‌گفت و چه می‌گوید که از آ‌ن‌وقتی که صدای ملت در آمده است تا حالا قتل و ظلم و غارت و همه اینها ادامه دارد. ملت ما چه می گفتند که مستحق این عقوبات شدند

... این سلطنت از اول یک امر باطلی بود، بلکه اصل رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی است و خلاف حقوق بشر است.

... چنانچه یک ملتی رای دادند (ولو تمامشان) به اینکه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقی ملت پنجاه سال از این، سرنوشت ملت بعد را معین می کند سرنوشت هر ملتی به دست خودش است.
...
... ملت در صد سال پیش از این، صدوپنجاه سال پیش از این، یک ملتی بوده، یک سرنوشتی داشته است و اختیاری داشته ولی او اختیار ماها را نداشته است که یک سلطانی را بر ما مسلط کند.

... چه حقی آنها داشتند که برای ما سرنوشت معین کنند هر کسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟
مگر آن اشخاصی که درصد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می توانند سرنوشت یک ملتی را که بعدها وجود پیدا کنند، آنها تعیین بکنند؟ ...
...
من از شما مردم تهران سوال می کنم که آیا این وکلائی که در مجلس هستند، چه در مجلس سنا و چه در مجلس شورا شما اطلاع داشتید که اینها را خودتان تعیین کنید اکثر این مردم می شناسند این افرادی را که به عنوان مجلس و به عنوان وکیل مجلس سنا یا مجلس شورا در مجلس هستند یا این هم با زور تعیین شده بدون اطلاع مردم.

مجلسی که بدون اطلاع مردم است و بدون رضایت مردم است، این مجلس، مجلس غیرقانونی است. بنابر این اینهائی که در مجلس نشسته اند و مال ملت را گرفته اند به عنوان اینکه حقوق هر فرض کنید که وکیلی اینقدر است، این حقوق را حق نداشتند بگیرند و ضامن هستند. آنهائی هم که در مجلس سنا هستند، آن ها هم حق نداشتند و ضامن هستند.
...
این ملت حرفی را که داشتند در زمان محمدرضاخان می گفتند که این سلطنت را ما نمی خواهیم و سرنوشت ما با خود ماست. در حالا هم می گویند که ما این وکلا را غیرقانونی می دانیم، این مجلس سنا را غیرقانونی می دانیم، این دولت را غیرقانونی می دانیم.

آیا کسی که خودش از ناحیه مجلس، از ناحیه مجلس سنا، از ناحیه شاه منصوب است و همه آنها غیر قانونی هستند، می شود که قانونی باشد ما می گوئیم که شما غیر قانونی هستید باید بروید ... از خود وکلا بپرسید که آیا شما را ملت تعیین کرده است هر کدام ادعا کردند که ملت تعیین کرده است، ما دستشان را می دهیم دست یک نفر آدم ببرد او را در حوزه انتخابیه اش، در حوزه انتخابیه اش از مردم سوال می کنیم که این آقا آیا وکیل شما هست، شما او را تعیین کردید حتما بدانید که جواب آنها نفی است. بنابر این آیا یک ملتی که فریاد می کند که ما این دولت مان، این شاه مان، این مجلس مان برخلاف قوانین است و حق شرعی و حق قانونی و حق بشری ما این است که سرنوشت مان دست خودمان باشد، آیا حق این ملت این است که یک قبرستان شهید برای ما درست بکنند، در تهران، یک قبرستان هم در جاهای دیگر.

من باید عرض کنم که محمد رضای پهلوی، این خائن خبیث برای ما رفت، فرار کرد و همه چیز ما را به باد داد.

مملکت ما را خراب کرد، قبرستان های ما را آباد کرد. مملکت ما را از ناحیه اقتصاد خراب کرد. تمام اقتصاد ما الان خراب است و از هم ریخته است که اگر چنانچه بخواهیم ما این اقتصاد را به حال اول برگردانیم، سال های طولانی با همت همه مردم، نه یک دولت این کار را می تواند بکند و نه یک قشر از اقشار مردم این کار را می توانند بکنند، تا تمام مردم دست به دست هم ندهند نمی توانند این به هم ریختگی اقتصاد را از بین ببرند.

... بکلی زراعت ما از بین رفت و الان شما در همه چیز محتاجید به خارج؛ یعنی محمدرضا این کار را کرد تا بازار درست کند از برای آمریکا و ما محتاج به او باشیم ...

فرهنگ ما را یک فرهنگ عقب نگه داشته درست کرده است، فرهنگ ما را این عقب نگه داشته به طوری که جوان های ما تحصیلاتشان در اینجا تحصیلات تام و تمام نیست و باید بعد از اینکه یک مدتی در اینجا یک نیمه تحصیلی کردند آن هم با این مصیبت ها، آن هم با این چیزها، باید بروند در خارج تحصیل بکنند. ما پنجاه سال است، بیشتر از پنجاه سال است دانشگاه داریم و قریب سی و چند سال است که این دانشگاه را داریم لکن چون خیانت شده است به ما، از این جهت رشد نکرده، رشد انسانی ندارد، تمام انسان ها و نیروی انسانی ما را از بین برده است این آدم.

