«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۴ مهر ۸, چهارشنبه

دیر نیست آن روز! ـ بازانتشار

به همه ی دزدان اسلام پناه در جمهوری اسلامی!


درِ خانه ی جحی بدزدیدند. او برفت و درِ مسجدی برکند و به خانه می برد.

گفتند: چرا درِ مسجد برکنده ای؟

گفت: درِ خانه ی من دزدیده اند و خداوندِ این در، دزد را می شناسد. دزد را به من سپارد و درِ خانه ی خود باز ستاند! 

جاودانه عُبید زاکانی

http://www.behzadbozorgmehr.com/2011/12/blog-post_6181.html

خدا ماند! ـ بازانتشار

دهقانی در اصفهان به در خانه خواجه بهاءالدینِ صاحب دیوان رفت. با خواجه سرا گفت كه با خواجه بگوی كه خدا بیرون نشسته است با تو كاری دارد.

با خواجه گفت. به احضار او اشارت كرد. چون درآمد پرسید كه تو خدایی؟

گفت: آری.

گفت: چگونه؟

گفت: حال آنكه من پیش، ده خدا و باغ خدا و خانه خدا بودم؛ نوّاب تو ده و باغ و خانه از من به ظلم بستدند، خدا ماند.

جاودانه عُبید زاکانی

http://www.behzadbozorgmehr.com/2011/01/blog-post_151.html

مبادا غم و غصه هایت را با دیگری و دیگری رویهم بریزی و کار دست حبیبان خدا بدهی!

از سری داستان های پندآموزِ شیخ رجبعلی خیّاط برای کودکان بزرگسال

مرحوم شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:
بطری وقتی پر است و می‌خواهی خالیش کنی، خمش می‌کنی. هر چه خم شود، خالی تر می‌شود؛ اگر کاملا رو به زمین گرفته شود، سریع تر خالی می‌شود. دل آدم هم همین طور است، گاهی وقت‌ها پر می‌شود از غم، از غصه، ...

قرآن می‌گوید:
هر گاه دلت پر شد از غم و غصه ها، خم شو و به خاک بیفت!
«وَكُن مِّنَ السَّاجِدِین»

سجده کن! ذکر خدا بگو! این موجب می‌شود تو خالی شوی؛ تخلیه شوی؛ سبک شوی .

از «گوگل پلاس» با اندک ویرایش درخور در نشانه گذاری ها از اینجانب؛ برنام و زیربرنام از آنِ من است.    ب. الف. بزرگمهر

پی نوشت:

باری دیگر گفته بود:
«سوزن هم که می زنی برای رضای خدا بزن!»* و اگر هم اکنون زنده بود، بیگمان چیزی در این مایه ناچار بود، بگوید:
«دزدی هم که می کنی برای خشنودی خدا بکن!» و خشنودی خدا تنها از راه خمس و زکات دادن به نمایندگانش در روی زمین یا همانا «نشانه های خدا» برآورده می شود.

به اندازه ای به این شیخ رجبعلی دلبستگی یافته ام که آرزو می کردم:
کاش دوباره زنده می شد تا خودم ...

ب. الف. بزرگمهر    هشتم مهر ماه ۱۳۹۴

* «سوزن هم که می زنی برای خشنودی خدا بزن!»


۱۳۹۴ مهر ۷, سه‌شنبه

لقمه ی حرام را کسانی خورده و می خورند که میهن مان را به روز سیاه نشانده اند! ـ بازانتشار

آخوندی جوان با درج تصویری گویا از فرودگاه نجف، نوشته است:
«گوشه ای نشسته ام و با خود می اندیشم، حضرت آدم چنین سختی را که ما از هبوط از بهشت کربلا متحمل می شویم را درک کرده است یا نه؟! 

او از بهشت هبوط کرد ... از راحتی و آرامش بیرون شد ... اما وارد زمین زنده شد و همه ی دنیایش حوا بدون زشتی های دنیایی در کنارش بود ... اما ما از بهشت کربلا بیرون شدیم و به زمین مردگان هبوط خواهیم کرد ... ولی ما هم دلمان به امام غریب و کریمه اهل بیت خوش است که عطر کربلا از حرمشان به مشام می رسد ...

نمیدانم تقصیر آسمان آفتابی است که باریدن گرفته یا چشمان من از اشک میجوشد؟! اما هر چه هست نمی گذارد، آخرین لحظات بهشت رو خوب بنگرم ... 

باشد قرار و مقصد ما جنت الحسین
دنیا برای سینه زدن جایمان کم است 

جمعه ۹۳/۱/۸ ساعت ۱۴ فرودگاه نجف»

از «گوگل پلاس» با ویرایش درخور تنها در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر 

نثر و درونمایه ی کم و بیش دل انگیز نوشته، چشمانم را به خود می کشد و ناهمتایی بسیاری میان آن درونمایه با برونزد (شکل) آن می بینم. برایش کمی آمیخته به کنایه نوشته ام:
«سخنان دل انگیزی است که من باور نمی کنم؛ مگر هم اکنون، چه تفاوت بزرگی با گذشته دارد که کسانی همه ی دار و ندارشان را می فروختند و می رفتند در جوار حرم این یا آن امام کاری برای خود دست و پا می کردند؟! 

خوب! شما هم می توانی همین کار را بکنی. حتمن هم لازم نیست، آنجا آخوند باشی! مطمئن باش توی هر حرمی بروی، آبدارچی لازم دارد؛ کار خوبی است؛ صواب هم دارد. یاعلی! اگر رفتی، می فهمم راست می گویی؛ وگرنه برای مردم زبان نریز» (با اندک ویرایش) 

پاسخی کم و بیش منطقی می دهد که درباره ی اندازه ی راستگویی آن نمی توانم داوری کنم؛ ولی ناچارم بنای کار را بر اعتماد به گفته وی بگذارم و با زدن کلید «+۱» آن را تایید می کنم! نوشته است:
«ما مامور به وظیفه ایم؛ نه مامور به هر چه که دوست داریم!

بله اگر قرار بود حقیر طبق میل نفسانی ام پیش بروم، افتخار میکردم خاک پای زائرین امام حسین را پاک کنم؛ اما وظیفه چنان با ما کرده است که طبق نظر بعضی از مراجع، کربلا رفتن در ایام درسی موجب کامل بودن نماز است چراکه شبهه معصیت دارند ...
فتامل ما هو الوظیفه ...هرچند...» (با اندک ویرایش اینجانب: ب. الف. بزرگمهر؛ نقطه چین ها از خود نویسنده است.) 

