«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۵ دی ۱۱, شنبه

دلخوشکُنکِ تنگدستان برای خاموشی در برابر ستم و پذیرش خواری!

هشدار به توانگران ستمگر!

... شما ای توانگران، زاری و شیون کنید؛ زیرا تیره روزی چشم براه شماست. دارایی شما تباه شده و جامه های تان را بید خورده است! زر و سیم شما زنگ زده و زنگ آن ها بر ضدِّ شما سخن خواهد گفت؛ و همچون آتش، گوشت بدن شما را خواهد خورد؛ زیرا در واپسین روزها ثروت اندوخته اید! اینک مزد کارگرانی که در کشتزارهای شما درو کرده اند و شما فریبکارانه از پرداخت آن سرباز زده اید، بر ضدِّ شما فریاد برمی آورد. بله، فریاد دروگران به گوش خداوند توانا رسیده است. شما بر زمین در شکوه و هوسرانی زندگی کرده اید و خود را برای روز کشتار پروار ساخته اید!


برگرفته از «نامه یعقوب»، «انجیل لوقا»، برگردان «هزاره نو»، انتشارات ایلام، ۲۰۰۹ ترسایی (با ویرایش و پارسی نویسی درخور از سوی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

پی نوشت:

آن آخوند تلخکِ کاشی که از مردم خواسته بود تا حسابرسی کارِ به گفته ی وی «دانه درشت ها» یا همانا کلان دزدان رژیم را به الله واگذارند و رهبر نابکار و زبانباز رژیمِ دزدان اسلام پیشه، در برابرِ پیامبرانی چنین چیره بر منطق صوری، سخنور و زبانباز لُنگ خواهند انداخت.

ب. الف. بزرگمهر ۱۱ دی ماه ۱۳۹۵


اشکوری برخی چیزها را بهتر از چپ های پروانه دار می بیند! ـ بازانتشار

در گفت‌وگو با حسن یوسفی اشکوری دین‌پژوه مقیم آلمان از او پرسیده‌ام: این حملات جدید و مکرر آقای مصباح به دولت و حامیان آن را به طور کلی چگونه ارزیابی می‌کنید؟

حسن یوسفی اشکوری: به نظر می‌رسد که دو نکته در این مورد قابل تأمل باشد. نکته اول این است که به طور عینی و حسی در این دوره اخیر آقایان به این نتیجه رسیدند که آقای احمدی‌نژاد، اطرافیان و گروه و باند او، آن جریانی نبودند که مطبوع آقایان باشد یا لااقل از هر نظر آدم‌های آن‌ها به حساب آیند. اگرچه در طول این شش‌سال آقایان خامنه‌ای و مصباح و یاران‌شان همواره تلاش کرده‌اند که آقای احمدی‌نژاد را به صورت یک ابزار سرکوب درآورند و از او و یارانش استفاده کنند، برای بیرون راندن نیروهای اصلاح‌طلب، دگراندیش و منتقد که به‌ویژه در این دوسال اخیر و جنبش اعتراضی‌ای که حول و حوش آقایان موسوی و خاتمی و کروبی شکل گرفته بود.

اکنون اما به این نتیجه رسیده‌اند که این گروه از نظر فکری، مذهبی، سیاسی و از جهات دیگر مطلوب آقایان نیستند. این البته یک عامل خیلی عینی و کوتاه‌مدت و این زمانی است، اما به نظر می‌آید که مسئله دیدگاه‌های آقای مصباح و تحلیل‌هایی که اخیراً در ارتباط با بحران‌های ایدئولوژیک و سیاسی و فرهنگی نظام جمهوری ایشان مطرح کرده است، ریشه‌دارتر از جریان احمدی‌نژاد و به اصطلاح «جریان انحرافی» باشد.

حرف‌هایی که آقای مصباح زده است، اصولاً به یک بحران فرهنگی ‌ـ ایدئولوژیک اشاره می‌کند که در کل ساختار روحانیت و همچنین در ساختار قدرت سیاسی جمهوری اسلامی به‌وجود آمده و تقسیم‌ بندی‌هایی که ایشان می‌کند از گروههای مخالف ولایت فقیه و حکومت دینی، نشان می‌دهد که مسئله محدود و منحصر به این گروه موسوم به «انحرافی» یا گروه احمدی‌نژاد نیست، بلکه جریان‌های مختلفی در درون روحانیت و در ساختار نظام جمهوری اسلامی وجود دارد که این‌ها اساساً یا به حکومت دینی اعتقاد ندارند یا به حکومت ولایت فقیه و یا حداقل به ولی فقیه موجود باور ندارند. نکات دقیق و ظریفی که آقای مصباح به درستی به نظر من در تحلیل خود به آن‌ها اشاره می‌کند، نشان می‌دهد که ساختار حقوقی و حقیقی جمهوری اسلامی با یک بحران فکری و ایدئولوژیک جدی مواجه است.
 
ریشه‌های این بحران فکری به‌ویژه در زمینه اعتقاد حاکمان به مقوله ولایت فقیه را در چه می‌بینید؟ آیا این بحران فکری محصول جنبش اعتراضی است، یا در زمینه‌های دیگری ریشه دارد؟ چرا اکنون صدای آقای مصباح بلند شده و اعلام کرده است که برخی مسئولان به ولایت فقیه اعتقاد ندارند؟ 

همان گونه که اشاره کردم، بخشی از این انتساب بحران به کارنامه‌ی تباه و سیاه دولت احمدی‌نژاد برمی‌گردد که به واقع نه برای دین دستاورد مثبتی داشته، نه برای مملکت و کشور دستاورد مثبتی داشته و نه برای نظام ولایت فقیه و ولی فقیه و روحانیت و نه بر ای طیف آقای مصباح هیچ اثر مثبتی برجای نهاده است. بخش دیگرهم برمی‌گردد به جنبش اعتراضی که تا حدود زیادی تناقض‌های ساختاری و حقیقی جمهوری اسلامی را نشان می‌دهد و همچنین بن‌بست‌های تئوریک ولایت فقیه را نشان داده است.

ولی در عین حال فکر می‌کنم که این مسئله به ریشه‌های دورتری برمی‌گردد و آن ریشه‌های دورتر هم این است که از همان آغاز نظام مذهبی مبتنی بر الگوی ولایت فقیه، و آن هم از نوع مطلقه‌اش، گره زدن بر باد بوده است. یعنی تئوری ولایت فقیه و به‌ویژه ولایت مطلقه فقیه هم در مقام ثبوت قابل نقض و ابرام فراوانی بوده که در گذشته چندان به آن توجه نمی‌کردند، و هم در مقام اثبات. یعنی هم مبانی نظری ولایت فقیه به‌هیچ‌وجه قابل قبول نبوده و بسیار مخدوش و بسیار سست بوده، و هم به‌ویژه اگر به نحو پسینی به قضیه نگاه کنیم، در طول این ۳۲ سال نظام مبتنی بر ولایت فقیه پیامدهای منفی‌اش را نشان داده و تناقض‌های درونی‌اش آشکار شده است. همان‌گونه که زنده یاد مهندس سحابی (که خودش عضو مجلس خبرگان قانون اساسی بود) در سخنرانی مهرماه سال ۵۸ در پارک خزانه ، و سخنرانی‌ای که به مناسبت سالگرد چهلم آیت‌الله طالقانی داشت، در مقام نقد ولایت فقیه گفته بود که این نوع نظام به ملوک‌الطوایفی منجر می‌شود.

البته غیر از سحابی این‌گونه سخنان را در آن زمان دیگران هم گفته بودند، ولی گوش شنوایی نبود. اکنون بعد از ۳۲ سال دیگر آنقدر این تناقض‌ها آشکار شده و این ملوک‌الطوایفی بودن در نظام جمهوری اسلامی که نظام الگوی ولایت فقیه است، چنان روشن شده که دیگر حتی کسانی مثل آقای مصباح هم متوجه این مسئله شده‌اند. بنابراین دو انگیزه در این مسئله وجود دارد. یک مسئله همان مسئله بحران‌های ایدئولوژیکی است که کشف شده و آقای مصباح نه این که قبلاً نمی‌فهمیده، ولی اکنون بیشتر متوجه این مسئله شده است.

البته عامل دوم هم عامل سیاسی است. یعنی این حرف‌ها برای رسیدن به اهداف سیاسی خاصی نیز گفته می‌شود که از یکسو برای بیرون راندن جنبش اعتراضی و مخالفان نظام فعلی است، به‌خصوص آن‌هایی که از درون نظام درآمده‌اند، و از سوی دیگر برای حذف فعلاً فکری یا سیاسی و شاید هم در صورت لزوم حذف عملی گروه احمدی‌نژاد از ساختار قدرت است. بنابراین این دیدگاه و این تحلیل از یکسو برآمده از یک بحران ساختاری است که در گذشته‌های دور وجود داشته و اکنون بیشتر آشکار شده، و از سوی دیگر هم مبتنی‌ است بر اغراض خاص سیاسی که امروز آقای مصباح و امثال آن‌ها استفاده می‌کنند. یعنی از این حرف‌ها برای سرکوب بیشتر مخالفان و دگراندیشان استفاده می‌کنند.
 