این آدم به واسطه نوکری که داشته، مراکز فحشا درست کرده، تلویزیونش مرکز فحشاست، رادیویش بسیاریش فحشاست، مراکزی که اجازه دادند برای اینکه باز باشد، مراکز فحشاست، اینها دست به دست هم دادند ... ما با سینما مخالف نیستیم ما با مرکز فحشا مخالفیم. ما با رادیو مخالف نیستیم ما با فحشا مخالفیم. ما با تلویزیون مخالف نیستیم ما با آن چیزی که در خدمت اجانب برای عقب نگه داشتن جوانان ما و از دست دادن نیروی انسانی ماست، با آن مخالف هستیم. ما کی مخالفت کردیم با تجدد ...

... تمام نفت ما را به غیر دادند، به آمریکا و غیر از آمریکا دادند، آنی که به آمریکا دادند عوض چه گرفتند عوض، اسلحه برای پایگاه درست کردن برای آقای آمریکا. ما، هم نفت دادیم و هم پایگاه برای آنها درست کردیم.

آمریکا با این حیله که این مرد هم دخالت داشت، با این حیله نفت را از ما برد و برای خودش در عوض پایگاه درست کرد یعنی اسلحه آورده اینجا که ارتش ما نمی تواند این اسلحه را استعمال بکند، باید مستشارهای آنها باشند، باید کارشناس های آنها باشند. این هم از ناحیه نفت که این نفت ما را اگر چند سال دیگر خدای نخواسته این عمر پیدا کرده بود، عمر سلطنتی پیدا کرده بود، مخازن نفت ما را تمام کرده بود، زراعت مان را هم که تمام کرده، این ملت بکلی ساقط شده بود و باید عملگی کند برای اغیار ...
خون های جوان های ما برای این جهات ریخته شده، برای اینکه آزادی می خواهیم ما. ما پنجاه سال است که در اختناق بسر بردیم، نه مطبوعات داشتیم، نه رادیوی صحیح داشتیم، نه تلویزیون صحیح داشتیم، نه خطیب توانست حرف بزند، نه اهل منبر می توانستند حرف بزنند، نه امام جماعت می توانست آزاد کار خودش را ادامه بدهد، نه هیچ یک از اقشار ملت کارشان را می توانستند ادامه بدهند و در زمان ایشان هم همین اختناق به طریق بالاتر باقی است ...

ما می گوئیم که خود آن آدم، دولت آن آدم، مجلس آن آدم، تمام اینها غیر قانونی است واگر ادامه به این بدهند اینها مجرمند و باید محاکمه بشوند و ما آنها را محاکمه می کنیم.

من دولت تعیین می کنم، من تو دهن این دولت می زنم، من دولت تعیین می کنم، من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می کنم ...

یک نفر آدمی که نه ملت قبولش دارد نه هیچ یک از طبقات ملت از هر جا بگوئید قبولش ندارند، بله چند تا از اشرار را دارند که می آورند توی خیابان ها، از خودشان هست این اشرار، فریاد هم می کنند ... دولتی که ما می گوئیم، دولتی است که متکی به آرای ملت است ...

... بیدار باشید. ای مردم! بیدار باشید ... می خواهند دوباره ما را برگردانند به آن عهدی که همه چیزمان اختناق در اختناق باشد و همه هستی ما به کام آمریکا برود. 