«کاسه ی داغ تر از آشی» با فراخواندن من می نویسد:
«مهم نیست شما باور کنی ... مهم اینه که این حرف دل ما هم هست ... تاریخ بخوانید ... لقمه حرام عامل مشکلات بزرگ است ... کور و کر و لال» 

از «گوگل پلاس» 

پاسخ می دهم:
رک و پوست کنده سخن بگو! منظورت از «لقمه حرام عامل مشکلات بزرگ است.» این است که من لقمه حرام می خورم؟! نه! من لقمه حرام تاکنون نخورده ام. این هم مهم نیست که شما باور کنی یا نه. به دور و برت به اسلام پیشگان و اسلام پناهان و همه ی دله دزدهایی که زیر این جامه نان می خورند، بنگر! لقمه ی حرام را آن ها خورده اند و همچنان می خورند. لقمه حرام را کسانی خورده اند که کشور را به این تیره روزی نشانده اند و از دید من یک درصد این تیره روزی نیز پیامد تحریم ها و فشارهای کشورهای امپریالیستی و «شیطان بزرگ» که اکنون به «سوسن خانم» عزیز دل مشتی پاچه ورمالیده ی دروغگو تبدیل شده اند، نیست؛ می دانید چرا؟ برای اینکه کشورهای دیگری بویژه در آمریکای لاتین در شرایطی بسیار دشوارتر از شرایط کشور ما از بسیاری سویه ها* و امکاناتی بسیار کم تر از کشور ما که تنها سویه ی اقتصادی آن را دربرنمی گیرد و شما که تاریخ خوانده ای، بیگمان درمی یابی که منظورم چیزی همه جانبه تر است، توانسته اند در همین دوره ی کوتاه تاریخی بسیاری پیشرفت ها بکنند و تن به خواسته های پلید امپریالیست ها و بویژه «سوسن خانم عزیر دل برادر» در آنجا ندهند؛ ولی در کشور خودمان به چشم می بینی (اگر مصداق همان آیه ی «کور و کر و لال» نیستی!) که به عنوان یک نمونه، تن به قراردادی با امپریالیست ها داده اند که نیم دیگر آن هنوز رسما از پرده برون نیفتاده و سرشکستگی خود و همه ی مردم ایران را به همراه آورده اند. آنگاه، آن رهبر دروغگو و فریبکار ۹۵ میلیارد دلاری در کشوری باستانی با فرهنگی رویهمرفته درخشان از دیدگاه تاریخی که بسیار دانش ها و فنون از آنجا ریشه گرفته، صندل پاره پوره می پوشد و برای ایز گم کردن و از دید من، نه تنها آن که به عنوان مکملی بر سیاست نولیبرالی به گردن گرفته به یاد "فرهنگ" افتاده که از دید وی که به گفته آن رهبر پیشین که درست همین آدم را نشانه کرده و گفته بود:
«حتا یک نانوایی را نمی توانند اداره کنند»، گویا به خطر افتاده است! بله! فرهنگ نیز به خطر افتاده است؛ ولی درست به این دلیل به خطر افتاده که زالوها و انگل هایی پرخور و شکمباره زیر پوستین اسلام، کشورمان را از هرباره می خورند و می چاپند و اکنون بیش از گذشته، ناچارند سهم بزرگ تر را به اربابان امپریالیستی در سینی های زرین پیشکش نمایند.

ضمنن اگر چشمت را وا می کردی، می دیدی که من پاسخ آقای ... و دلیلی که آورده اند را «+1» کرده ام. این است که اگر جای شما بودم و از روی نادانی چنین سخنانی بر زبان می راندم با این توضیح می بایستی سر به زیر می انداختم و در اندیشه می شدم و همه ی این ها بر این انگاره استوار است که با آدمی نادان سر و کار دارم و برای همین قلمم را برایش بکار گرفته ام! وگرنه، اگر خدای نکرده مزدبگیر این دم و دستگاه پلید هستی، باید بگویم: المامور و بالمعذور! و این ها را نیز برای شما نمی نوشتم.

ب. الف. بزرگمهر    نهم فروردین ماه ۱۳۹۳

http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/03/blog-post_29.html 

* می دانید که تا همین سی سال پیش، کشورهای آمریکای لاتین به جز کوبا، باغچه ی پشت خانه ی «شیطان بزرگ» بشمار می آمد و هم اکنون هم تنها آغازی برای رهایی از چیرگی بسیار نیرومند و ریشه دار اقتصاد امپریالیستی را از سر می گذرانند.

امام جوانمرد به این می گویند!

در روزگار متوکل عباسی، زنی ادعا کرد که من حضرت زینب هستم و متوکل به او گفت:
تو زن جوانی هستی و از آن هنگام سالهای بسیاری گذشته است.

آن زن گفت:
پیامبر خدا در من تصرف کرد و من هر چهل سال به چهل سال جوان می شوم.

متوکل، بزرگان و عُلما را گرد آورد و راه چاره خواست.

متوکل به آنان گفت:
آیا جز گذشت سال، دلیل دیگری برای رد سخنان او دارید؟

گفتند:
نه!

آنان به متوکل گفتند:
هادی علیه السلام را بیاور؛ شاید او بتواند ناراست بودن این زن را روشن کند.

امام علیه السلام حاضر شد و فرمود:
این دروغگوست و زینب سلام الله علیها در فلان سال مرده است.

متوکل پرسید:
آیا جز این، دلیلی برای دروغگو بودن هست؟

امام علیه السلام فرمود:
بله و آن این است که گوشت فرزندان فاطمه سلام الله علیها بر درندگان حرام است. تو این زن را به قفس درندگان بینداز تا روشن شود که دروغ می گوید!

متوکل خواست او را در قفس بیندازد؛ زن گفت:
این آقا می خواهد مرا به کشتن بدهد؛ یک نفر دیگر را آزمایش کنید. برخی از دشمنان امام علیه السلام به متوکل پیشنهاد کردند که خود امام علیه السلام درون قفس برود.

متوکل به امام عرض کرد:
آیا می شود خود شما درون قفس بروید؟

نردبانی آوردند و امام علیه السلام درون قفس رفت و درون قفس شش شیر درنده بود.

هنگامی که امام علیه السلام اندرون شد، شیرها آمدند و در برابر امام علیه السلام خوابیدند و امام علیه السلام آنها را نوازش کرد و با دست اشاره می کرد و هر شیری به کناری می رفت.

وزیر متوکل به او گفت:
زود او را از درون قفس بیرون بیاور؛ وگرنه آبروی ما می رود.

متوکل از امام هادی علیه السلام خواست که بیرون بیاید و امام علیه السلام بیرون آمد.

امام فرمود:
هر کس می گوید فرزند فاطمه (سلام الله علیها) است، اندرون شود.

متوکل به آن زن گفت:
اندرون شو!

آن زن گفت:
من دروغ می گفتم و نیاز، مرا به این کار واداشت ...

مادر متوکل پادرمیانی کرد و آن زن از مرگ رهایی یافت.

خاستگاه:
«بحار الانوار»، ج ۵۰ ص ۱۴۹ ح ۳۵ چاپ ایران.

«منتهی الامال»، ج ۲ ص ۶۵۴ چاپ هجرت

از «گوگل پلاس» با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب؛ برنام و برجسته نمایی های متن، همه جا از آنِ من است.    ب. الف. بزرگمهر 

پی نوشت:

مگر همه ی این دستار سیاه به سرها، فرزندان فاطمه (سلام الله علیها) نیستند؟ برای آن ها نیز آزمون بدی نخواهد بود و پیش از همه با خود «سیّد علی» کار را می آغازیم. نمایش خوبی خواهد شد. همین جا و در این مورد ویژه، آمادگی خود را برای نردبان آوردن گواهی می کنم.