اما درعین حال در نظام سیاسی ایران دست بالا را ولی فقیه و معتقدان و ملتزمان به ولایت فقیه دارند. فکر می‌کنید چرا آقای مصباح مرتب این نگرانی‌ها را اعلام می‌کند، در حالی که هم دستگاه ولی فقیه و هم دستگاه قضایی و هم دستگاه انتظامی و امنیتی همه در اختیار ولی فقیه است و قدرت برتر را در نظام کنونی ولی فقیه دارد؟
 
بله، به ظاهر همینطور است. یعنی به لحاظ امکانات و ابزارهای قدرت از نظر مالی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و تبلیغاتی، همه این‌ها در اختیار ولی فقیه حاکم است. آقای احمدی‌نژاد که با یک اشاره آمده و با یک اشاره هم می‌تواند برود. طبیعی است که این‌ها ریشه در درون نظام، انقلاب و حتی جامعه ندارند. پایگاه استواری ندارند که آن قدر مهم و حتی قابل رقابت با رهبری و گروه ایشان به حساب آیند. به نظر می‌رسد انگیزه اصلی این نگرانی‌ها، همانطور که گفتم، جدا از اغراض سیاسی‌اش که در واقع بهانه‌جویی برای سرکوب دیگران است، این است که طی این سال‌ها به طور کلی ولی فقیه دخالت‌های زیادی در حکومت کرده است.

به ویژه در این دوسال اخیر با سنجاق شدن آقای خامنه‌ای به آقای احمدی‌نژاد و همین طور این‌همه فجایعی که در این مدت به‌وجود آمده است، سرکوب‌ها و زندانی شدن‌ها، زندانیان سیاسی، خانواده‌های‌شان، خانواده شهیدان جنبش و بحران‌‌های اقتصادی، به همه این مسائل اگر شما نگاه کنید، می‌بینید آقای خامنه‌ای این همه برای آقای احمدی‌نژاد و گروهش هزینه کرده، ولی آنها در عمل نه تنها در نهایت به درد ایشان نخورده‌اند، بلکه عامل مشروعیت‌زدایی از نظام و از رهبری نیز شده‌اند. آقای مصباح به نظر من به طور جدی و عمیق نگران این است که در این بازی آقای خامنه‌ای بازنده است، ولو این که به حذف فیزیکی آقای احمدی‌نژاد موفق شوند و به ویژه این که می‌بیند آقای خامنه‌ای روز به روز بیشتر تراشیده می‌شود و از نظر مشروعیت بیشتر آب می‌رود. در همین حرف‌ها ایشان نشان می‌دهد که در درون ساختار قدرت چه دیدگاه‌هایی و چه مخالفت‌های عمیق و پنهانی وجود دارد.

آقای مصباح نگران این است که این ستون خیمه نظام که ولی فقیه باشد، مشروعیت‌اش را به طور کامل از دست بدهد و در یک لحظه یا در یک شرایط خاص با هجومی بیافتد. می‌دانیم که آقای مصباح و امثال این‌ها از قبل ولی فقیه و نظام ولی فقیه هست که این‌ همه امکانات و منافع و منزلت دارند و اگر نظام ولی فقیه برافتد و به‌ویژه ولی فقیه موجود حتی تغییر کند و یک ولی فقیه متفاوت دیگر روی کار بیاید، قطعاً کسانی مثل آقای مصباح نمی‌توانند از این‌همه امکانات برخوردار باشند.

بنابراین به نظر می‌آید که آن بحران ایدئولوژیک و فرهنگی که در ساختار حقیقی و حقوقی نظام جمهوری اسلامی به‌وجود آمده است، آقای مصباح و امثال ایشان را وادار کرده است که نگران باشند و به هر قیمتی سعی کنند که نظام ولایت فقیه و به‌ویژه ولی فقیه موجود را نگه دارند.

سراج‌الدین میردامادی


عنوان نوشتار و برجسته نمایی ها به رنگ سرخ از اینجانب است.    ب. الف. بزرگمهر

http://www.behzadbozorgmehr.com/2011/06/blog-post_16.html

یادت نره وظیفه ات را خوب انجام بدهی! ـ بازانتشار

















http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/02/blog-post_4702.html


... پیمانِ من و پیمانِ امیرالمومنین یکی است!

«ژان بُدِن» می گوید:
«فرمانروای مطلق، جز خداوند، همه چیز را وامدار شمشیر خود است.»

هنگامی که یعقوب در نیشابور بود، زمزمه هایی برخاست که او از خوارج است و منشور و فرمانی از «خلیفه» ندارد. یعقوب دستور داد ندا دهند و فقیهان و مردم را گردآورند تا فرمانِ «خلیفه» را نشان شان دهد.

در روز مقرر، یعقوب در ردایی شاهانه بر تخت نشست. سپس دستور داد تا پیمانِ خلیفه را در ردایی یمانی بیاورند.

خدمتکار پارچه برداشت و همگان بجای نامه، شمشیری آخته دیدند.

یعقوب، تیغ را برگرفت و جنباند؛ آمدگان بیمناک شدند.

یعقوب گفت:
«تیغ را بهرِ جانِ کسی نیاورده ام. گلایه نموده بودید که یعقوب، پیمانِ امیرالمومنین ندارد. خواستم بدانید که دارم! امیرالمومنین را به بغداد نه همین تیغ نشانده است؟! مرا نیز همین تیغ بدین جایگاه نشانده است! پیمانِ من و پیمانِ امیرالمومنین یکی است!»

از «گوگل پلاس» با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب؛ برنام را از متن برگزیده ام.     ب. الف. بزرگمهر

آنچه می بایستی به انجام برسانیم، رساندیم ...


آنجا را نمی دانم! اما اینجا تا پیراهنت را سیاه نبینند ... ـ بازانتشار


 http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/07/blog-post_75.html


ماییم و می و مطرب و این کنج خراب ...

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر دُرد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

جاودانه عُمر خیام نیشابوری


۱۳۹۵ دی ۱۰, جمعه

از میان ریگ ها و الماس ها ـ بازانتشار

ترانه ای خوابگونه از زنده یاد احسان تبری

https://youtu.be/zExUkg1i7U0



http://www.behzadbozorgmehr.com/2011/01/blog-post_8009.html

گویی عین الله رژیم همسایه به سیم آخر زده است!

چوبی دو سر گُه که بزودی روانه ی آشغالدانی خواهد شد!


پیش از آن کودتای ساختگی که به نادرستی آن را به کسی جا خوش کرده زیر سایه ی «شیطان بزرگ» به نام «فتح الله گولن» هماوند شمردند، در پهنه ی سیاسی، چه درون ترکیه در سرکوب ددمنشانه ی کردها و زمینه سازی برای رژیم خودکامه تر از پیش و چه در زمینه ی سیاست در پیش گرفته در سوریه و بازی کردن نقش رژیمی خوشخدمت برای امپریالیست ها برای برانگیختن روسیه به درگیری و جنگ، همه چیز را باخته بود. کودتای راستین، نه آن بگیر و ببند کم دامنه، بی پشتوانه و از همان نخست بسیار گمان برانگیز که کارکرد ویرانگرانه ی رژیم تبهکار و مافیایی ترکیه به سرکردگی وی در بگیر و ببندهای بسیار گسترده در آن کشور بود که تنها کردها و «پ. ک. ک.» را نیز دربرنمی گرفت؛ کودتایی راستین که تاکنون به دستگیری گروه های گسترده ای از روشنفکران خلقی ترک و کرد، بیرون راندن شمار بسیاری کارمند و نظامی خرد و کلان از دستگاه دیوانسالاری و ارتش آن کشور، سرکوب جنبش کارگری ـ سندیکایی و حتا بستن رسانه های اجتماعی، هر بار به بهانه هایی گاه ریشخندآمیز، انجام پذیرفته و همچنان پی گرفته می شود.۱ چنین رفتار «اُلدورم، دُلدورم»واری، واژگون آنچه از سوی بسیاری پنداشته شد و شاید همچنان پنداشته می شود، نه تنها نشانه ی نیرومندی آن رژیم مافیایی و سرکرده ی کوته بین آن نبوده و نیست که همه ی نمودها و نشانه های لرزان بودن پایه های اجتماعی و سیاسی آن را دربرداشته و دارد. نشانه های این نااستواری و نداشتن چشم اندازی درخور برای حتا آینده ی نزدیک را در دودوزه بازی ها و برخورد نیرنگبازانه و از دیدگاه سیاسی بیم برانگیز برای سرنوشت هر رژیمی که به آن دست می یازد، در چند ماه گذشته در زمینه های گوناگونی گواه بوده ایم:
از رفتار دورویانه با کشورهای همسایه و رژیم هایی چون رژیم دزدان اسلام پیشه ی ایران و رژیم مافیایی روسیه گرفته تا حتا بازی موش و گربه با پشتیبانان امپریالیست اروپایی و «یانکی» آن رژیم تبهکار!