https://www.youtube.com/watch?v=yeWHkEaWoUw&feature=youtu.be 

 https://youtu.be/yeWHkEaWoUw

۱۳۹۵ فروردین ۷, شنبه

ما به سگ های زنجیری نیازمندیم؛ هرچه بیش تر، بهتر! ـ بازانتشار

به گزارش کوتاه زیر اندکی باریک شوید! گفته های دیوید کامرون، نخست وزیر انگلیس، درباره ی بایستگی کشاندن ایران به جنگ در کنار کشورهایی چون عربستان، قطر، ترکیه برای آنچه وی «مهار تهدید داعش» می نامد، است؛ گروهی خوب ساز و برگ یافته و مدیریت شده به دست امپریالیست های «یانکی» و بگمان بسیار، همین کشور که وی نخست وزیر آن است. نیک که نگریسته شود، سناریوی رویهمرفته و در خطوط کلی آن، روشنی است:
ـ درگیر نمودن کشورهای گوناگون منطقه ی یگونه ای عمده مسلمان نشینِ باختر و جنوب باختری آسیا و شمال آفریقا در جنگی که گسترده تر از چارچوب جُستار عرب پلستینی با دولت ساختگی اسراییل است؛
ـ سرکوب نمودن ندای صلح و دوستی میان ملت ها و خلق های منطقه، میان عرب و یهود و سنی و شیعه و .. که روزبروز در میان مردم این منطقه از جهان با نادیده گرفتن باورها، کیش و آیین و نژاد و زبان و وابستگی های ملی، بسان جاهای دیگر جهان، جان می گیرد و نیرومندتر می شود؛ افشاندن تخم پراکندگی و نفرت های نژادی و ملی و مذهبی میان آن ها؛
ـ سرکوبی هرگونه جنبش ملی و خلقی در همه ی کشورهای درگیر و جلوگیری از انقلاب هایی که زمینه های آن از هرباره در همه ی کشورهای منطقه از ایران گرفته تا حتا اسراییل هستی تهدیدآمیزی داشته و در کشورهایی چون ایران و ترکیه و مصر بسان آتشی زیر خاکستر است که هرآن و بارها می تواند شعله ور شده به منافع پلید امپریالیستی در منطقه زیان زده یا حتا ریشه های آن را بسوزاند و نابود کند؛
ـ چنگ اندازی گسترده تر و مستقیم به خاک کشورهای منطقه بویژه منطقه های نفتخیز یا دارای کان نهشته های ارزشمند دیگر، بسته به پیشرفت سناریوی اصلی و شاخه های آن در اینجا و آنجا که همه ی آن برای خود آن ها نیز پیش بینی پذیر نیست؛
ـ تکه تکه نمودن خاک کشورهای بزرگ تر منطقه ـ و در این زمینه، ایران آماج اصلی آنهاست! ـ که با نادیده گرفتن همه ی دلیل ها و انگیزه های دیگر، بویژه به این دلیل ساده که هر کشور بزرگ و پهناوری، بخودی خود، سدی بزرگ در برهم زدن سناریوهای ساخته و پرداخته شان، افزایش ریسک و هزینه ی هرگونه پیاده نمودن سیاست های کاربردی و پیش بینی ناپذیر نمودن آزمون ها، آروین ها و پیامدهایی است که آن ها این یکی را بویژه نمی خواهند؛ درست بسان سرمایه گذاری های اقتصادی که هرچه بزرگ تر باشد، ریسک منطقی تر و بخوبی سرشکن شده و مهارپذیر در چارچوب عملیاتی آن را خواستار است؛ و
ـ گامی بزرگ بسوی سرکوبی جنبش های اجتماعی در اروپا بویژه جنوب آن و به گاه بایسته، کیش سگ های زنجیری کهنه و نو برای زمینه سازی جنگ هایی گسترده تر در زیر پوشش این کیش یا آن دین و آیین که آتش آن به همه جای جهان گسترش خواهد یافت و بسیاری کشورها را درگیر خواهد نمود؛ جنگی که فتیله های انفجاری آن در بسیاری جاها خوب کاشته شده و آماده بهره برداری اند.

آنچه در بالا آمد، نشانه ی آن نیست که گویا امپریالیست ها قدرقدرتند؛ هر کار بخواهند به انجام می رسانند؛ همه را روی انگشت خود می چرخانند؛ «بهار عربی» را خزان می کنند و یاوه هایی در این مایه! چنین نگرشی در روزگار ما بیش از پیش از آنِ آدم های ساده انگار و یکسونگر است که تنها و بیش تر سویی یا گوشه ای از پدیده را می بینند و توان دیدن ماهیت آن را ندارند!

انگیزه های سیاسی ونظامی امپریالیست ها در منطقه که بگونه ای فشرده به مهم ترین شان اشاره نموده ام، ریشه در زمینگیر شدن سامانه ی اهریمن خوی سرمایه داری امپریالیستی دارد؛ سامانه ای نابسامان که چرخ آن نه تنها دیگر خوب نمی چرخد که دورپیمایی سرمایه در آن، بسان زنجیر دوچرخه ای فرسوده، هربار بیش از پیش روی هم می افتد و گیر می کند. «رکود تورمی» در اقتصاد بسیاری از «کشورهای سرمایه داری مادر» (متروپل) و حلقه های پیرامونی آن، نشانه ی روشن و به اندازه ای بسنده، گویای آن است که اینک در سنجش با ۳۰ ـ ۴۰ سال پیش که تنها اقتصاد پنچ شش کشور جهان را دربرمی گرفت، همه گیر شده و به همان اندازه اهریمن سرمایه داری را هارتر و جنگ افروزتر نموده است؛ زیرا مرگ خود را نزدیک تر می بیند:
دیگی که بهر من نجوشد، بگذار سر سگ [در آن] بجوشد!

ب. الف. بزرگمهر    ۲۷ امرداد ماه ۱۳۹۳

http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/08/blog-post_445.html 

پی نوشت: 

نوشتارهای هماوند:
«سگ های زنجیری گردنبند شده یا آماده برای گردنبند شدن!»
http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/07/blog-post_5667.html 

«جانور را باید تا اندازه ای هم که شده، امیدوار نگاه داشت تا زمین ما را شخم بزند!»
http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/07/blog-post_88.html 

«خام اندیشی های بسیار خطرناک زیر پوشش فریبکاری مذهبی ـ بازانتشار»
http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/08/blog-post_62.html 

*** 

باید با ایران برای کنترل داعش همکاری کنیم! 

دیوید کامرون نخست وزیر انگلیس می گوید، نیروهای داعش در سوریه و عراق تهدید مستقیم برای انگلیس بشمار می روند و این کشور باید از همه ی نیروی نظامی خود برای جلوگیری از پیشروی آن ها سود برد.

کامرون گفت:
«اگر ما برای جلوگیری از یورش های این گروه تروریستی خطرناک وارد عمل نشویم، این گروه نیرومندتر خواهد شد تا جایی که می تواند ما را در خیابان های بریتانیا هدف قرار دهد.» 