ب. الف. بزرگمهر      هفتم مهر ماه ۱۳۹۴

قورباغه ای چهار دست و پا نعل شده نیز به یاری فراخوانده شده است! ـ بازانتشار

یک توضیح بایسته

شاید از دید برخی کمی زیاده روی به نظر آید که من در این نوشتار از آقای ایرج مصداقی با عنوان «قورباغه ی نعل شده» یاد کرده ام. تاکنون، چندتایی از نوشته های وی را که در یکی دو گاهنامه ی مزدور بگونه ای پیوسته چاپ می شود، خوانده ام و هیچگاه به چنین نتیجه ای نرسیده بودم که از نوشته ی وی با عنوان : «چه کسانی مستشاران آمریکایی در ایران را ترور کردند؟»١ به آن رسیدم. نشانه های کم و بیش روشنی، نمودار سپارشی بودن این نوشتار است که در زیر تنها به برخی از آن ها اشاره کرده ام؛ زیرا آماج این نوشتار، جُستاری فراتر از پرچانگی های کارآگاه مآبانه ی وی در پرداختن به ریزه کاری های این یا آن رویدادی است که در گذشته ای دور یا دورتر رُخ داده و تنها وی از توان گشودن راز و رمزِ آن برآمده است!٢ به این ترتیب، نوشتار یادشده، تنها بهانه ای برای درمیان نهادن جُستاری مهم برای اکنون و آینده ی ایران است.

هنگام خواندن یک نوشته ی سیاسی ـ اجتماعی که تا اندازه ای نوشته های سیاسی ـ پلیسی آقای مصداقی را نیز دربرمی گیرد، همواره چند نکته برایم چشمگیرتر است:
ـ پیام و آماج نوشته و اینکه تا چه اندازه به آن وفادار می ماند؛
ـ چیرگی نویسنده در بیان آنچه می گوید و اینکه تا چه اندازه سمتگیری روشنی را دنبال می کند؛
ـ شیوایی آن از جهت هماهنگی درونمایه و کالبد آن؛ و
ـ از همه مهم تر اینکه تا چه اندازه سخن خود وی است؛ آیا بسان خودنماهایی است که هر روز بویژه در «ولایت غربت» بر شمارشان افزوده می شود و جُستارها و مانش هایی را نسنجیده و ناگواریده از جایی دیگر برداشت کرده یا براستی جُستاری نو و ارزشمند در میان نهاده است؟ و بازهم در میان این مهم، آنچه بویژه در روزگار کنونی بیش از پیش بدیده ام می آید، اندازه ی راستگویی و درستکاری نویسنده است:
آیا چیزی که می گوید، دیدگاه خودش است یا به سپارش جایی و از آن بدتر با ستاندن دستمزدی نوشته است؟ در اینجا باید بیفزایم که این دو (دیدگاه نویسنده یا هنرمند و سپارشی کار کردن برای جایی) پس از چندی با یکدیگر آنچنان همگرایی یافته به هم می آمیزد که گاه به دشواری آن ها را از یکدیگر می توان بازشناخت؛ گرچه، گذشته از برخی تافته های جدابافته٣، دیده ای تیزبین و ورزیده همواره توان دیدن «دُم خروس بیرون زده از لای قبا»ی آدم هایی در اندازه و توانایی اندیشگی آقای ایرج مصداقی را دارد؛ «دم خروس» هایی که ناخواسته بیرون زده، دزدان ادب و اندیشه ی دیگران و نیز مزدوران قلم بدست را لو می دهد؛ بی آنکه خود توان دیدن آن را داشته باشند؛ و باید افزود: خوشبختانه!

ب. الف. بزرگمهر ١٨ آبان ماه ١٣٩١

http://www.behzadbozorgmehr.com/2012/11/blog-post_1012.html

*** 

در زیر بخشی از نوشته ای با عنوان «چه کسانی مستشاران آمریکایی در ایران را ترور کردند؟» را آورده ام:
«در گفتگوی کوتاهی که با بی بی سی در ارتباط با حذف نام مجاهدین از لیست تروریستی دولت آمریکا داشتم به ادعای وزارت خارجه آمریکا مبنی بر دست داشتن مجاهدین در ترور ۶ آمریکایی در دهه‌ی ۵۰ اشاره کرده و آن را نادرست ارزیابی کردم و تأکید نمودم یکی از دلایلی که وزارت خارجه آمریکا از در اختیار گذاردن اسناد به دادگاه تحت عنوان پاره‌ای محدودیت‌های امنیتی امنتاع می‌‌کرد همین واقعیت بود که از ۶ ترور یاد شده ۵ ترور ربطی به مجاهدین نداشت و توسط بخش مارکسیست‌ لنینیست این سازمان و پس از ترور رهبران بخش مذهبی صورت گرفته بود.»٤ (برجسته نمایی ها همه جا از اینجانب است. ب. الف. بزرگمهر) 

با نادیده گرفتن درستی یا نادرستی ادعای نویسنده، آنچه می ماند و هم اکنون و بویژه در آینده از اهمیت بیش تری برخوردار است، پاسخ به ادعای بی پایه ی وی درباره ی مارکسیست ـ لنینیست بودن آن بخش از «سازمان مجاهدین خلق ایران» در دوره ی پیش از انقلاب بهمن ۵۷ است؛ سازمانی که هم اکنون دیگر آن را «سازمان سینه زنان رجوی» یا «فرقه رجوی» یا چیزی مانند آن ها باید خواند!

از همین بند (پاراگراف) نوشته ی یادشده، روشن است که مانند بسیاری دیگر از «قورباغه های نعل شده» ی امپریالیست ها که هرکدام در زمینه ی ویژه ای «ویژه کار» (متخصص) شده و وظیفه ای بر دوش گرفته اند، این یکی به یاری آن سازمان اهریمنی شتافته، از سویی دست آن ها را می شوید۵ و از سوی دیگر، هماهنگ با سیاست تازه ی امپریالیست ها در زمینه ی بیرون آوردن نام آن سازمان از سیاهه ی تروریستی برای بهره برداری های آینده، دلیل های خوب و دادگاه پسند می تراشد! این هم سهم و وظیفه ی اوست که به انجام برساند و باید بی درنگ بیفزایم که پس از این همه سال، اگر گاو هم در آن «تریبونال» زیر دست ایرانی تبار نسل دومی به نام «پیام اخوان» کار کرده بود، افلاتون از آب درمی آمد؛ ایرانی تباری باهوش که تنها پارسی سخن گفتن را از ایران به ارث برده است؛ همین و دیگر هیچ! او یک امریکایی خودفروخته در خدمت دم و دستگاه رژیم امپریالیستی آن کشور و "اسب"ی خوب زین و نعل شده از نژادی برین برای «از ما بهتران» سرمایه در آنسوی اقیانوس است!