با این همه، نمودهای چنان رفتار نااستوار و ناهمتایی، در برخورد چنگ اندازانه ی این رژیم به خاک سوریه و کوشش جانکاه برای نشانه گذاری بر روندهای درونی آن کشور و گروه ساخته و پرداخته شده از سوی کشورهای امپریالیستی و خوب پروار شده از سوی شیخک ها و خرسک های عرب و خود همین رژیم: «داعش»، بویژه در یکی دو ماه کنونی چشمگیرتر از همه است؛ بگونه ای که یاوه سرایی های «اردوغان» یا همانا «عین الله کشور همسایه» و نخست وزیر بله قربانگویش: «بن علی ییلدریم»، گاه به تف سربالایی می ماند که همان آن که بر زبان مارگزیده شان می آید، چهره ی تبهکارشان را می آلاید و رژیم سرسپرده به کشورهای امپریالیستی و هموند «ناتو»۲ را بگونه ای دیدنی ریشخند می کند؛ رژیمی که افزون بر سرکوب بی پیشینه درون آن کشور، ترکیه را به یکی از پیشانی های یورش آن سازمان اهریمنی دگردیسیده و درگیر نموده است. واپسین نمونه و شاید چشمگیرترین دودوزه بازی ها و برخورد یک بام و دو هوای آن رژیم پا در هوا، در رسانه ی وابسته به وزارت امور خارجی «یانکی» ها اینچنین بازتاب یافته است:
«در حالیکه گزارش‌ها از سوریه، گواه پیشروی شورشیان مورد پشتیبانی ”ایالات متحد“ [بخوان: «یانکی»ها!] در رویارویی با گروه نامور به ”داعش“ است، رییس‌جمهوری ترکیه، در گفته هایی تند، گروهبندی برهبری ”ایالات متحد“ را به پشتیبانی از آن گروه متهم کرده‌است.
...
رییس‌جمهوری ترکیه که گهگاه به انتقاد از ”ایالات متحد“و گروه‌های مورد پشتیبانی آن کشور می‌پردازد، در گفته هایی که هفتم دی ماه بر زبان آمده، گروهبندی برهبری ”واشینگتن“ را به پشتیبانی از ”داعش“ متهم کرده‌است. این سخنان در حالی بر زبان آمده که ترکیه خود را ”از دیدگاه راهبردی (تاکتیکی)“ بخشی از این گروهبندی شناسانده بود ...»۳ (برجسته نمایی های متن و افزوده های درون [ ] از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

از دید من، مرگ ناگوار سفیر روسیه در ترکیه، فروافتادن هواپیمای روسی در دریای سیاه۴ و رشته ای دیگر از رویدادهای کوچک و بزرگ در سوریه، منطقه ی قفقاز و خود ترکیه، دنباله ی "منطقی" همان دودوزه بازی های رژیم مافیایی ترکیه و زمینه سازی درگیری های بزرگ تر منطقه ای است که بگمان بسیار نیرومند در همدستی با سازمان های امنیتی ـ اطلاعاتی کشورهای امپریالیستی به سرکردگی «یانکی»، اسراییل و تا اندازه ای «جمهوری آذربایجان» انجام پذیرفته و می پذیرد.

پیکار با «داعش» برای همگی آن رژیم ها بهانه ای برای پیشبرد سیاست های تبهکارانه و در کمابیش همه ی موردها کوته بینانه شان است؛ و برای رژیم اسلام پیشه ی ترکیه که از همان نخست، پشتوانه ی آن گروه دوزخی در منطقه بود، بهانه ای برای سرکوب کردها و تیز کردن هر چه بیش تر آتش دشمنی میان آن ها با ترک ها که دامنه ی آن به شَوَند نابخردی ها، ندانمکاری ها و نابکاری های رژیم دزدان اسلام پیشه ی فرمانروا بر میهن مان به منطقه های کردنشین و ترک نشین در استان های شمال باختری و باختر ایران نیز کشیده است. گویی «عین الله رژیم همسایه» برای جان در بردن از تنگنای سخت سیاسی که به آن دچار شده به سیم آخر زده است:
چوبی دو سر گُه که بزودی۵ روانه ی آشغالدانی خواهد شد!

ب. الف. بزرگمهر    دهم دی ماه ۱۳۹۵

پی نوشت:

۱ ـ این نمونه ای از آن همه است:
«گروه موسوم به حکومت اسلامی، داعش، ویدیویی منتشر کرده که گفته می‌شود مربوط به اعدام دو سرباز ارتش ترکیه از طریق زنده سوزاندن آنان است. به گزارش رویترز، با انتشار این ویدیو، دولت ترکیه دستور مسدودسازی وب‌سایت‌های شبکه‌های اجتماعی را صادر کرد.»

برگرفته از گزارش «به دنبال انتشار ویدیوی سوزانده شدن دو سرباز ترکیه، دولت اردوغان وب‌سایت‌های شبکه‌های اجتماعی را مسدود کرد»، سوم دی ماه ۱۳۹۵ ، تارنگاشت وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا»

۲ ـ پیمان نامور به «آتلانتیک شمالی» که واژگون گفته ها و قول و قرارها با نخستین کشور زحمتکشان جهان در آستانه ی فروپاشی برهبری خیانتکاری به نام «گورباچف»، هم در خاور، هم باشور (جنوب) اروپا گسترش یافته و در جاهای دیگر جهان نیز بر نقش سرکوبگرانه ی آن بس افزوده شده است.

۳ ـ برگرفته از گزارش «پیشروی شورشیان مورد حمایت آمریکا در سوریه ...»، هشتم دی ماه ۱۳۹۵ ، تارنگاشت وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا»

۴ ـ با آنکه واپسین بررسی های انجام شده از سوی کارشناسان روسی دست اندر کار، گزینه ی انفجار آن هواپیما را به هر شَوَندی کنار نهاده، این نکته که تکه های هواپیما و لاشه ی مسافران در پهنه ی گسترده ای از دریای سیاه یافت شده اند، این گزینه را آن هم درست یک روز پیش از آغاز گفتگوهای روسیه، ترکیه و ایران، برجسته تر می کند.   

۵ ـ با آنکه روند تاریخی، کمابیش هیچگاه دربست از روندی منطقی پیروی نمی کند، می پندارم آن رژیم و سرکرده ی کوته بین و نابکارش: «رجب طیّب»، بسیار زودتر از هر رژیم دیگری در منطقه، سرنگون خواهد شد.

رفیقی استخوان خرد کرده و استوار در درگذشت!


می بینید که هم ابرویش را درست کردیم؛ هم چشمش را! ـ بازانتشار

آخرین مُدل اسلام آمریکایی! تا کور شود هر آنکه نتواند دید!

«همه، ملت اسلام و تابع قرآن و از گروه زحمتکشان این کشور هستید. انقلاب اسلام، این انقلاب مهم اسلامى، رهین کوشش هاى این طبقه است؛ طبقه محروم، طبقه گودنشین، طبف ه‏ایى که این نهضت را به ثمر رساند و توقعى هم نداشت.

من شما طبقه گودنشینان را از آن کاخ‏ نشینان بالاتر مى‏دانم؛ اگر آنها لایق این باشند که با شما مقایسه بشوند ...

یک موى شما بر همه آن کاخ‏ نشینها و آنهایى که در این انقلاب هیچ فعالیتى نداشتند، بلکه کارشکنى هم تا آن اندازه که مى‏ توانستند، مى‏ کردند و الان هم هر مقدار که بتوانند، مى‏کنند ... یک موى شما بر همه ی آنها ترجیح دارد ...»

از سخنرانی روح الله خمینی در دیدار با گودنشینان و مردم جنوب تهران، ۱۶ فروردین ماه ۱۳۶۰ (برجسته نمایی های متن از آنِ من است. ب. الف. بزرگمهر)

http://www.behzadbozorgmehr.com/2013/10/blog-post_3345.html

چه بچه های خوبی اند این ایرانی ها!


۱۳۹۵ دی ۹, پنجشنبه

نمازی به شکرانه ی تبهکاری! ـ بازانتشار

برگی از تبهکاری های تازیان

«مُعتصم»، خلیفه ی عباسی به شکرانه ی آنکه سه سردار پیکارجوی ایرانی، بابک، مازیار و افشین که هر سه آنها با نیرنگ به بند افتاده را از میان برداشته بود، مهمانی بزرگی ترتیب داده بود که در طول آن سه بار پیاپی، مجلس را ترک گفت و هر بار ساعتی بعد بر می گشت .... در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت شده بودند، فاش کرد که در هر بار به یکی از دخترانِ پدرکشته ی این سه سردار چنگ انداخته و ناموس شان را دریده است؛ و حاضران با او از این بابت به نماز ایستادند و خداوند را شکر گفتند.