وی افزود:
«من موافقم که باید از اعزام نیروی نظامی خودداری کنیم؛ اما برای آینده ی روشنی که به دنبال آن هستیم، نیازمند برنامه ای بلندمدت هستیم.» 

نخست وزیر انگلیس تصریح کرد:
«امنیت تنها هنگامی بدست می آید که ما از همه ی خاستگاه ها، دیپلماسی و نیروی نظامی خود سود بریم». 

کامرون همچنین فاش کرد که انگلیس در گفتگوهای پیشِ رو با ایران در مورد مهار تهدید «داعش» در منطقه گفتگو می کند. وی در این هماوندی گفت که انگلیس باید با کشورهایی چون عربستان سعودی، قطر، مصر، ترکیه و بگمان حتا ایران همکاری کند. 

۲۶ امرداد ماه ۱۳۹۳ 

برگرفته از تارنگاشت «انتخاب» با پارسی نویسی و ویرایش درخور از سوی اینجانب؛ برجسته نمایی متن نیز از آنِ من است.   ب. الف. بزرگمهر 

http://www.entekhab.ir

سرنوشت شما چنین است: سگ های زنجیری پاسدار سرمایه! ـ بازانتشار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

http://www.behzadbozorgmehr.com/2015/02/blog-post_27.html

۱۳۹۵ فروردین ۶, جمعه

«آقا» کشش بدهیم یا ندهیم؟! ـ بازانتشار

به گزارش زیر باریک شوید. در کشور ترکیه که «مافیا» در آن فرمانرواست، گند و گه کاری یکی از نوکران بابک زنجانی، تاکنون برکناری یا کناره گیری تنی چند از بلندپایگان آن حاکمیت پلید و از آن میان وزیر کشور را در پی داشته است. «ولایت آقا» نیز سرانجام تکانی به خود داد و بابک زنجانی، یکی از تبهکاران اقتصادی ولایت بازداشت شد! با این همه، چنانکه پیشینه ی سایر اینگونه پرونده ها گواه است، به هیچ رو روشن نیست که آماج این بازداشت، رسیدگی جدی به پرونده است یا دست اندرکاران آن، اندیشه ای دیگر در سر می پرورانند! باز هم در این زمینه، پیشینه ی کار بویژه اگر روی آن پافشاری کنند و سوگند یاد کنند که چنین و چنان خواهیم کرد، در بیش تر موردها، نتیجه ای پیش بینی ناپذیر به بار خواهد آورد؛ به این آرش که همزمان با کلفت شدن پرونده، کار در دستگاه قضایی نیز کش پیدا می کند و سرانجام روشن نمی شود که فلان دزد کله گنده، چه به سرش آمده است. دزدهای کوچک، آفتابه دزدها یا همان بزهکاران اجتماعی، حساب شان جداست؛ چون پرونده هایشان نازک و شاید یک برگ بیش تر نباشد، کار چندان به درازا نمی کشد یا بهتر بگویم کش پیدا نمی کند:
ـ از دیوار مردم برای دزدی بالا رفته ای؟ 
 
ـ بله آقا! ناچار شدم ... از بدبختی ...
 
ـ هوووووم! طبق فقه مقدس اسلامی، چون بار نخست بوده که این کار را کرده ای، یک دستت را قطع می کنیم تا مُتنبّه شوی!
 
ـ آقا به خدا به قرآن ...
 
ـ حکم صادر شد. ببریدش!
 
درباره ی دزدان کله گنده که گاه در خود دادگاه با توپ پر به سرِ دادستان داد می کشند و تهدید به افشاگری و آبروریزی بیش تر مسلمین می کنند، وضع بگونه ای دیگر است. در اینجا واژه ها نیز رنگ می بازند و آرش و مانش دیگری می یابند.
 
 پس از خواندن خبر بازداشت «بز» ـ از روی بدجنسی، آن را بُز نخوانید! برای رعایت حال متهم، ناچارم تنها حروف نخست نام و نام خانوادگی اش را بنویسم! ـ داشتم با خود می اندیشیدم، گروهی از دست اندرکاران قضایی به حضور «آقا» شرفیاب شده و از وی صلاح مشورت می خواهند و البته کارشان از روی زرنگی نیز هست؛ چون برای فردای روزگار می توانند چه در «جهان فانی» و چه در «جهان باقی» همه ی کاسه کوزه ها را به سر «آقا» بشکنند و خود را ستمدیده ای که تنها حکم شرعی «آقا» را اجرا کرده اند، جا بزنند و حتا سر خدای متعال، ذات اقدس باریتعالی در عرش نیز کلاه گشادی بگذارند:
ـ آقا کشش بدهیم یا ندهیم؟! 
 
... و «آقا» می فرمایند:
ـ مگر تفاوتی هم می کند؟! چه کشش بدهید یا کشش ندهید، نتیجه یکیست! بگذارید، انشاء الله آن «کارگروه مشترک» که به تازگی برای رسیدگی به این کار درست شده، کارش را انجام بدهد و گزارش خود را بدهد تا ببینیم چه کاری به صلاح است ... 
 