«قورباغه ی نعل شده» سپس می نویسد:
«تعدادی از هواداران سابق سازمان ”پیکار“ و ”چپ‌های دو آتشه‌ی ضد امپریالیست“ به همراه فرصت‌طلب‌هایی که تلاش می‌کنند از آب گل‌آلود ماهی بگیرند به میدان آمده ... با پافشاری عجیبی و با توسل به سفسطه و دروغپردازی و بر خلاف تمامی اسناد موجود از آن دوران، ترورهای یاد شده را همچنان به «سازمان مجاهدین خلق» ربط دادند. اما سؤال اساسی این‌جاست اگر ترور آمریکایی‌ها افتخار است، چرا بخشی از بازماندگان سازمان ”پیکار“ و ”چپ‌های ضد‌امپریالیست“ از این که این افتخار به آن‌ها نسبت داده می‌شود، اینقدر به رنج و تعب می‌افتند و تلاش می‌کنند آن را تکذیب کنند یا افتخار مربوطه را متوجه‌ی مجاهدین کنند؟ ... معلوم نیست ”ضد‌امپریالیست‌های“» دوآتشه چرا از بیان این واقعیت که دوستانشان مسئول ضرباتی هستد که به ”امپریالیسم“ و عواملش وارده آمده این گونه به خشم آمده‌اند؟»٦ و بازهم برای آنکه هم بر آتش کارزار بیفزاید و هم تا اندازه ای ایز گم کند، بهرام آرام را به عنوان «یکی از بزرگترین مبارزان علیه رژیم شاه » می ستاید و این بار ترورهای بیشرمانه و ننگین درون سازمانی را به بخش به اصطلاح «مارکسیست لنینیست سازمان» نسبت می دهد:
«آرام یکی از بزرگترین چریک‌های شهری ایران بود که ۴ ماه و نیم پس از حمید اشرف در تاریخ ۲۸‌ آبان ۵۵ پس از شناسایی توسط محمد توکلی خواه یکی از اعضای بخش مارکسیست لنینیست سازمان که پس از دستگیری با ساواک همکاری می‌کرد در درگیری با نیروهای رژیم و با کشیدن ضامن نارنجک خودکشی کرد. توکلی خواه نیز به خاطر خدماتی که کرده بود توسط ساواک به خارج از کشور فرستاده شد. تغییر و تحولات درون مجاهدین و نقش بهرام در ترور شریف وافقی و صمدیه لباف و محمد یقینی چهره‌ی او را که یکی از بزرگترین مبارزان علیه رژیم شاه بود خدشه‌دار کرد.»۷ سخن بر سر ریزه کاری های داستان وی نیست. بخش عمده ای از این ریزه کاری ها نیز براستی رُخ داده اند. سخن بر سر شیوه ی چینش و بزرگنمایی برخی فاکت ها در کنار یکدیگر و جدانمودن آن ها از متن تاریخی آن به شکلی است که حتا منطقی (منطق صوری) می نماید؛ ولی دانسته و آگاهانه، نتیجه گیری نادرستی از آن برکشیده است!

اکنون، با آنکه بسیاری از گروهک ها و «باشگاه های سیاسی» بازمانده از گروه های چریکی و طرفداران جنگ مسلحانه از گفتن و نوشتن درباره ی نفوذ «سازمان اطلاعات و امنیت» رژیم پادشاهی گذشته («ساواک») به درون این سازمان ها و از هم پاشی شان، خودداری می ورزند، نمودها و نشانه هایی بسنده بر گستردگی چنین نفوذی گواهی می دهند. شوربختانه، بسیاری از این بازماندگان، چه آن ها که بیش تر از پیش به "چپ" گرایش یافته یا بهتر است بگویم: خود را زیر شعارهای تند و تیز و میان تهی "چپ" با آرایه هایی از «استالینیسم» یا «تروتسکیسم» پنهان می کنند یا آن ها که رُک و پوست کنده، همه ی گذشته ی خود را بوسیده و کنار گذاشته و به راه راست رهنمون شده اند، از اندکی راستگویی و درستکاری یکی از بنیانگزاران شان (تنها به عنوان یک نمونه)٨ نیز برخوردار نیستند تا به این جُستار مهم، آنگونه که باید و شاید پرداخته و از آن درس های شایسته برای دوران کنونی بیاموزند! درست به همین دلیل است که مزدوران رژیم جمهوری اسلامی مانند دوران فرمانروایی رژیم گذشته و هر دو در همدستی با سرسپردگان رنگارنگ امپریالیست ها همچنان می توانند از ناآگاهی ها، کمبودها و نارسایی ها در این یا آن زمینه بهره برداری نموده، ستیزه و دشمنی میان نیروهای پیشرفت خواه و انقلابی را دامن بزنند.

هنگامی که «قورباغه ی نعل شده» در پی مارکسیست ـ لنینیست خواندن بخشی از سازمانی سراپا هرج و مرج جو (آنارشیست) که کم ترین هماوندی با مارکسیسم ـ لنینیسم نداشته و ندارد، می گوید:
«... از نقطه نظر تاریخی کسانی که این ۵ آمریکایی را به قتل رساندند، همان کسانی هستند که مجید شریف واقفی و صمدیه لباف دو تن از رهبران بخشی مذهبی مجاهدین را ترور کردند.»٩ بی هیچ گمان و گفتگو، آماج های پلیدی در سر دارد.

برقرار نمودن پیوند میان کشتار آن ۵ آمریکایی از یکسو با کشتار ناجوانمردانه ی دو تن از اعضای «سازمان مجاهدین خلق ایران» از سوی دیگر و نسبت دادن آن به کمونیست ها که از دیدگاه تئوریک و پراتیک اجتماعی، زمین تا آسمان با آن به اصطلاح «بخش مارکسیست‌ ـ لنینیست آن سازمان»، چه در گذشته و چه پس از آن تاکنون در کالبد گروهکی نیمه جان به نام «سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر» فاصله دارند، نشان از دانسته و آگاهانه بودن انگیزه و آماج نویسنده ی مزدور دارد. وی گُوِه اش را در همان شکافتگی تاریخی فرو می کند که پیشینه ی آن به «جنبش جنگل» می رسد؛ چاکی که بار دیگر با نفوذ ساواک به یاری و همدستی مزدورانی خودفروخته از درون همان سازمان، بازهم بیش تر جنبش توده ای و خلقی مردم ایران را شکافت:
افزودن بر بی اعتمادیِ تاریخیِ پدیدآمده میان نیروهای انقلابی مسلمان و کمونیست! 

می بایستی به هر بهایی شده «ائتلاف سرخ و سیاه»١٠درهم شکسته می شد و شوربختانه چنین نیز شد. «سازمان اطلاعات و امنیت» رژیم گذشته («ساواک») توانست بخوبی در هر دو سازمان عمده ی چریکی آن هنگام که هنوز پله های نخست سازمانیابی خود را می پیمودند، به آسانی نفوذ کرده، شمار بسیاری از دلاورترین جوانان ایرانی را به بازداشتگاه ها و شکنجه گاه ها روانه نماید. با همه ی این ها، کامیابی بزرگ «ساواک»، بی هیچ گمان و گفتگو، پدید آوردن و گسترش بدبینی و بی اعتمادی میان نیروهای انقلابی مسلمان و نیروهای چپ بود. در این باره به خاطره ای ارزشمند از رفیقی گرانمایه: زنده یاد فرج الله میزانی (ف. م. جوانشیر) اشاره می کنم:
نخستین و واپسین باری که آن رفیق ارزنده را دیدم، دفتر حزب توده ی ایران در اسپهان بود. شمار نه چندان کمی از رفقا و بگونه ای چشمگیر رفقای جوان برای دیدار وی آمده بودند. درست به یاد نمی آورم که چگونه گفتگو درباره ی «سازمان مجاهدین خلق ایران» به میان کشیده شد. بخشی مهم از پاسخ وی را کم و بیش همانگونه که بر زبان آورده بود به یاد سپرده ام. وی با اشاره به کوشش های «ساواک» درباره ی شکاف انداختن میان نیروهای انقلابی مسلمان و چپ، گفت:
اگر کوشش های «ساواک» ناکام می ماند، امکان آنکه «سازمان مجاهدین خلق ایران» به جنبشی فراگیر چون «سازمان الفتح» (یا «سازمان آزادیبخش پلستین»؟) فراروید، بسیار بود و ما اکنون با چشم انداز دیگری در ایران روبرو بودیم ...