خاستگاه ها:
ـ «سیاست نامه»؛ نوشته ی «خواجه نظام الملک توسی»
ـ «جامع التمثیل» ـ پاورقی
ـ «جنبش های اجتماعی ایران»، محمد جواد مشکور
ـ «تولدی دیگر»، شجاع الدین شفا، برگرفته از «سیاست نامه»

از «گوگل پلاس» با اندک ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب؛ برنام نیز از آنِ من است. ب. الف. بزرگمهر

پی نوشت:

بازگویی یک نکته، دستکم به اندازه ی اشاره ای گذرا بد نیست و شاید برای برخی که به آموختن تاریخ و رویدادهای تاریخی از دیدگاه علمی گرایشی نشان می دهند، سودمند نیز باشد:
سراسر تاریخ آدمی جز نخستین پله ی بسیار درازمدت آن، «دوره ی سوسیالیسم نخستین» که بخش عمده ای از آن دربرگیرنده «دوره ی مادرشاهی» در سراسر کره ی زمین نیز هست، تاریخِ پیکار طبقاتی است. اگر از این گوشه به جُستار آن سه سردار بزرگ ایرانی بنگریم، با همه ی ناروشنی ها و نارسایی هایی که پژوهش های تاریخی گسترده تری در این زمینه را خواستار است و من نیز ویژه کار آن نبوده و نیستم، دو تن از آن سرداران به نام های مازیار و افشین از اربابان (خاوندهای) دوران خود، دوران چیرگی سامانه ی خاوندی (ارباب رعیتی) آمیخته با گونه هایی از همبود «برده داری خانگی»* در ایران، بودند و درست از همین روی است که گرایش های طبقاتی شان، هر دو را به این یا آن شکل که همه ی آن نیز روشن نیست و شوربختانه با داستان های ساختگی فراوان و شاخ و برگ داده شده نیز همراه شده، به خلیفه ی عباسی نزدیک می نمود. تنها بابک است که با آن دو از این سویه، سنجش ناپذیر و قهرمانی تاریخی و همه سویه خلقی است و فداییان و سربازان هموست که به گفته ای، بیش از نیم میلیون از سربازان تازی را در جنگ های گوناگون پارتیزانی به کشتن دادند و ایران و ایرانی را سربلند نمودند. این قهرمان بزرگ خلق های ایران و نه تنها آذربایجان قهرمان را نه از دیدگاه طبقاتی و نه از سویه های عملکرد درخشان وی در برابر سپاهاین خونخوار و بیابانگرد تازی به هیچ روی نمی توان و نباید با آن دوهم ارز و همتراز بشمار آورد و بازهم به همین انگیزه است، هنگامی که دستگیر شد و وی را دست بسته، پیش آن خلیفه ی پلید و بی ناموس آوردند، وی را با چنان شکنجه ی ددمنشانه ای نابود کرد. بابک که قد و قواره ای کوتاه و چهره ای نه چندان زیبا داشت و ریشخند خلیفه در رویارویی با وی نیز با اشاره به همین ها آغاز شد، در آنجا نیز دلاوری بزرگی از خود نشان داد. داستان دست بریدن و زبان بریدن وی پیش از مرگ جانگدازش را کم و بیش همه می دانند. شوربختانه، ماجرایِ زبان آوری دلاورانه ی وی به کسان دیگری چون «حلاج» نسبت داده شده که بگمانم درست نیست. آن دلاوری، تنها از کسی چون بابک خرمدین برمی آمد و نه هیچ کس دیگری!

ب. الف. بزرگمهر پنجم مهر ماه ۱۳۹۳

http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/09/blog-post_334.html

* برخلاف روم باستان که از کارِ بردگان، بیش تر در کشتزارها و صنعت سود برده می شد.

شگفت انگیزتر از گفته های پدر ناتنی فاشیسم در آلمان و اروپا ـ بازانتشار

تصویری از نیچه، همراه با یکی از نوشته هایش را درج کرده است؛ نیمچه فیلسوفی دیوانه که گویا برای خود وی نیز افزون بر دیگر نمادها و بزرگنمایی های رسانه ای که هر سال پی گرفته می شود، نیمکتی که وی در یکی از شهرهای آلمان بر آن می نشسته و چپقی دود می کرده را رنگ کرده به خورد مردم آنجا و جهانگردانی از سایر کشورها می دهند. به این ترتیب، هم بزرگش می کنند و هم بزرگش می دارند و آن ها که به این کار دست می یازند، بی هیچ گمان و گفتگو، نوادگان و بازماندگان همان سرمایه داری بزرگ آلمان هستند که به هنگام خود، هیتلر را از کنج میخانه ها و آبجوفروشی ها تا جایگاه دیکتاتور بزرگ آن کشور برکشیدند تا با جنگ، هم نیرومندترین جنبش کارگری آن هنگام اروپا و جهان در آن کشور را سرکوب کند، هم به سرزمین های دیگران و سرزمین های استعمارشده از سوی دیگر کشورهای امپریالیستی چنگ اندازد؛ همان کاری که امروزه نیز هنوز اینجا و آنجا به انجام می رسانند تا هم منافع طبقاتی خود را خوب پاس دارند و هم توده های مردم را هرجا که بویژه بحرانی انقلابی پیش آمده باشد، سرِ جای خود نشانده، سرکوب و ریشخند نمایند.

زیر آن تصویر، چند روز پیش تر نوشته بودم:
به همین دلیل برای این به اصطلاح فیلسوف نیمه دیوانه، ده ها نماد گوناگون در کشورش ساخته اند؛ ولی برای دانشمندان بزرگی چون کارل مارکس و فریدریک انگلس از همان کشور که این نیمچه فیلسوف و دیگر فیلسوفان در برابر بزرگی آن دو بسیار ناچیزند؛ نه تنها کار چندانی نکرده اند که به هنگام زندگی شان ناچار شدند، خاک آن کشور را ترک گویند و یکی از آن دو سال ها دربدر و آواره در این یا آن کشور در تنگدستی زیست.

این از سویه ای دیگر، بسیار شگفت انگیزتر از گفته ی آن فیلسوف نیمه دیوانه و پدر ناتنی فاشیسم در آلمان و اروپاست. گرچه به گفته ی اسکار وایلد:
تنها کودن ها شگفت زده می شوند!

ب. الف. بزرگمهر ۱۶ امرداد ماه ۱۳۹۳

http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/08/blog-post_30.html

چه باک که گُل ها و خاک سرزمین مان به باد می رود!


اسرار نظام را هویدا می کنی؟ این هم دستمزدت!


دزد در خانه ی ملت؟! کدام خانه؟! کدام ملت؟! ـ بازانتشار


























http://www.behzadbozorgmehr.com/2016/06/blog-post_83.html

تنها شکوفه ای از آرزو هستم ... ـ بازانتشار

در این شبِ بنفش که از سینه ی تپنده، آه روشن امید برمی خیزد و نگاهی ناشناس بر ضمیرم، خزنده زمزمه ای سپید می خواند، وه که گویی از زلال ساغری مینَوی، منگ و حیرانم!

در این شبِ بنفش که ساحر هستی، امواجی دیوانه رها می کند و بادهایی دگرگون و هراسان با آفریده هایی بالدار بر بام خانه می نشیند، تا بامداد، چشم براه زایش یک رویدادم.

در دیگ دوزخم با پیشانیِ ابرآلود و پژواک لرزانم بر زه های بم، سخن گویند چون پرندگانِ گریان با لفظی مبهم.

نه غوته* ی زربَفت ها و نه گهواره های لعل، نه سروِ ناز بهشتی و نه ترانه ی سرخوشی؛ تنها شکوفه ای از آرزو هستم با سایه ای سبکسار بر آبگیری نگونسار، در این شب بیدار.

چه بس کرم های جونده و عنکبوتان صحرا و ستارگان میرنده و ستارگان میرنده بر مرغزارِ شبرنگ؛ آژنگِ قصه گوی غَمَم با خاطره هایی خونرنگ؛ دریوزه ای درازپویم از کرانه های گَنگ.

در این شبِ بنفش با هلال مُطهّر و خاربوته ی گُل ـ کبود هامون و نسیم واژون و ماخولیای جنون و بازتاب های فیروزه گون و جنبش های رونده بر گلبرگِ بی مرگ، در توأمانی بستر و گور، چون بر بالینِ رنجور دوشیزگانِ صبور.

«با پچپچه ی پاییز»، بند سوم، زنده یاد احسان طبری (تبری)، «نشر دوران نو»، تاریخ چاپ: ناروشن

 این نوشتار شاعرانه، بویژه در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب، ویرایش شده است. برنام را از متن برگرفته ام. ب. الف. بزرگمهر

* در کتاب، «غوطه» آمده که به گمان بسیار نیرومند، واژه ی عربی شده ی «غوت» یا «غوته» از «پارسی میانه» و به همان آرش سر به آب فروبردن و فرورفتن در آب است. بهتر است اینگونه واژه ها را به پارسی نوشت. ب. الف. بزرگمهر

http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/07/blog-post_56.html
 

... شاید این تویی که تا زندگی هست، ادامه داری و به پایان نمی رسی ـ بازانتشار

گاهی آسمان به زمین نزدیک می شود؛ آنقدر نزدیک که انگار کسی می خواهد از دورترین کهکشان به نقطه ای از زمین خیره شود. می خواهد شاهد اتفاقی باشد. می خواهد در حوالی این روزمرگی ها کسی را ببیند که گاهی به آسمان نگاه می کند. کسی که در عمق نگاهش، ستاره ای سوسو می زند. ستاره که نه، شاید کهکشانی که هنوز کسی برایش نامی انتخاب نکرده [است]. زندگی ادامه دارد؛ برای من، برای تو؛ مثل هر روز، مثل هر شب؛ اما برای تو با آن ستاره ی گم شده در نگاهت، شاید این زندگی نیست که ادامه دارد. شاید این تویی که تا زندگی هست، ادامه داری و به پایان نمی رسی. با توام! خود را به خواب نزن! این دیگر دست من و تو نیست. کهکشان ها هیچ وقت از یاد نمی روند.