هنگامی که به اعضای «کارگروه مشترک» می نگری، سر درد می گیری؛ زیرا دربرگیرنده ی دستِکم ۶ گروه است که بیگمان هر کدام از آن گروه ها در کم ترین شمار آن از سه نفر کم تر نیست (دو نفر را که نمی توان گروه بشمار آورد!)؛ بنابراین رویهمرفته می شود ۱۸ تا ۲۰ نفر که می خواهند به این پرونده رسیدگی کنند؛ پیشاپیش نتیجه روشن است؛ ساعت ها زمان صرف می کنند و توی سر و مغز هم می کوبند تا هر کدام گزارشی بنویسند؛ گزارش هایی که هر یک با آن دیگری از چند درجه ی ناچیز تا گاه ۱۸۰ درجه زاویه خواهد داشت؛ و همه ی این گزارش های زاویه دار، پس از آن به دست دادگاه و قاضی ها می رسد تا آن ها را زیر و رو کنند و زاویه های خود را به پرونده ها بیافزایند و ... سرانجام هم کسی از پرونده «بز» سر در نمی آورد!
 
باور کنید من سرسام گرفتم. می خواهم سرم را در بالش فرو کنم و به هیچ رو به «بز» و پرونده اش نیندیشم! ولی مگر می شود؟! بز لعنتی با آن شاخ هایش مرتب از این سو به آن سو می پرد و نمی گذارد که بخوابی!
 
ب. الف. بزرگمهر   نهم دی ماه ۱۳۹۲  
 
 http://www.behzadbozorgmehr.com/2013/12/blog-post_31.html 
 
*** 
 
بابک زنجانی بازداشت شد! 
 
دادستان کل کشور از بازداشت بابک زنجانی خبر داد.
 
غلامحسین محسنی‌اژه‌ای در گفت‌وگو با خبرنگار حقوقی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، درباره خبر بازداشت بابک زنجانی، گفت:
عصر روز دوشنبه بابک زنجانی بازداشت شده است. 
 
وی هم‌چنین در هماوندی با انگیزه ی بازداشت بابک زنجانی، گفت:
«با توجه به این‌که پرونده در مرحله تحقیقات مقدماتی است بیان علت بازداشت بابک زنجانی ممنوع است.» 
 
به تازگی نیز یک عضو «کمیسیون انرژی مجلس شورای اسلامی» خبر داده بود که کارگروه مشترکی دربرگیرنده ی «کمیته پیگیری‌کننده»، «کمیسیون اصل ۹۰»،‌ «وزارت اطلاعات»،‌ «دیوان محاسبات»،‌ «سازمان بازرسی» و کارشناسان دستگاه‌های نظارتی بگونه ای هماهنگ، این پرونده را رسیدگی خواهند کرد.
 
پیش از بازداشت بابک زنجانی، روز گذشته جعفری دولت آبادی، دادستان تهران، از گشوده بودن پرونده «زنجانی» در دادسرا خبر داده بود.
 
چندی پیش نیز ۱۲ تن از نمایندگان مجلس در نامه‌ای سرگشاده رو به روسای قوای سه‌گانه خواستار برخورد با بابک زنجانی شده بودند. در بخشی از نامه نمایندگان مجلس که خواستار برخورد جدی با تبهکاری هایاقتصادی شده بودند، آمده بود:
«یک مصداق که این روزها رنج مردم شریف را دوچندان کرده، بابک زنجانی است؛ بابک زنجانی ۴۳ ساله که راست و دروغ، آغاز کار خود را به یکی از مقامات جمهوری اسلامی که به رحمت خدا پیوسته است، منتسب می کند، امروز به عنوان ثروتمندی همه فن حریف در صحنه های مختلف در جولان است و با تکبر و تبختر همه چیز را «خریدنی» نشان می دهد… بر اساس اطلاعات موثق موجود، دلایل کافی برای تعقیب این فرد به اتهام فساد و افساد در دست است، چرا شما مسوولان محترم سه قوه که به امر رهبری خبیر در این مبارزه مسوولیت دارید، تحرکِ درخور به خرج نمی دهید؟ تعلل در برخورد با جرثومه های فساد به شیوع ببشتر آن منجر می شود.» 
 
دو روز پیش نیز رییس جمهوری در نامه‌ای به اسحاق جهانگیری،  معاون نخست خود برای پیکار با تبهکاری های اقتصادی ماموریت ویژه داد. در بخشی از دستور روحانی به جهانگیری نیز آمده بود:
«... به‌ویژه ضروری است، موارد سوء‌ استفاده از شرایط تحریم مورد رسیدگی قرار گیرد و برای حراست از حقوق مردم و بیت‌المال اقدام فوری صورت پذیرد و گزارش مربوطه ظرف یک ماه به این‌جانب ارائه گردد.» 
 