 اگر به گذشته ای دورتر برگردیم و به پیشینه ی همکاری میان نیروهای انقلابی مسلمان و چپ نظر افکنیم به نمونه های خوب و گاه درخشانی، بویژه در پی پیروزی انقلاب اکتبر و پیدایش کشور شوراها برمی خوریم. یکی از این نمونه ها «شیخ محمد خیابانی» است که به جانبداری آشکار از کشور شوراها برخاست و خشم و هراس واپسگرایان ایران و امپریالیسم انگلیس را برانگیخت. کم ترین تردیدی نمی توان داشت که از همان هنگام، جُستار شکاف افکنی میان نیروهای با باورهای اسلامی و چپ در دستور کار سیاست های «کوتاه و دوربردی» امپریالیسم کهنه کار و کارآزموده ی انگلیس قرار گرفته و برای آن برنامه های آینده نگرانه ای اندیشیده اند. گرچه در آن هنگام و بویژه پس از کامیابی سترگ نیروهای انقلابی و حزب سرفراز «بلشویک» در آفرینش «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی»، سیاست عمومی امپریالیست ها به رهبری امپریالیسم انگلیس، هرچه بیش تر بر پایه ی نیروبخشی به حاکمیت های خودکامه ی ملّی گرا و متمرکز در کشورهای پیرامون اتحاد شوروی، سمت و سو یافت و هنوز از دین و مذهب و از آن میان دین اسلام و فرقه های آن تنها در چارچوب های مشخصی بهره برداری می شد، پدیده ی پیدایش نیروهای با باورهای مذهبی که با شور فراوان از نخستین کشور سوسیالیستی جهان جانبداری می نمودند، نمی توانست نگاه باریک بینانه ی سیاستمداران امپریالیستی را به سوی خود نکشیده باشد.

نخستین نمونه ی سیاست جدایی افکنانه میان نیروهای انقلابی مسلمان و چپ و در پی آن تار و مار نمودن یک یک شان که به هیچ رو ساده از کنار آن نمی توان گذشت، در «جنبش جنگل» گیلان با کامیابی از بوته ی آزمایش بیرون آمد؛ جنبشی که هنوز بسیاری زیر و بم ها و  برخی سایه روشن ها و حتا گوشه های تاریک آن نیازمند روشنگری بیش تر و پژوهش علمی همه سویه است. ندانمکاری های کوچک و بزرگ میرزا کوچک خان، دودلی ها  و هماوندی های تردید برانگیز وی با نیروهای امپریالیستی و نیز تندروی های گروهی از نیروهای انقلابی چپ، بخوبی مورد بهره برداری نیروهای امپریالیستی و واپسگرایان درون ایران قرار گرفت تا افزون بر شکست آن جنبش بزرگ میهنی که به جاهای دیگر ایران نیز گسترش یافته بود، تخم پراکندگی و جدایی و بی اعتمادی میان نیروهای انقلابی مسلمان و چپ را بکارند و پیرامون آن تا سال ها پس از آن تبلیغ نمایند. در این باره، نمی توانم بی اشاره ای کوتاه به نامه ی تاریخی حیدرعمو اوغلی، این کمونیست برجسته، آگاه، فرانگر و مایه ی سربلندی خلق های ایران و اران و قفقاز بگذرم. وی در نامه ی خود به میرزاکوچک خان که برپایه ی زمینه های طبقاتی اش و نیز برانگیخته شدن از سوی اربابان و زمینداران و بازرگانان عمده فروش گیلان بر ضد کمونیست ها و نیروهای چپ، تخم دودلی و بداندیشی نسبت به همکاری با آگاه ترین و پیگیر و استوارترین بخش جنبش به دلش راه یافته بود، از آن میان می نویسد:
میرزا! من به تو اطمینان می دهم که تا ۵٠ سال دیگر نیز در این کشور حکومت کمونیستی برقرار نخواهد شد ... (نقل به مضمون)

نفوذ «ساواک» تا سطح رهبری «سازمان مجاهدین خلق ایران» به یاری خودفروختگانی از همان رهبری و ماجرای شرم آور، ننگین و پلید کودتای به اصطلاح کمونیستی و کشتار همرزمان با باور مذهبی خود، دومین کامیابی بزرگ واپسگرایان ایران، رژیم دست نشانده ی شاه و مهم تر از همه ی آن ها امپریالیست های انگلیسی و امریکایی در شکست به گفته ی شاه گُجسته و گوربگور شده «ائتلاف سرخ و سیاه» بود. آن ها توانستند کینه و بی اعتمادی پدید آمده میان نیروهای انقلابی با باورهای گوناگون را همچنان زنده نگاه داشته، ضربه ی تاریخی بزرگ دیگری بر جنبش انقلابی توده های مردم میهن مان وارد نمایند تا همچنان چپاول نفت، کانی ها و سرمایه های ملی ایران را پی گیرند.

آیا چنین ضربه ای در آستانه ی انقلاب بهمن ۵۷ ، تنها یک «تصادف تاریخی» بود؟ بر این باورم که آن ضربه، دانسته و آگاهانه با پیش بینی شرایط انقلابی پیش رو، طراحی و استادانه به اجرا در آمد. پیدایش بحران اقتصادی سال ١٣۵٣ و امکان فرارویی آن به بحران سیاسی از نگاه تیزبین برخی از تحلیلگران امپریالیستی در آن هنگام پنهان نمانده بود و می بایستی راهکارهایی برای رویارویی با بحران یا کژدیسه نمودن آن از پیش آماده می نمودند. هم اکنون نیز «ایرج مصداقی» ها و «قورباغه های نعل شده» ی دیگری، هر یک بخش یا بخش هایی از سیاست های اهریمنی به روز شده را همگام با دیگر پادوها و پادررکابان پیش برده و به اجرا در می آورند؛ بخش هایی که بخوبی از پیش در چارچوب سیاست هایی راهبردی با یکدیگر هماهنگ شده اند. در همه ی این زمینه ها، شوربختانه نیروی چپ ایران همچنان سردرگم در پسِ رویدادها ره می پوید. این نیروی پراکنده نه تنها از سازماندهی و اندیشه ورزی درخور برای پویش در سمت و سوی منافع طبقه ی کارگر و زحمتکشان ایران برخوردار نیست که گاه از کنار برخی سیاست های هماهنگ شده ی امپریالیستی نیز که بیش تر به دیده می آیند و می توان و باید با آن ها به رویارویی برخاست نیز می گذرد یا آن ها را نادیده می گیرد؛ گویا «دستِ سرنوشت» چنین خواسته که آن ها بیش تر به خود و درون پیله های خود سرگرم باشند و ستیزه هایی را پی گیرند که خواست و خوشایند "دیپلمات"های این حزب یا آن سازمان، «دُن کیشوت» های پا به میدان نهاده بی کم ترین دانش اجتماعی، «شمشیر از رو بستگانِ نادان» و همه ی روشنفکرانی است که از سرِ سیری به همه چیز و از آن میان کار اجتماعی ـ سیاسی می نگرند و می پردازند و بازیافت کارشان جز هرج و مرج جویی و آشوب برپا نمودن بیش نیست.