شهاب حسینی (برگرفته از «گوگل پلاس»)

این نوشتار دلفریب، تنها در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب ویرایش شده است؛ برنامِ آن را از متن برگزیده ام و افزوده ی درون [ ] نیز از آنِ من است. ب. الف. بزرگمهر

http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/07/blog-post_96.html

... پاشو بریم بازیگوشی!


۱۳۹۵ دی ۸, چهارشنبه

اندر سودمندی های به بند کشیدن!

هرمز را گفتند وزیرانِ پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟

گفت:
خطایی معلوم نکردم؛ ولیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی کرانست و بر عهد من، اعتماد کلی ندارند. ترسیدم از بیم گزند خویش، آهنگ هلاک من کنند. پس، قول حکما را کار بستم که گفته‌اند:
از آن کز تو ترسد، بترس ای حکیم
وگر با چنو صد بر آیی به جنگ

از آن مار بر پای راعی زند
که ترسد سرش را بکوید به سنگ

نبینی که چون گربه عاجزشود
بر آرد به چنگال، چشم پلنگ؟

شیخ اجل سعدی شیرازی 

از «گوگل پلاس» با اندک ویرایش درخور در نشانه گذاری ها از اینجانب؛ برنام را نیز اندکی دگر کرده ام. ب. الف. بزرگمهر

اگر قرار باشد حزبی سوسیال دمکرات از آب در بیاید، سر به تنش نباشد بهتر است ـ بازانتشار

گفتگویی است پندارآمیز میان رهبری از دور بیرون رفته و گوشه گیر که همچنان از دور می کوشد تا فرمان را در دست خود نگهدارد و دیپلماتی کارکشته که از سوی وی به کار گماشته شده و همراه دورقابچین هایی که پیرامون خویش گرد آورده، سیاست سوسیال دمکراسی پیشه نموده است؛ سیاستی که از سویه ی ناسازگاری آن با منافع توده های مردم و رسوایی هایی که تاکنون به بار آورده، خوشایند رهبر بازنشسته نیز نیست و گرچه راه چاره ای برای آن نمی یابد، می خواهد تا آنجا که در توان دارد، «رفیق دیپلمات»* که گرایش های لیبرال دمکراسی انگلیسی آشکاری نیز دارد را مهار کند.

رهبر بازنشسته رو به دیپلماتِ کارکشته:
رفیقی از آن حزب برادر که گفته بودم برای سخنرانی در آن همایش پیشنهاد کنی، پیشنهاد کردی؟

دیپلماتِ کارکشته:
بله! بله! همان روز پیشنهاد کردم؛ خوشبختانه دیگران هم از پیشنهاد ما خوش شان آمد و پذیرفتند. او هم آمد و سخنرانی کرد.

ـ خوب! چیزی هم از او آموختی؟

ـ آه! بله! بله! چیزهای بسیاری از وی آموختم. او گفت با اینکه شرایط عینی برای بدست گرفتن قدرت دولتی از سوی طبقه کارگر در آنجا آماده است، شرایط ذهنی چنین کاری هنوز فراهم نیست ...

ـ این ها را من هم در آن فشرده ای که نوشته بودی، خواندم؛ ولی چیزی از آن دستگیرم نشد؛ مگر او به عنوان پشنهاد سیاسی نگفته بود که گشودنِ گره کار در برقراری مالکیتِ اجتماعی، بیرون رفتن از «اتحادیه اروپا» و «ناتو»، از میان برداشتن یک‌ سویه ی بدهی ها و به قدرت رسیدن کارگران و مردم در همراهی با حزب کمونیست است؟ پس به این ترتیب، منظور آن رفیق این بود که خودِ حزب کمونیست از شرایط ذهنی برای انجام آن کارها آماده نیست؟!

ـ نمی دانم! شاید ... (رهبر بازنشسته سخنش را می بُرد!)

ـ من اگر جای تو بودم، می پرسیدم ... بیگمان، منظور آن رفیق، حزب های سیاسی دیگر هم که نبوده است! آن حزب ها که نماینده ی لایه های اجتماعی گوناگون اند، در همه ی کشورها هستند و در همه ی جنبش ها نیز با خواست های خود پا به میدان می نهند؛ بسان «کمون پاریس» و بهتر از آن، نمونه ی انقلاب اکتبر روسیه ... مهم، آمادگی و ورزیدگی حزب کمونیست است که بتواند توده هایی که در میدان هستند را خوب و به هنگام به سوی آماج فرجامین رهبری کند ... درمی یابی که چه می گویم؟! می پندارم چندان چیزی از وی نیاموخته باشی! درست می گویم یا نه؟ یادم رفت بپرسم؛ منظور از «مالکیت اجتماعی» که نوشته بودی، چه بود؟ آیا آن رفیق، تنها به همین بسنده کرد؟! می دانی که «مالکیت اجتماعی بر زنان» را با ناجوانمردی و دروغ به مزدک بستند و درباره ی کمونیست ها هم به دروغ می گفتند که آن ها می خواهند همه ی دارایی های مردم را از دست شان بگیرند و اجتماعی کنند. اکنون از اینگونه دروغ ها دیگر نمی توانند ببافند و به خورد مردم بدهند؛ چون، بسیاری می دانند که آماج کمونیست ها «مالکیت اجتماعی ابزارهای فرآوری (تولید)» برای جلوگیری از بهره کشی سرمایه داری از این راه است؛ و نه گرفتن دارایی های خصوصی مردم در آن اندازه ای که نیازهای خودشان را تامین کند. تو هم باید این ها را بدانی!

ـ خوب! می دانید رفیق ... ما اینجا بیش تر با رفیق «گرین پیس» سر و کار داریم (گفتار «رفیق دیپلمات» که گرایشی آشکارا بهانه جویانه یافته از سوی رهبر بازنشسته که کمی هم برانگیخته شده، بُریده می شود!) ...

ـ ببین! این حزبی کمونیستی بوده ... درست تر بگویم: قرار بود برنامه ای کمونیستی سازگار با اوضاع کشورمان داشته باشد و مارکسیسم ـ لنینیسم را در برنامه ی خود گنجانده است. اگر قرار باشد حزب سوسیال دمکرات یا بدتر ار آن، لیبرال دمکرات از آب در بیاید، سر به تنش نباشد بهتر است. تو هم بجای اینکه با آن رفیق «گرین پیس» سر و کار داشته باشی، بهتر است دانش کمونیسم که خودم هم آن را خوب فرانگرفته ام، بیاموزی! ... یادم رفت بگویم که به آن فشرده ای که درآورده ای هم بدگمانم! یا باید آن را خوب درآورد که چکیده ای از سخنان و گفتگوها را همانگونه که بوده، دربرداشته باشد یا بجای آن، همه ی سخنرانی ها را موبمو درج کرد تا خوانندگان گاهنامه گمراه نشوند ... می دانی؟ با چنین شیوه کاری، نخستین چیزی که از دست می رود، اعتماد مردم و پیش از همه بر و بچه های خودمان به گفته ها و نوشته های مان است ...

ب. الف. بزرگمهر ۲۴ اَمرداد ماه ۱۳۹۴

http://www.behzadbozorgmehr.com/2015/08/blog-post_58.html

* آن دیپلمات کارکشته را بگونه ای قراردادی، «رفیق دیپلمات» نامیده ام!

گُرته ی این گفتگوی پندارآمیز از داستان زیر الهام گرفته شده که آن را پیش تر با برنام «پس سلامِ الله عَلَی الحِسَین» در این تارنگاشت درج نموده ام؛ گرچه الهامی دور و سنجش ناپذیر با جُستارِ این نوشتار. 

***

پس سلامِ الله عَلَی الحِسَین 

تعریضی است به آدم های ساده دلِ زود مُجاب شو و زود فریب خور 

خان عشیره که مدتی پیش از نوکر خود آب خواسته بود و با آمدن ناگهانی شماری میهمان، هر دو از یاد برده بودند با احساس دوباره ی تشنگی از او پرسید:
ـ فغفور! مه رِ او دادی ته؟۱

فغفور که بارها به سبب فراموشکاری های خود مزه ی شلاق خان را چشیده بود، دستِ پیش را گرفت که:
ـ ها، خان! به سرت همو سات او دادم ته رِ.۲

خان، شگفت زده پرسید:
ـ خنکم بید؟۳

نوکر گفت:
ـ ها والله، خان! همچی خنکِ خنکم بید. 

خان گفت:
ـ پس سلامِ الله عَلَی الحِسَین! نعلت بر قاتلون امام حِسَین! 

برگرفته از «کتاب کوچه»، «حرف پ، دفتر نخست»، زنده یاد احمد شاملو با همکاری آیدا سرکیسیان، تهران ۱۳۷۸ (با اندک ویرایش، پارسی نویسی و بازآرایی از سوی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر) 

http://www.behzadbozorgmehr.com/2015/06/blog-post_16.html
 

از زهدان اجاره ای بیش از این نباید چشم داشت! ـ بازانتشار

نقش «زهدان اجاره ای» رویاندن و پرورش نوزادی حرامزاده به نام سرمایه داری وابسته و کارچاق کن سرمایه داری بزرگ امپریالیستی است؛ نوزادی که پدرش در آنسوی اقیانوس ها و مادرش کنیزکی دست به سینه به نام «کلان سرمایه داری بازرگانی ایرانی تبار» است که برای زنده ماندن، پس و پیش نمی شناسد!