بابک زنجانی که نام او نخستین بار در مجلس از سوی رییس دولت پیشین با عنوان ب. ز. در میان آمد، در هماوندی با فروش نفت از سوی زنگنه، «وزیر نفت» به پرداخت نکردن ۲/۸  میلیارد دلار متهم شد. پس از آن نیز در هماوندی با پرونده ی تبهکاری مالی «تامین اجتماعی» به همراه سعید مرتضوی، متهم پرونده کهریزک و سرپرست آن هنگام «سازمان» مورد اتهام قرار گرفت. نام او همچنین در پرونده تبهکاری مالی ترکیه به میان آمد. رضا ضراب، متهم اصلی در تبهکاری مالی ترکیه در پی بازجویی‌ها از بابک زنجانی به عنوان رییس خود یاد کرده بود؛ جستاری که بی درنگ در صفحه «فیس بوک» وابسته به بابک زنجانی تکذیب شد. 
 
برگرفته از «ایسنا»     نهم دی ماه ۱۳۹۲ 
 
این گزارش از سوی اینجانب، پارسی نویسی و ویرایش شده است.   ب. الف. بزرگمهر  

آیا سنگ ترازی برای ارزیابی و سنجش نوشته ها در کار نیست؟!

یادداشتی درباره ی کردستان آماده کرده ام که هنوز نکته هایی بر آن باید بیفزایم. امروز، چون کمابیش هر روز، بامداد را با خواندن واپسین خبرها می آغازم و برخلاف همیشه که کم تر به تارنگاشت های چپ نما یا آن هایی که نام «چکّشی» بر آن ها نهاده ام، سر می زنم، نوشتاری درباره ی کردستان در یکی از آن ها چشمم را می گیرد و با آنکه نهیبی درونی هشدار می دهد: «بگذار و بگذر! وقت را از دست نده ...»، خود را با این پندار گول می زنم که شاید نکته هایی درخور دربرداشته باشد.

نوشتار، بی هیچ پیشگفتاری روشنگر، سرراست با شماره بندی آغاز می شود؛ گویی «پی نوشت»ی است که نویسنده به هر شَوَندی، آن را پیش از گفتار بنیادین، نشانده است! جُستار آن، کوششی برای به چالش کشیدن بیانیه ای از نمایندگان کردها و حزب های شمال سوریه است؛ چند بندی از آن را می خوانم. نوشتاری بیمایه، بی هیچ منطق درونی که سر و ته آن نیز روشن نیست، بدیده می آید. افزون بر آنکه نویسنده، بی هیچ شناختی حتا نسبی از جُستار «ملی» و اوضاع سوریه، دست به قلم برده و مشتی واژه سر هم کرده است. دو برآمد از آن را در زیر آورده ام:   
«من چیزی از پشت پرده سیاست منطقه و دادوستدهای آن نمیدانم. سرانجام و آینده ی این بیانیه را نیز نمیتوانم پیش بینی کنم؛ اما برپایه تجربه تاریخ دریافته ام که در دورانهای زمانی آشفته و نا آرام، گاه باشد که برای هموزن شدن ترازوی سیاست جهانی، برای چند روزی در این یا آن استان یا منطقه قومی یا مذهبی، دولتی ساخته شود؛ اما با فرو نشستن خیزاب‌های بین المللی و پس از برپایی چند نشست جهانی میان سران کشورهای بزرگ، عمر آن دولت نیز شاید به سر برسد.» و در جایی دیگر:
«دلیل "تاریخی" ناکامی نویسندگان بیانیه، در چیستی دوگانگی و مفهومی پدیده ”قوم“ و پدیده ”ملت“ در گذر تاریخ نهفته است. این سخن، نیازمند واشکافی بیشتری است که جای آن در این نوشتار نیست؛ اما فشرده ی آن این است که از پایان جنگ نخست جهانی به این سو و تا آینده ای که شاید روزی فرا برسد یا نرسد، فرایند پدیداری و یا شکل گیری ملتهای تازه به پایان رسیده است.»

با خود می اندیشم:
بر بنیاد همین ها که نوشته ای، نمی بایستی دست به قلم می بردی ...

در همان تارنگاشت، در یادداشتی از نویسنده ای دیگر که پاسخی به آن یکی است، در همان آغاز چنین آمده است:
«من در این نوشته میخواهم بگویم، مقاله نویسنده صرفا بر پایه باورهای ایدئولوژیک نوشته شده و او هیچ اطلاعی حداقل از وضعیت کردستان سوریه، تحولات آن در ۵ سال اخیر ندارد و نیز همانطور که خود اعتراف کرده، "چیزی از پشت پرده سیاست منطقه و دادوستدهای آن" نیز نمیداند. به همین جهت داوریش در مورد کنفرانس رمیلان بدون ارزش است ...»

خنده ام می گیرد و با خود می گویم:
خوب! این که شَوَند و آماج چندان درستی برای نوشتن نیست؛ همین اندازه که نوشته ای برای آگاهی آن نویسنده و خوانندگان بس است تا باورهای ایدئولوژیک خویش را به یکباره در جوی آب بریزند و مخ خویش را سبک نمایند ...