ب. الف. بزرگمهر ١٨ آبان ماه ١٣٩١

http://www.behzadbozorgmehr.com/2012/11/blog-post_1012.html

پانوشت: 

١ ـ «چه کسانی مستشاران آمریکایی در ایران را ترور کردند؟»، ابرج مصداقی، مهرماه ۱۳۹۱
http://news.gooya.com/politics/archives/2012/10/149258.php 

٢ ـ نویسنده ی آن، مانند آن استاد چپول توده ای ستیز و بخت برگشته ی دانشگاه در ایران که چپ و راست درباره ی «کمونیسم بورژوایی» داستان سرایی می کند، مغزش آکنده از داستان های پلیسی و جنایی «مایک هامر» و «آگاتا کریستی» است و برپایه ی همینگونه داستان ها، بسیاری رویدادهای گذشته را با همه ی ریزه کاری های آن در داستان سرایی هایش بازآفرینی می کند. به عنوان نمونه:
وی دریافته است، دست چپ یا راست فلان زندانیان سیاسی که برای کشتار از سوی سازمان اطلاعات و امنیت شاه گوربگور شده بیش از چهل سال پیش به تپه های اوین برده می شده به کدام دستگیره ی مینی بوس بسته شده بود! وی در برخی از کشفیات خود، دستِ «کارآگاه هرکول پوآرو»، شخصیت داستان هان تبهکاری نویسنده ی پرآوازه ی انگلیسی: «آگاتا کریستی» را نیز از پشت می بندد! گرچه، اگر «کارآگاه هرکول پوآرو»، چیستان های تبهکاری های به تازگی انجام یافته را می گشود، "کارآگاه ایرج مصداقی" «ویژه کار» (متخصص) گشودن چیستان های تبهکاری های گذشته های دور است!  

٣ ـ درباره ی یکی از نویسندگان پرآوازه ی انگلیسی (به گمانم «دانیل دُفو») گفته شده که وی تا سال های پایانی زندگی اش، رییس یا یکی از اعضای سازمان جاسوسی آن کشور نیز بوده است؛ ولی گویا هیچگاه کسی از روی داستان ها و رمان هایش نتوانسته بود در این باره بویی ببرد! 

٤ ـ «چه کسانی مستشاران آمریکایی در ایران را ترور کردند؟»، ابرج مصداقی، مهرماه ۱۳۹۱ 

۵ ـ براستی، چه اتهام پلیدی به این "پیکارجویان" ناز و مامانی؟! آن ها که در سال های کنونی پا روی دم کسی نگذاشته و بیش تر به «مرغ و خروس بازی» سرگرم بوده اند! هنگامی که یانکی ها سررسیدند، همگی مانند «بچه های خوب و عاقل و هشیار» سروده ی «عباس آقا»*، جنگ ابزارهای خودشان را که دیگر زنگ زده بود یا با آن گاهی گنجشک و کبک (و البته ناگفته نماند، گاهی نیز هم میهنان کرد!) آن دور وبرها شکار می کردند، دودستی پیشکش اربابان تازه نموده و حتا "خروس بزرگ" که "مرغان" بسیاری در چنگ داشت، ناچار شد با پیشکش "گردنبندهای صیغه ی محرمیت" به هر یک از "مرغکان"، یادبودی فراموش نشدنی از خود بجای گذاشته، خود را جایی زیر سایه ی ارباب تازه پنهان کند تا کم تر ناچار به پاسخ به پرسش های تازه تر و آزاردهنده ی برخی هواداران سینه چاک خود شود! فداکاری از این بزرگ تر؟!
* پانوشتِ نوشتار «پاسخی به ملی گرایان تندرو!»، ب. الف. بزرگمهر،  ١٠ مهر ماه ١٣٩١
http://www.behzadbozorgmehr.com/2012/10/blog-post_19.html 

٦ ـ «چه کسانی مستشاران آمریکایی در ایران را ترور کردند؟»، ابرج مصداقی، مهرماه ۱۳۹۱ 

۷ ـ همانجا 

٨ ـ زنده یاد حمید اشرف با همه ی محدودیت هایی که در «تحلیلی از  یک سال جنگ چریکی در شهر و کوه ـ سیاهکل ١٣٤٩» وی دیده می شود و در آن، نه به پایه های نادرست «بینش چریکی» و «جنگ مسلحانه جدا از توده» که  بیش تر به جنبه های فنی شکست سیاهکل پرداخته شده، انتقادی دلیرانه و همراه با راستگویی را به نمایش گذاشته است. چنین شیوه ی برخوردی انتقادی که منظور از آن سرکوفت به خود یا چیزی مانند آن نیست، می بایست و همچنان می باید از سوی دیگران سرمشق قرار گیرد! 

من همه ی آنچه که زیر عنوان «گفت و گوهاى درونى بين دو سازمان چريك هاى فدائى خلق ايران و مجاهدين خلق ايران» در چندین تارنگاشت در دسترس نهاده شده را گوش نداده یا نخوانده ام. با این همه، آنچه با خواندن بخشی از یادمانده ها، برایم بویژه چشمگیر بود، شیوه ی برخورد حمید اشرف و بهروز ارمغانی، دو تن از اعضای «سازمان چريك هاى فدائى خلق ايران» با نمایندگان وقت «سازمان مجاهدين خلق ايران» یا آنگونه که «قورباغه ی نعل شده»: ایرج مصداقی بر آن پا می فشارد: «بخش مارکسیست ـ لنینیست آن»، درباره ی ازهم پاشاندن بنیاد مذهبی آن سازمان پود:
«... حمید اشرف و بهروز ارمغانی متلاشی کردن سازمان مجاهدین خلق توسط بخش مارکسیستی آن را مورد انتقاد قرار می‌دهند.» 

«نوارها و خاطره‌ها! تحمل عقاید و آرای دیگران در سازمان چریک‌های فدائی خلق»، ناهید قاجار
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=36906 

٩ ـ «چه کسانی مستشاران آمریکایی در ایران را ترور کردند؟»، ابرج مصداقی، مهرماه ۱۳۹۱ 

١٠ ـ از بیانات خودکامه ی پیشین: شاه گوربگورشده که بازتابی روشن از نگرانی و هراس "مُعَظّم له" و نیروهای امپریالیستی پشتیبان وی را درباره ی همکاری میان نیروهای انقلابی مسلمان و چپ و زمینه های گسترش و ژرفش آن را به نمایش گذاشت.


نسل جوان کشورمان، سرانجام راه خواهد گشود!

نوشته ای دریافتی که خرسندیم را برانگیخت

... بیشتر درباره ی چپ نماهای اصلاح طلب بنویسید. کسانی که به این بهانه که انقلاب مربوط به گذشته است و نه آینده و در دوران حال برای رسیدن به مقصد که همان نظام سوسیالیستی باشد، باید از راه دیپلماتیک و به گفته ای اصلاح طلبی وارد شد. اندیشه ای که در باخترزمین هم گواه آن هستیم و عملا نیروی چپ چیره ی این دوره را تبدیل کرده به راستگراهایی میانه رو که گاه چندان هم میانه رو نیستند و در پشتیبانی از سرمایه داری، دست راستگرایان را هم از پشت می بندند.

به باور من، این اندیشه و ترویج دهندگان آن از راستگرایان خطرناک تر هستند؛ چون برعکس راستگرایان که بی پرده، گرگ بودن خود را به نمایش می گذارند، این به ظاهر چپگرایان، گرگانی هستند در پوست میش که کاری جز تضمین بقای سرمایه داری نمی کنند. اصلاح طلبی حتا اگر از سوی کسانی با نیت نیک هم پی گرفته شود، باز هم نتیجه ای نخواهد داد؛ چون نه تنها سرمایه داری که هیچ سیستمی اجازه ی دگرگونی به سیستمی دیگر از درون و با قوانین موجود را نمی دهد. سرشت این آدم ها آنجا نمایان می شود که چپ های راستین را با الفاظی که مردم رویشان حساسیت دارند، مانند دلواپس های جناح چپ، نام می برند.