نوشته است:
«صد جا توی فرم یارانه نوشته، نیازمند دریافت یارانه، انگار که دارند صدقه میدهند!»

از «گوگل پلاس» با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

می نویسم:
از دولتی که از دید من به درستی «زهدان اجاره ای» نام گرفته، چه انتظاری بیش از این دارید؟ تازه گرانی های بیش تری هنوز در راه است و این دولت و حاکمیت جمهوری اسلامی، هیچ راه حلی برای آن ندارد! همه ی آن چیزهایی که می گویند نیز دروغ است! و اگر این زهدان اجاره ای نیز گورش را گم کند، دوباره می خواهند آن مردک نیرنگباز سیب زمینی پیاز پخش کن یا کسی چون وی را به مردم قالب کنند؛ ولی با نادیده گرفتن اینکه این یا آن رییس جمهور شود، خطی که از دوره ی ریاست جمهوری رفسنجانی پلید در اقتصاد و سیاست کشور دنبال شده، پیروی دقیق از رهنمودها و بهتر است بگویم: دستورات نهادها و بنیادهای جهانی سرمایه امپریالیستی چون «بانک جهانی» و «صندوق بین المللی پول» بوده و کشورمان را به ورشکستگی اقتصادی ـ سیاسی کشانده است. آن واژه های خر رنگ کن اقتصاد درونزاد و برونگرا که آن رهبر نادان و نابکار از دهان طوطیان شکرشکن اقتصاد نولیبرالی برگرفته و به عنوان طوطی درجه ی دو یا سه و حتا پایین تر بر زبان می راند و آن به اصطلاح «اقتصاد مقاومتی» که «ریاضت کشی» بیش تر توده های مردم ایران که به سود سرمایه داری سوداگر و دلال درونی و کارچاق کنِ سرمایه های بزرگ امپریالیستی قرار است به اجرا درآید، در واقع نابودی و تباهی زندگی بخش بزرگی از مردم ایران را در پی خواهد داشت؛ زیرا هم اکنون نیز درصد بزرگی از مردم زیر خط تنگدستی (فقر) هستند.

ب. الف. بزرگمهر ۱۷ فروردین ماه ۱۳۹۳

http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/04/blog-post_7.html

در «خیمه و خرگاه ولایت»، همه چوب لای چرخ یکدیگر می گذارند! ـ بازانتشار

نموداری دیگر از به هم ریختگی و از هم پاشی فرمانروا در «ولایت ملوک الطوایفی آقا»

به گزارش زیر که گفتگویی با «کارلوس کی روش» سرمربی «تیم ملی فوتبال بزرگسالان ایران» درباره ی دشواری های پیرامون تیم های ملی فوتبال است، اندکی باریک شوید! گزارشی است از برخی سویه ها تلخ و دردناک و نیز آموزنده.

در اینجا به چالش هایی که «کی روش» با آن ها روبروست، نمی پردازم؛ ولی آنچه در این گزارش آمده، نشانه ای دیگر از به هم ریختگی و از هم پاشیدگی فرمانروا در «ولایت ملوک الطوایفی آقا» است که در آن، کنار هر «خر» بکار گمارده شده از سوی «خیمه و خرگاه آقا»، شماری «کُرّه خر» نیز به دور قابچینی و کاسه لیسی و گاه ریشخند و بدتر از آن، چوب لای چرخِ گاریِ «خر» و یکدیگر نهادن، سرگرمند و برای آن مزد نیز می ستانند. در این خیمه، معرکه ای برپاست؛ از جن گیران و مارگیران و تردستان و میانجیگران میان "آسمان" و زمین و میان «بیت آقا» با «بیت امام زمان هرگز نادیده» گرفته تا دیگرانی که بنا به بزرگی و کوچکی اندازه ی شکم شان، جایگاهی به عنوان رییس فلان بزرگ ترین کتابخانه اسلامی یا «انجمن از ما بهتران وحدت اسلامی» و «فرمانده شکم بسیج» یافته، هریک، سرگرم چرخاندن پوست هندوانه بر بالای چوبِ خویش است؛ و خود «آقا» در نقش خرکچی بی دست و پا و آشوب آفرینی در سراسر آن خیمه و «ولایت» زیر فرمانش، هر از گاهی این و آن را به نشانه ی آشوب و فتنه ای که زیر سرِ خود اوست، فتنه گر می نامد و بار دیگر با سخنان و کارهای نسنجیده، آشوب را دامن زده، «خیمه و خرگاه» را به هم می ریزد؛ معرکه ای است دیدنی از «خر»ها و «کُرّه خر»هایی که به جان هم می افتند؛ برای یکدیگر دندان قروچه می روند و از لگدپراکنی های شان به یکدیگر که گاه دامن «خرکچی» را نیز می گیرد، گرد و غباری به هوا برمی خیزد که خر، خر را نمی شناسد و مهارِ کار از دست «خرکچی» نادان و نابکار بیرون می رود. نتیجه ی آن هم به عنوان مشتی نمونه ای خروار، یکی این است که در شهری نه چندان بزرگ چون بوشهر، ۴۰۰ «گروه امر به معرف و نهی از منکر» درست می کنند و نان آغشته به نفت به خوردشان می دهند تا از فرمانبرداری توده های مردم آنجا در برابر چنین خیمه و خرگاهی پاسداری کنند و در نمونه ای دیگر، دم و دستگاه گسترده ی پلیس بزرگ شهر نیویورک در «ولایت شیطان بزرگ» با پول های به یغما رفته ی مردم ایران به واپسین فن آوری های رسانه ای (تلفن همراه و سامانه های هماوند با آن) ساز و برگ می یابد. "سامانه" ی بی سر و سامان «ملوک الطوایفی» که در بالای هر گره کوچک و بزرگ آن، "شاهِ" دستار به سر («ولی فقیه») یا بی دستاری بر اورنگی پوشالی تکیه زده و کار به دست کارچاق کن و بله قربان گوهاست تا تسمه از گُرده ی مردم بینوا بکشند و سرزمینی پهناور را به پریشانی و به سوی تکه پاره شدن بکشانند؛ آنچنان که در فرجامِ کار نه از «مَلِک» نشانی برجای مانَد و نه از هیچ تبار و طایفه ای! تنها سرزمینی سوخته و مردمانی همچنان چشم به "آسمان" یا «چاه جمکران» دوخته که این بار با چوبی دیگر رانده یا بسان یهودیان، دیگربار در همه ی جهان سرگردان و تارانده شوند!

امید که کار به آنجا نکشد و بتوانیم دوالپایی که بر گرده ی مردم ایران سوار شده را پیاده نموده، چنان به چوب فلکش بندیم که همانجا جان به جان آفرین سپارد. جز این، راهی نیست!

سرنگون باد رژیم تبهکار و ایران بربادده جمهوری اسلامی!

ب. الف. بزرگمهر    پنجم آبان ماه ۱۳۹۳


***

کی‌روش: برخی‌ها آسایش تیم ملی را برهم می زنند./ می‌خواهند با سخن گفتن علیه من نامدار شوند.

سرمربی تیم ملی فوتبال با انتقاد از کسانی که به گفته او مخل آسایش این تیم هستند، گفت که باید با علی کفاشیان گفتگو کند.

به گزارش ایسنا، سرمربی تیم ملی فوتبال ایران پس از بازگشت به ایران در پاسخ به پرسشی در مورد اردوی پرتغال گفت:
«در مورد اردوی پرتغال توضیحات لازم را داد‌ه‌ام. این اردو به منظور این بود که یگانگی دوباره گروهی را به تیم ملی برگردانیم و بکوشیم تا روحیه گروهی تیم ملی را بالا ببریم و آن را دوباره بسازیم. در این اردو بخت این را داشتیم که عملکرد ۱۰ بازیکن را مورد ارزیابی قرار دهیم و از این بابت خوشحالم و اردوی خوبی داشتیم.»

وی در مورد سفر به آفریقای جنوبی و بازی آمایشی با تیم ملی زیمبابوه نیز گفت:
«بله، اینکه ما در پی برگزاری این بازی هستیم، حقیقت دارد؛ ولی شوربختانه هنوز آدم های بسیاری هستند که سخن چینی می‌کنند و این کار را پی می گیرند. شرایط کنونی بگونه ای است که مهارش دارد از دست بیرون می رود و کسان بسیاری هستند که درباره ی تیم ملی سخن چینی می‌کنند و آسایش تیم ملی را برهم می زنند.»

کی‌روش افزود:
«این یکی از دشواری هایی است که درباره‌اش باید با کفاشیان گفتگو کنم و این راه درستی نیست و اگر پی گرفته شود، برای تیم ملی دشواری پدید خواهد آورد. هم اکنون، آدم های بسیاری درباره ی بازی با زیمبابوه سخن چینی می‌کنند. بیگمان کسان دیگری نیز هستند که درباره ی «پشتیبانان مالی» («اسپانسر») و دشواری های دیگر سخن می‌ گویند و از همین رو من باید با رییس فدراسیون ایران نشستی داشه باشم. هنگامی که ما آگاهی های رسمی داشته باشیم، بیگمان آن را در میان می‌ گذاریم. نباید به گمانه زنی‌ها دامن بزنیم؛ زیرا شماری در این میان، علیه من مانند بازیگران سخن چینی می‌کنند و می‌خواهند بسان یک بازیگر بزرگ نامدار شوند و با سخن گفتن علیه من به نام و نشان برسند.