سپس به یاد برنامِ یادداشت بیمایه و خنده داری۱ در تارنگاشت دیگری می افتم که به آن نیز الله بختکی برخوردم و سپس خود را واداشتم تا متن آن که خوشبختانه روده درازی چندانی دربر نداشت را نیز بخوانم. در بخشی از آن، چنین آمده است:
«... هم رای دهنده ها با این نیت رای دادند که به تغییر معتقدند و نیز آنهایی که رای ندادند هم به تغییر معتقدند. در اینجا تفاوت اصلی در روش نیل به مقصود است؛ وگرنه، هدف همه تغییر است.» و چند سطری پایین تر می افزاید:
«رای دادن یا رای ندادن تاکتیک است؛ ولی  باور و اعتقاد به تغییر، استراتژی است. وقتی در استراتژی همه با همدیگر هم نظر هستیم، می شود و باید با روشنگری، روش ها را همسو نمود. من به دری نجف آبادی، ری شهری و رفسنجانی و ... رای ندادم؛۲ ولی کسانی را هم که رای دادند، هرگز غیر خودی نمی دانم؛ چون به نیکی می بینم در آستانه هر انتخاباتی از این دست، ابر و باد و مه و فلک در کارند تا افراد را به پای صندوق های رای بکشانند و مردم جان به لب رسیده که در پی خلاصی از وضع موجود است از سر ناچاری، چاره درد را در صندوق های رای می بیند.»۳ 

به این ترتیب (و تنها به عنوان یک نمونه!)، حزب های کمونیست و «سوسیال دمکرات»، هر دو دربرگیرنده ی آدم هایی کودن و خشک مغزند! زیرا آماج هر دوشان تا اندازه ای هم شده، یکی است! هر دوی این جریان ها خواهان دگرگونی اند؛ تنها روش های شان که یکی بدرازای بیش از یک سده، سرگرم جارو کردن آت و آشغال های بر زمین ریخته از سوی کلان سرمایه داران به زیر فرش است و از این راه دستمزدی نیز می گیرد با آن یکی که آهنگِ براندازی سرمایه داری را دارد و گاه گداری، اینجا و آنجا به گلوله نیز بسته می شود از هم جداست. دشواری کار آن ها در اینجاست که نمی خواهند با روشنگری، روش های شان را همسو نمایند!

مات می مانی، چه بگویی! در گونه ی خود، شاهکاری بیمانند است. اینکه کسی بر چنین باوری باشد و آن را اینجا و آنجا در گفتگوها بر زبان آورد و یا حتا در گاهنامه های راستگرایان و چپ نماها آن را درج کند به کمونیست ها برنمی خورد؛ ولی اینکه چنان نوشته ای در تارنگاشتی هوادار سرسخت حزب توده ایران درج می شود، بس گمان برانگیز و نشانه ای از لنگ بودن کار است.

به هر رو با این اندیشه خود را خشنود نمودم:
اکنون که نهیب درونی را نادیده گرفته و وقت گرانبها را از دست داده ای، شاید دستکم یادداشتی  سودمند برای آن ها و برخی دیگر بنویسی ...
  
از آن یکی تارنگاشت که وابستگی هایی به «باشگاه سیاسی فداییان» دارد و در کردار، همان سیاست یا بهتر است بگویم: «بی سیاستی» را پی می گیرد، درمی گذرم:
یک خوار و بارفروشی که در آن از شیر مرغ گرفته تا جان آدمیزاد و هرگونه نخود و لوبیایی یافت می شود و در یکی دو گوشه ی آن هم، قناری ها درون قفس هایی کهنه، چهچه می زنند!

آنجا بی هیچ گمان و گفتگو، جایی شایسته و سرگرم کننده برای بازی های دلخواه و خوشایند «از ما بهتران جهان» است؛ نادانی، چرندی می نویسد و در پی وی، نادانی دیگر و دیگر، برای همداستانی یا ناهمداستانی با وی، پا به میدان انشاء نویسی می نهند و هیاهو به پا می کنند؛ و اگر از موردهای جداگانه، هر از گاهی و تک و توک نوشته های پربار و ارزشمند در آنجا بگذریم،۴ کسی از خواندن اینگونه یادداشت ها و نوشتارهای بیمایه، چیزی دستگیرش نمی شود. از زبانِ همان «از ما بهتران» می توان گفت و نوشت:
بگذار سرشان گرم باشد و توی سر و مغز هم بکوبند! این کارها را هم که نکنند، دقّ مرگ شده، خدای نکرده بلای جان ما می شوند ...

این یکی تارنگاشت، چه؟ آیا وضعیتی بهتر دارد؟ از دید من، نه! در کنار برگردان هایی نه چندان خوب و رسا گرچه به هر رو: «کاچی به از هیچی»، نوشتارهایی در بیش تر موردها بیمایه که نشانه های گاه چشمگیرِ نان قرض دادن ها و بزرگداشت های بیجا از این و آن را دربر دارند؛ نمونه ی یادشده در بالا، شاید یکی از بدترین آن ها باشد. به این ترتیب، سخن بر سر اینکه این یا آن، چرا چنان چیزی نوشته، نیست؛ بگذار، هر چه دلِ تنگ شان می خواهد بنویسند! سخن بر سرِ درج چنین نوشته هایی بیمایه، بویژه در تارنگاشتی مدعی «سوسیالیسم دانشورانه» است که خواه ناخواه از سنگینی و تراز تارنگاشت می کاهد و آن را در دیدگان خوانندگانی آماجمندتر کوچک می کند؛ گرچه یی رودربایستی، چنان تارنگاشتی هم اکنون به همان اندازه کوچک و سزاوار چنان نوشتارها و یادداشت هایی است؛ مگر آنکه به بازنگری و ارزیابی باریک بینانه ی کار خویش بنشیند و طرحی نو دراندازد؛ گونه ای خانه تکانی! کاری نیکو و درخور در آغاز سال نو!