متاسفانه اینگونه اندیشه به خاطر جنس شعارها که در‌ظاهر برابری خواهانه است و ‌از سوی دیگر هزینه های انقلاب را هم ندارد، روز بروز پرطرفدار می شود.

با اندک ویرایش و پارسی نویسی درخور از سوی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

پشم و پیله ای ریخته!


۱۳۹۴ مهر ۶, دوشنبه

پس لنگه مرغش کو؟


آموزش سوسیال دمکراسی از زبان حسنقلی و حسینقلی!

زیر برنام «بحران اروپا در پرتو آنچه در یونان گذشت»، چنین آورده است:
«در غرفه‌ها از جمله در غرفه حزب چپ عضو جبهه چپ، مسئله بحران اروپا و تحمیل سیاست اقتصاد ریاضتی به یونان موردبحث بود. قابل پیش‌بینی بود که پیروزی چپ در یونان، کشوری که اقتصادش فقط ۲ درصدِ اقتصاد اروپا را تشکیل می‌دهد، به تغییر سیاست در اروپا منجر نخواهد شد. بنابراین، سؤال اساسی این بود که پس چگونه می‌توان تأثیرگذار بود؟ اولین نکته که در بحث‌ها توجه را جلب می‌کرد این بود که اگر توازنِ قوا وجود نداشته باشد، تصور اینکه با گفتگو بتوان دل رهبران اروپای لیبرال را نرم کرد تا از سیاست‌شان دست بردارند، بیهوده است. سپس این سؤال مطرح می‌شد که آیا سیپراس می‌توانست توازنِ قوایی نسبی به‌وجود آوَرَد تا چنین برنامهٔ سختی به یونان تحمیل نشود؟ همچنین این سؤال مطرح شد که اگر دولت یونان به‌صراحت می‌گفت که وام‌هایی که به‌صورت نامشروع به یونان تحمیل شده را نمی‌پردازد، و اصولاً هرگز توانِ پرداختِ آن را ندارد، و به‌دنبال آن، بانک‌های کشور را کنترل می‌کرد، چه اتفاقی می‌افتاد؟ دلیل مطرح کنندهٔ سؤال این بود که، هیچ مکانیسمی برای بیرون کردن یک کشورِ عضو  پیش‌بینی نشده و دیگر اینکه، خروج یک کشور از حوزه یورو نتایجی غیرقابل‌پیش‌بینی در برمی‌داشت. خلاصه اینکه، آیا راه دیگری برای سیریزا وجود داشت و دارد؟ در مورد تجربه مشابه دیگر در اروپا، برای مثال، در اسپانیا، چه چیزی را می‌توان تغییر داد؟ آیا فرانسه از یونان مجهزتر است تا بتواند با آلمان رویارویی کند؟ آیا بازهم می‌توان امید داشت که می‌توان در درون ساختار کنونی اروپا و پول واحد یورو عملی انجام داد؟

پاتریک لو هیاریک، مدیر روزنامه اومانیته، چنین پاسخ می‌دهد: ”نیاز به برپاییِ جنبشی اکثریتی‌ای است که بتواند طرفداران پول در اروپا را به‌زانو درآورد.“ در این مورد پوریا امیرشاهی، نماینده مجلس فرانسه از حزب سوسیالیست، و مخالف برنامه‌های رئیس‌جمهور اولا‌ند، چنین اظهارنظر می‌کند: ”بزرگی این چالش [برپاییِ جنبشی اکثریتی] به‌اندازه‌ای ا‌ست که هر نوع موضع مشترک را دشوار می‌سازد.“ بااین‌وجود، اکثر رهبران مترقی در اروپا بر این باورند که رسیدن به این موضع مشترک و هم‌گرائی ضروری است.»۱

چنانچه همه ی این سرهمبندی آبزیرکاهانه را فشرده کنیم، کمابیش همان آروینی از آن برمی آید که آن نماینده ی ایرانی تبار مجلس فرانسه گفته و آماج وی از بر زبان راندن «دشواری» نیز با بدیده گرفتن اندازه ی بزرگی چالش از دیدِ وی، بی بروبرگرد «نشدنی بودن» آن است.

نیرنگبازی در گفتار با اشاره به کوچکی اقتصاد یونان که گویا بیش از ۲ درصد اقتصاد حوزه ی یورو را دربرنمی گیرد، می آغازد؛ گونه ای ناهمتراز بودن نیرو که درجمله های پسین بر روی آن انگشت نهاده شده و به این ترتیب، پرسش به میان آمده با پاسخی پیشاپیش آماده همراه است:
به شَوَند نبود همترازی (۲ درصد در برابر ۹۸ درصد!)، «سیپراس» مادرمرده و بخت برگشته۲ چاره ای جز زیر بار زور رفتن نداشت! گرچه، چنین پاسخی به هیچ رو روشنگر این پرسش نیست که برای برگزیده شدن به نخست وزیری، چرا پُز انقلابی۳ گرفت و با دادن وعده های پوچ، توده های مردم یونان را فریفت. آیا تراز نیروها را درست ندیده بود؟ برای آنکه داوری شتابزده و ناجوانمردانه نکنم، چنددهم درصد برای آن باز می کنم؛ ولی آیا درباره ی حزب وی: «سیریزا» نیز می توان آن را به پای کوته بینی نهاد؟ نه! در اینجا دیگر جای هیچ گمان و گفتگو نیست. سخن، بیش از پیش بر سرِ اعتماد داشتن یا نداشتن به نیروی توده های مردم یونان برای در پیش گرفتن راهی دیگر است و این تنها سویه ای از ماهیت چنان حزبی را به نمایش می نهد. میرزابنویس آبزیرکاه، حتا این نکته ی ساده که شماری از بلندپایگان «حزب سیریزا» به هر شَوَندی۴، راه خود را از آن «مادرمرده» و برجای مانده ی «حزب سیریزا» جدا نمودند را نادیده گرفته و تفاوتی هم نمی کند که گواهمندی بی پایه ی خود را از زبان «حسنقلی» یا «حسینقلی» بر زبان می آورد. وی با چنین سرهمبندی خودگولزنکی، پا را از آن هم فراتر نهاده و درباره ی اسپانیا و فرانسه که گویا کمابیش به همان اندازه ی یونان در برابر آلمان ساز و برگ یافته اند۵ به این آروین می رسد که کاری از دست آن ها نیز برنمی آید! گرچه، این به نعل کوبیدن ها با کوبیدن به میخی کژ و کوله نیز همراه می شود:
«آیا بازهم می‌توان امید داشت که می‌توان در درون ساختار کنونی اروپا و پول واحد یورو عملی انجام داد؟»۶