کی‌روش در پاسخ به این پرسش که چرا این نام این آدم ها را نمی‌گویید، گفت:
«این کار شماست؛ نه من! شما سخن آنها را می‌ شنوید و هر هنگام که سخن شان را به گوش می سپارید، می‌توانید نام شان را اعلام کنید.»

او در پاسخ به این پرسش که یک نفر در تیم ملی باید بگونه ای رسمی پاسخگوی رسانه‌ها باشد، گفت:
«این جستاری است که تنها فدراسیون می‌تواند پاسخ بدهد؛ ولی سخنی که من می‌توانم بگویم این است که در اردوی پرتغال، آگاهی های درست به رسانه‌ها داده شد. مطمئن هستم رسانه‌ها از این جستار خشنود بودند؛ زیرا ما بگونه ای حرفه‌ای، تصویر، اخبار و گزارش های روزانه را آگاهی رسانی می‌کردیم. اگر یک بار این کار را با کامیابی به انجام رساندیم، می‌شود که در اردوی پسین نیز رخ دهد.»

کی‌روش در پاسخ به پرسشی درباره ی بیش تر بهره مند شدن برخی رسانه ها از اخبار در سنجش با سایرین گفت:
«از این جستار بسیار ناخشنودم و با آن همداستان نیستم. کسانی که اینگونه اخبار را به دلیل منافع شخصی پخش می‌کنند، نمی‌توانند با من کار کنند. شما می‌دانید که این ها چه کسانی هستند و باید نام شان را اعلام کنید.»

وی در پاسخ به پرسش خبرنگار یکی از تارنگاشت ها که گفت:
«ظاهرا یک مربی ایرانی که دستیار کی‌روش می‌شود، قرار است بگونه ای پنهان رقابت‌های جام خلیج فارس را از نزدیک ببیند»، گفت:
«شما چیزهایی را می شنوید و بر بنیاد آن گمانه‌ می‌ زنید. من از این سخن شما خشنود نیستم و مطمئنم هواداران هم از این گمانه زنی‌ها خوش شان نمی‌آیند و بگونه ای کلی تیم ملی به این رفتارها دلبستگی ندارد.»

پس از این سخن کی‌روش، همان خبرنگار که در یکی از گاهنامه های ورزشی کار می‌کند، رو به سرمربی تیم ملی پرسید که چرا [وی] امروز این اندازه برآشفته است که [در پاسخ] سرمربی تیم ملی به او گفت: من برآشفته نیستم. اگر سخن من اشتباه است آن را تکذیب کنید. تکرار می‌کنم شما و روزنامه‌ شما چیزهایی را می‌شنود که بر بنیاد آن گمانه زنی می‌کند. شما خاستگاه هایی دارید که برهم زننده ی کار تیم ملی است.

سرمربی تیم ملی در پاسخ به این پرسش که با توجه به اختلاف پیش آمده میان «صدا و سیما» با «فدراسیون»، هم اکنون، بازی‌های لیگ و جام حذفی از «صدا و سیما» پخش نمی‌شود و این ممکن است باعث شود [تا] سرمربی تیم ملی و دستیارانش نتوانند این بازی‌ها را ببینند، گفت:
«این دشواری به من هیچ هماوندی ندارد و بخشی از مسوولیت و کار من نیست. این چیزی است که من نباید درباره آن سخن بگویم و به هیچ رو با من هماوند نیست.»

کی‌روش همچنین درباره ی بازی‌ آمایشی با تیم ملی «کره جنوبی» و بازی‌ آمایشی احتمالی که پیش از این بازی ممکن است برگزار شود، گفت:
«ما می کوشیم که این بازی‌ها برگزار شود و اگر خبر پایور و رسمی در این باره داشته باشیم از شما اربایان رسانه پنهان نخواهیم کرد.»

او همچنین رو به خبرنگاران حاضر گفت:
«اگر شما از من بخواهید که سخنی چون اظهار نظر درباره بازی با میلان یا اسپانسر بکنم به هیچ رو من وارد این بازی‌ها نخواهم شد. شما نیز به عنوان اربابان رسانه، نباید نقطه نظرات کسانی را بازتاب دهید که تنها دنبال این هستند که خودشان را به عنوان پشتیبان تیم ملی نشان دهند؛ ولی در کردار این کار را انجام نمی‌دهند و برای تیم دشواری پدید می‌ آورند. شما رسانه‌ها با بازتاب نقطه نظرات شان تنها به آن‌ها اعتبار می‌بخشید و البته با پوزش باید بگویم که در این باره، شما رسانه‌ها گناهکارید. شما به کسانی اعتبار می‌بخشید که اهمیتی ندارند. رسانه‌ها اگر می‌خواهند جستاری درباره ی تیم ملی بدانند، باید با فدراسیون گفتگو کنند و این را می‌گویم که چیزی برای پنهان کردن نداریم و هر آگاهی که بخواهید در اختیار شما می‌گذاریم.»

سرمربی تیم ملی درباره ی نگرانی‌های «فدراسیون فوتبال ایران» از شیوع بیماری ابولا در آفریقا نیز گفت: «من نقطه نظر نسبتا متفاوتی با فدراسیون دارم. این بحران تنها ویژه ی آفریقا نیست و سراسر جهان با آن درگیر است. ما پیش از اینکه درباره ی این دشواری های بیرون از ایران نگران باشیم، باید درباره ی دشواری های داخلی و باشگاه‌ها و درون تیم ملی نگرانی داشته باشیم.»

خبرنگاری از کی‌روش پرسید:
«کمیته ملی المپیک» اعلام کرده بعد از رایزنی با کارلوس کی‌روش درباره ی ”وینگادا“ تصمیم می‌گیرد که این مربی همچنان سرمربی تیم ملی امید باشد یا نه که سرمربی تیم ملی در پاسخ گفت:
«نظری ندارم. من پنداشتم شما می‌خواهید در این‌باره بپرسید که چرا ۱۵ روز پیش از ”بازی‌های آسیایی اینچئون“ دستگاه [مسوول]‌ نمی‌دانست، چه رده سنی به این بازی‌ها فرستاده شود و این که چرا همه ی بازیکنان در اردوها نیستند.»

او افزود:
«ما باید از سرمربی ”تیم ملی المپیک“ پشتیبانی کنیم و دست به دست هم کاری کنیم تا این گروه به المپیک برود. ”وینگادا1) به دعوت ما به ایران آمد تا ایران را به المپیک برزیل ببرد. نتیجه‌ ی ”بازی‌های آسیایی“ بخشی از برنامه‌های او نبود؛ درست بسان من که در مسابقات باختر آسیا مسوولیتی نداشتم. مهم‌ترین جستار، آمادگی همه سویه ی گروه است و دشواری همینجاست که بسیاری نتوانستند به اردوی تیم ملی بروند. باید در این هماوندی بنشینیم و همداستان شویم تا گره دشواری ها باز شود.»

کی‌روش در پاسخ به پرسشی درباره اینکه آیا برای آماده‌سازی تیم ملی برای جام ملت‌های آسیا برنامه‌ای دارید یا خیر، گفت:
«بیگمان برای ”جام ملت‌ها“ برنامه‌هایی خواهیم داشت و برای اجرای این برنامه‌ها نیاز به پشتیبانی داریم. باید پشتیبانی‌های بایسته ی مالی از ما انجام شود تا بتوانیم برنامه‌هایمان را پیاده کنیم. من بسیار امیدوار هستم و بسیار مثبت به آینده نگاه می‌کنم.

او همچنین در پاسخ به پرسشی درباره باطل شدن کارت معافیت برخی بازیکنان ملی‌پوش و اینکه آیا این جستار تاثیری بر روحیه بازیکنان خواهد داشت یا خیر نیز گفت:
«می پندارم که این جستار از دیدگاه روحی و روانی، تاثیری بر بازیکنان نداشته باشد؛ ولی بیگمان در کار ما شکافی پدید خواهد آورد. به هر رو باید با رییس فدراسیون بینشینیم و برای این چستار راهکاری بیابیم.

«ایسنا»، چهارم آبان ماه ۱۳۹۳

کی-روش-برخی-ها-مخل-آسایش-تیم-ملی-شده-اند/ http://isna.ir/fa/news/93080401533

این گزارش از سوی اینجانب، همه سویه ویرایش، پارسی و پاکیزه نویسی شده است.  برجسته نمایی های متن و افزوده های درون [ ] نیز همه جا از آنِ من است.    ب. الف. بزرگمهر

زینب پاشا، نمادی از زن دادخواه و پیکارجوی ایرانی ـ بازانتشار

نام زینب پاشا به انقلاب و جنبش گره خورده است. او سردسته زنانی بود که درست در لحظه‌ای که مردان از ترس تهدید حکومت می‌خواستند اعتصاب بازار تبریز را بشکنند به بازار رفت و با بیرون راندن قزاق‌ها نگذاشت بازار باز شود.

در تاریخ ایران، اگر بخواهیم ۱۰ نفر از تاثیرگذارترین زنان را دسته‌بندی کنیم، نام زینب پاشا در میان پنج نفر نخست آن است؛ زنی که از میان جامعه بسته روزگار قاجار برخاست و رهبری گروهی از زنان و مردان را در دو جنبش «تنباکو» و «مشروطه» برعهده گرفت.