همه ی آنچه گفته شد، در رویارویی و ناهمتایی با درج یادداشت ها و نوشتارهایی پربار و اندیشمندانه، گرچه گاه ناهمخوان و گوشه دار با سیاست این یا آن تارنگاشت نیز نیست و چه بهتر که چنین نوشتارهایی با ارزیابی، تحلیل یا نقدی درخور و آگاه کننده همراه شوند.

ب. الف. بزرگمهر    ششم فروردین ماه ۱۳۹۵

متن های برگرفته، بویژه در نشانه گذاری ها ویرایش شده اند. برجسته نمایی ها نیز همه جا از آنِ من است.     ب. الف. بزرگمهر

پی نوشت:

۱ ـ چیزی در این مایه: «من رای ندادم؛ ولی با آن ها که رای دادند، هیچ اختلافی ندارم»

۲ ـ به این ترتیب، روشن است که «ابر و باد و مه و خورشید و فلک»، وی را نیز ناخواسته به شرکت در انتخابات واداشته تا دستِکم شناسنامه اش مهر بخورد! آن هم در شرایطی که بسیاری از توده های مردم در آن انتخابات خوارشمارنده، ریشخندآمیز و فرمایشی شرکت نکردند.

۳ ـ دانسته و آگاهانه از آوردن  پیوند همه ی برگرفته های بالا خودداری ورزیده ام. برای آن ها که بیش از خودِ جُستار، کنجکاو یافتن نام این حسنقلی یا آن حسینقلی هستند، «کارتُنکِ درازپای گوگل» کار را آسوده نموده است. آماج من، پرداختن به این یا آن آدم نبوده و نیست؛ گرچه، چنین کسانی که با درج همین یادداشت، بیش از پیش بر سر زبان می افتند، اگر اندکی به خود می آمدند، می دیدند که هم از سویه ی آگاهی نسبی به درونمایه ی جُستارهایی که به آن ها می پردازند، هم شیوه ها و الگوهای نادانشورانه ی پرداختن به آن ها و منطق گفتار (حتا با نادیده گرفتن هماوندی آن با درونمایه ی آن ها که براستی نادیده گرفتنی نیز نیست!) و هم آرایش ادبی نوشتار از کم ترین شایستگی برخوردارند. آماجم از این سخن، این نیز نیست که ننویسند؛ من، خود هر آدمی که اندک مایه ای در نوشتن داشته باشد را بویژه چنانچه بر بنیاد دانش و بینش خویش از تیزبینی و موشکافی نیز برخوردار باشد، همواره به نوشتن دلگرم نموده و می نمایم؛ خودم از دوره ی کودکی و نوجوانی می نوشته ام؛ انشای پایان دوره ی ابتدایی ام با نمره ی باورنکردنی ۲۰ به عنوان انشای برگزیده در همایش آموزگاران یک ناحیه (مجموعه ای از منطقه های آموزش و پرورش یکی از استان های ایران) خوانده شده بود؛ با این همه، سال های سال، نوشته هایم را درست یا نادرست، پاره می کردم و دور می ریختم. باید روشن باشد که آماجم از بر زبان راندن این ها خودنمایی نیست؛ راهنمایی به چنین آدم هایی است. از دید من، تنها آنگاه نوشته ای را می توان پیشکش خوانندگان نمود که چون خوراکی، خوب پخته و نیک آراسته باشد؛ نوشتن با الهام و لبریز شدن همراه است؛ انشاء پردازی و کاربرد واژه هایی شکوهمند یا کتابی که به شکل زننده ای در متن گنجانده شده باشد، نیست. از دید من، حتا یک روزنامه نگار که برای نوشته های سپارشی از کارفرمای خویش مزد می ستاند، نیازمند دستِکمی از آگاهی بایسته و ذوق هنری است تا بتواند در کار خود کامیاب باشد و هر روز نیز ناچار به بهبود آن است؛ وگرنه، پس از مدتی تنها داربستی از آنچه هنگامی پیش تر آموخته، برجای می ماند که از هیچ درونمایه ای برخوردار نیست و به «فُرمالیسم» دچار می شود. نوشتن از این شاخه به آن شاخه پریدن و چارچوب کار را گم کردن نیز نیست که به عنوان نمونه ای شور در یکی از نوشته های یادشده در بالا، درباره ی تجربه ی تاریخی، ترازوی سیاست و خیزاب های جهانی سخن های گُنده برانی و با کژ کردن ناگهانی سرِ خر در «چیستیِ دوگانگی» و مانش پدیده هایی فرود آیی که خود نیز از آن ها کم تر سردر می آوری و از همین رو واشکافی آن را با کاربرد واژه ها و عبارت هایی که آشکارا نشان از نادانی دارد به روزی که روشن نیست فرا برسد یا نرسد، واگذاری!

۴ ـ بگمان من، جای چنان نوشتارهایی در اینگونه خوار و بارفروشی ها نیست!

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!