خوب! اگر نمی توان، پاسخ آن ساده است:
بیرون آمدن از حوزه ای که شیره ی جان یونان و یونانیان را مکیده و تنها لایه های نازکی از سرمایه داری وابسته و کارچاق کن آنجا و دنبالچه های آن از آن بهره مند شده و می شوند یا دستِکم سمتگیری برای برونرفت از آن!۷ ولی میرزابنویس که با برانگیختن ترسِ «... چه اتفاقی می‌افتاد؟»۸، درباره ی پیامدهای برونرفت یونان از «حوزه یورو» هشدار داده، پاسخ را به «پاتریک لو هیاریک»، مدیر روزنامه ی «اومانیته»، وابسته به حزبی با گرایش های آشکار و پنهان سوسیال دمکراسی: «حزب کمونیست فرانسه» از سویی و ایرانی تباری از «حزب سوسیالیست» آن کشور می سپارد تا از زبان آن دو، ناتوانی در آفرینش دگرگونی و گردن سپاری به وضعیت کنونی را به پندار خویش گواهمندتر نماید:
«نیاز به برپاییِ جنبشی اکثریتی‌ای است که بتواند طرفداران پول در اروپا را به‌زانو درآورد.»۹ و «بزرگی این چالش [برپاییِ جنبشی اکثریتی] به‌اندازه‌ای ا‌ست که هر نوع موضع مشترک را دشوار می‌سازد ...»۱۰ و بنابراین، باید سوخت و ساخت! یا به گفته ی زبانزد زیبای توده ای با اندک دستبرد در آن:
«آش کشک خاله تِه؛ بخوری پاته، نخوری با زور و نیرنگ به خوردت می دهیم»!

از این سویه ها که بگذریم، میرزابنویس دو نکته ی پیش پاافتاده ی دیگر را نیز بدیده نگرفته است:
الف. اگر سخن تنها بر سر ترازمندی به شیوه ی درصدگیری و گواهمندی بر بنیاد چنین نگرشی است، چرا تا جُستار برونرفت یونان دو درصدی از «حوزه یورو»به میان آمد، همه ی «اتحادیه سرمایه داران اروپا» و سیاستمداران مزدورشان از آن زنک کون گنده گرفته تا دیگران و دیگران آنچنان سراسیمه شده به دست و پا افتادند و حتا زبان به تهدید گشودند تا این به گفته ی آن ها دو درصد را از دست ندهند؟! و
ب. بر بنیاد چنین نگرشی، چگونه «یک درصدی های ایالات متحد» می توانند بر گُرده ی «نود و نه درصدی ها» یا همانا توده های مردم آن کشور سوار باشند و خر خود را برانند؟!

آیا همه ی این ها را می توان به پای نادانی میرزابنویس آن گاهنامه نهاد؟ یا آنکه راه و روش سیاسی سازشکارانه و اصلاح جویانه (رِفرمیستی) آن حزب سیاسی که هر روز پررنگ تر از پیش در آن گاهنامه رخ می نمایاند، بنیاد چنین گفتارها و نوشتارهایی است؟ بگمانم، پاسخ آن روشن است.۱۱

در پایان، نکته ای دیگر را نیز یادآور می شوم که از سویه ای با جُستار مورد گفتگو، نزدیک و هماوند است. سال ها پیش، آنگاه که برای نخستین بار، کتاب ارزنده ی «ده روزی که دنیا را لرزاند»۱۲ را خواندم، از چگونگی پیشرفتِ کارِ حزبی رویهمرفته کوچک و توانایی آن در جلب اعتماد توده های مردم زحمتکش در کوران رویدادهای انقلابی، شگفت زده شده و آنچه از آن آموختم برای همیشه در ذهنم جایگزین شد. نویسنده ی کتاب، روزنامه نگار پیشروی امریکایی، در همان نخستین صفحه های کتاب از آن میان، نوشته است:
«بلشويک ها كه در آن ايام يك فرقه سياسي كوچكي بودند خويشتن را در رأس اين جنبش قرار دادند.»۱۳ 

چنانکه می بینید، اینجا سخن از درصد، سنگینی فیزیکی و اندازه ی کوچکی یا بزرگی یک حزب یا جریان سیاسی در کار نیست و گرچه روشن است که بدون کمینه کمیتی بایسته از کیفیت نیز نشانی نخواهد بود با دستیابی به کمیت و اندازه ای درخور که در هر مورد و شرایط مکانی ـ زمانی بگونه ای دیگر بوده و خواهد بود، آنچه بویژه برای حزب ها و سازمان های سیاسی کمونیستی یا همانا «چپ راستین»، سنگ تراز و نشانه گذار است، چگونگی و توانایی تئوریک ـ سیاسی و سازمانی آن هاست و نه کمیت شان که بر بنیان شناخته و پذیرفته شده ی «برتری کیفیت بر کمیت» کالبد یافته، جان می گیرد. در این باره، بیش تر خواهم نوشت.

ب. الف. بزرگمهر    ششم مهر ماه ۱۳۹۴

پی نوشت:

۱ ـ برگرفته از گزارشگونه ی «غرفه های ”نامه مردم“ در فستیوال اومانیته و جشن ”ندای مردم“»، «نامه مردم»، شماره ۹۸۲، ۳۰ شهریورماه ۱۳۹۴
دانسته از ویرایش این نوشته که بویژه در نشانه گذاری ها دچار نارسایی است، خودداری ورزیده ام. برجسته نمایی های متن، همه جا از آنِ من است.     ب. الف. بزرگمهر

۲ ـ بمیرم الهی برای این سیپراس مادرمرده! جگرم کباب شد ... (از زبان مادر بزرگ ندیده ام!)

۳ ـ بیگمان همراه با پوزه ای انقلابی!

۴ ـ از دیدِ من بیش تر از سر ناراستی و پیگیری سردواندن، گیج نمودن و پراکندگی هرچه بیش تر نیروی توده های مردم یونان؛ زیرا اگر آن بلندپایگان جداشده از «سیریزا» راست می گفتند و می گویند، بجای آفرینش حزبی تازه (یا همانا قارچی نوپدید در پای درخت آسیب دیده ی فرهنگی کهنسال!) به حزب کمونیست یونان می پیوستند!

۵ ـ جمله ی «آیا فرانسه از یونان مجهزتر است تا بتواند با آلمان رویارویی کند؟»، روشنگر هیچ چیز نیست! ساز و برگ یافتگی در چه چیز؟ رویارویی فرانسه و یونان با آلمان برای دستیابی به کدام آماج یا آماج هایی؟ و از سوی کدام نیروهای اجتماعی آن کشورها؟ کارگران و زحمتکشان؟ یا سرمایه داران؟ چندپهلوگویی را می بینید؟!

۶ ـ برگرفته از گزارشگونه ی «غرفه های ”نامه مردم“ در فستیوال اومانیته و جشن ”ندای مردم“»، «نامه مردم»، شماره ۹۸۲، ۳۰ شهریورماه ۱۳۹۴

۷  ـ گرچه از دید من، کار از سمتگیری گذشته است؛ این را دانسته و آگاهانه نوشتم؛ زیرا برخورد نویسنده ی آن گزارشگونه ی سرهمبندی شده، حتا در این تراز نیست!

۸ ، ۹ و ۱۰ ـ همانجا

۱۱ ـ این نکته را نیز بیفزایم که دانسته و آگاهانه، چنین گزارشگونه ی نه چندان برجسته ای را برگزیده و به آن پرداخته ام. در سایر نوشتارها و بویژه سرمقاله ها، چنین راه و روش سیاسی سرتاپا ناسازگار با «سوسیالیسم دانشورانه»، آشکارتر است. هنوز به آن ها نپرداخته ام.

۱۲ ـ «ده روزی که دنیا را لرزاند»، جان رید، برگردان از زنده یادان: رحیم نامور و بهرام دانش

۱۳ ـ  همانجا

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!