درباره کودکی و نوجوانی زینب‌پاشا اطلاعات زیادی در دسترس نیست. تنها چیزی که درباره این زن مبارز می‌دانیم آن است که در محله «عمو زین‌الدین» تبریز به دنیا آمد. پدرش، «شیخ سلیمان» دهقان تهیدستی بود که مانند دیگر روستاییان، زمینی از خود نداشت و روی زمین دیگران کار می‌کرد و زندگی سختی داشت. این تنها اطلاعاتی است که تا جنبش ضد «رژی» یا همان جنبش تنباکو از زینب پاشا در دست است.

نام زینب اما در تاریخ با نهضت تنباکو بر سر سر زبان‌ها افتاد. ناصرالدین‌شاه که برای سفر به فرنگ با خزانه‌ای خالی رو به رو شده بود، مجبور به قرض کردن و دادن امتیاز به کمپانی‌های فرنگی شد. یکی از این کمپانی‌ها متعلق به «لُرد تالبوت» بود که موفق شد امتیاز خرید و فروش توتون و تنباکو را از شاه بدهکار ایران بگیرد.

در آن زمان، توتون و تنباکو یکی از مهم ترین اقلام کشاورزی و تجاری ایران بودند و مردم زیادی از کاشت تا فروش این محصولات نان در می‌آوردند. اما با اعطای این امتیاز به کمپانی رژی، دچار ضرر و زیان فراوان ‌شدند. همین باعث شد تا اعتراض‌هایی در تهران و سایر شهرها نسبت به واگذاری این امتیازنامه شروع شود. نقطه اوج این اعتراض‌ها، استفتای «سید جمال‌الدین اسدآبادی» از آیت‌الله «میرزا حسن شیرازی»، مرجع تقلید شمار زیادی از ایرانی‌ها بود که در نجف زندگی می‌کرد. شیرازی در پاسخ به این استفتا، در یک جمله حکم به تحریم توتون و تنباکو داد. حکمی که باعث شد هزاران قلیان شکسته شوند و کسانی که توتون و تنباکو استعمال می‌کردند، ترک آن را کردند.

تبریز که شهر حکومت ولیعهد به شمار می رفت، دومین شهری بود که در اعتراض به قرارداد رژی به تهران پیوست و قلیان‌ها را شکستند. مردم تبریز به دعوت شیخ «جواد مجتهد» و در همراهی با بازار تهران، بازار را تعطیل کردند؛ اما فراشان «مظفرالدین‌ میرزا» ولیعهد و حاکم تبریز با تهدید و وعده و وعید تلاش کردند تا بازار را باز کنند. فراشان به نمایندگان صنوف مختلف بازار گفتند که اگر بازار را باز نکنند، این بازار چند صد ساله را با خاک یکسان می‌کنند. این تهدید باعث شد تا گروهی از بازاری‌ها بترسند و برای باز کردن آن پیش بروند. اما خبر باز شدن بازار با اعتراض گروهی از کسانی که موافق پیوستن به نهضت تنباکو بودند، همراه بود. زینب پاشا یکی از همین معترضان بود. او که در مورد فتوای میرزا حسن شیرازی در مجلس «شیخ جواد» شنیده بود، به این نتیجه می‌رسد که نباید بگذارد بازار را باز کنند. در کم تر از نصف روز، دسته‌ای از زنان تبریز را جمع می‌کند و با مسلح‌ کردن تعدادی، آن‌ها را به سمت بازار حرکت می‌دهد.

براساس گزارش‌های تاریخی، ایران تا آن روز اجتماعی به این وسعت را از زنان ندیده بوده است. این زنان که بخشی از آن‌ها پیچه‌هایشان را انداخته بودند و گروهی‌ بچه‌هایشان را در آغوش و یا دست شان را در دست داشتند، به سمت بازار می‌روند.

به گفته برخی منابع، همراه زینب سه هزار زن مسلح شده بودند. سخن گوی گروه، خود زینب بوده است. «میرزا فرخ»، از شاعران آن دوران است كه در شعری ۲۲ بیتی به شرح واقعه «قیام زینب پاشا» در بازار پرداخته و در بخشی از این شعر که به ترکی سروده شده، آورده است:
«در چنان روزی، این حقیر (میرزا فرخ) از ترس از خانه بیرون نیامدم.»

او در این شهر سروده بود:
«فرمان بداد زینب پاشا
به شیر زنان و فراشا
بازار به سنگ بندید شما،
من چماق را حاضر کنم
پاتابه را بپیچم به پا.»

به نوشته منابع تاریخی، مأموران دولتی بارها سعی در باز کردن بازار کردند؛ ولی گروه زینب هربار با اسلحه گرم و سنگ و چماق به بازار می ریختند و رشته های دولتیان را پنبه می کردند.

این تعقیب و گریز تا زمانی که اعلام می‌شود شاه لغو امتیاز را اعلام و میرزا حسن شیرازی حکم را باطل کرده، ادامه می یابد.

«کریم طاهرزاده بهزاد» در کتاب «قیام آذربایجان» که به این قیام و فعالیت‌های زینب پاشا پرداخته از زنانی نام می‌برد که یاران اصلی‌ این زن مبارز بودند و در گردآوردن سپاه زینب پاشا، او را یاری می کردند. از این افراد تنها نامی به یادگار مانده است:
«یوز باشی خاور»، «نایب کلثوم»، «فاطمه نساء»، «آتلی شاه به بیم» و «سلطان بیگم».

در منابع تاریخی آمده است او زنی تنومند و قوی بود که برخلاف زنان هم عصر خود، هیچ‌گاه پیچه نمی‌پوشید و صورتش را باز می‌گذاشت. او چادرش را به کمر می‌بست و چماقی داشت که با میخ و فلز ساخته و همیشه همراهش بود. زینب بعد از جنبش تنباکو، گروهش را حفظ کرد و در سال ۱۳۱۳، یعنی آخرین سال سلطنت ناصرالدین‌شاه، بار دیگر قیام کرد. این قیام برای نان و برعلیه کسانی بود که نان مردم را احتکار کرده بودند تا در فصل زمستان، با اتمام ذخایر آرد مردم، آن را به بهای گزاف به فروش برسانند.

آن سال، قحطی در غرب ایران حاکم شده بود و افراد سودجو، ذخیره گندم را احتکار کرده بودند. صف‌های طویل در جلو نانوایی‌ها به وجود آمده بود و نان به سختی و به قیمت گران به دست مردم می‌رسید. محتکران گندم، مجتهد تبریز، مباشرین، ولیعهد و حاکم تبریز بودند.

این بار هم بار دیگر زینب پیش‌قدم شد و به همراه یارانش به شهر آمدند و درهای انبارها را باز کردند. نیروهای حکومت، قشون مراغه را خبر کردند و دستور تیراندازی داده شد. در دم، پنج زن و یک سید کشته شدند. در این جا روحانیت معترض هم علیه مجتهد بزرگ به زنان پیوست و در کنسولگری روس تحصن کردند.

فردای همان روز تظاهرات را از سر گرفتند. این بار نیز سه زن کشته و تعدادی زخمی شدند. شعار نان تبدیل به شعار سیاسی و علیه سلطنت قاجارها شد. حکومت هراسید و بار دیگر عقب نشینی کرد.

به گفته برخی منابع، او و یارانش هر از چند گاهی در محل تجمع مردم جمع می‌شدند و مردان را به مبارزه با ظلم فرامی خواندند. سخنرانی‌های آتشین و تهییج‌آور زینب در کتاب‌های تاریخی ضبط شده است. در کتاب «زنان در جنبش مشروطه» آمده است:
«زینب به جمع مردم می‌رفت و می‌گفت اگر شما مردان جرات ندارید جزای ستم پیشگان را کف دست‌شان بگذارید، اگر می‌ترسید که دست غارتگران و دزدان را از مال و ناموس و وطن خود کوتاه کنید، ‌چادر به سر کنید و در کنج خانه بنشیند و مبارزه را به ما زنان بسپارید.»

درباره سرنوشت زینب پاشا اطلاع زیادی در دست نیست. گفته می‌شود او در سال‌های بعد به همراه گروهی از نزدیکانش به زیارت کربلا می‌رود. اما در خانقین، شرطه‌‌های(پلیس) عثمانی که برای تفتیش زوار آمده بودند، سختگیری می‌کنند و زینب پاشا که هیچگاه زیر بار ظلم نرفته بود، از این رفتار آزرده شده و به اعتراض به این شرطه‌ها حمله می‌کند.

به نوشته اکثر منابع، بعد از این واقعه از زینب پاشا دیگر خبری به دست نیامده‌ است. به نظر می‌رسد که او در این آخرین سفر خود، جان به جان آفرین تسلیم کرده ‌است و پیکرش نیز هیچگاه به شهرش تبریز و زادگاهش، عمو زین الدین منتقل نشده و در کربلا دفن شده ‌است.

زهره ذوالقدر 

دانسته از ویرایش و پارسی نویسی نوشتار خودداری ورزیده ام. برنام از آن منِ است. ب. الف. بزرگمهر 

http://www.behzadbozorgmehr.com/2016/02/blog-post_67.html
برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!