«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

به بهانه ی صرفه جویی در مصرف آب!

آیا آخوندها و ملاها هم می توانند در مصرف آب صرفه جویی کنند؟

نوشته است:
«در مصرف آب صرفه جویی کنیم! بحران آب جدی ست ...»

از «گوگل پلاس»

... و من یاد آخوندها و ملاها می افتم که هر بار برای وضو گرفتن یا پاکیزه نمودن ..ن مبارک خود که چون دوران پیش از انقلاب، پاک نیز نیست*، نیازمند آبی بیش از سایر مردم هستند و کیست که مهم ترین ویژگی آخوند جماعت را نداند:
پرخوری و شکمبارگی! ... و من خود آن را بارها به چشم جان دیده ام و یکی دو لامپ کوچولو در ذهنم برای همیشه روشن مانده است؛ گرچه، شاید آن خوی و شیوه ی خوردن و خوراکی برگرفتن از سفره ای گشاده در جلوی شان، کم و بیش دگردیسه شده و اکنون  گونه ای دیگر می خورند و آداب دان تر شده اند؛ ولی هنوز هم باور نمی کنم که آن سرشت و خوی زیر و رو شده باشد؛ باید همچنان همان باشد که بود یا دستِکم من اینگونه می پندارم:
برنج زعفرانی چرب که چون کوهی در بشقاب کوت شده و سینه ی مرغی پنهان شده در زیر آن؛ دستاری به کنار نهاده و آستین هایی بالا زده و هیکلی گنده و خپله که به تمامی روی بشقاب خم شده و دست هایی پشمالو که با ولع و چابکی بیمانند، بی آنکه دانه ای از برنج کوت شده به بیرون بشقاب پرتاب شود، سینه ی مرغ را از زیر پلو بیرون می کشد؛ و کودکی که به این همه می نگرد با خود می گوید:
آها! پس این بود دلیلش ... و تازه نمایش آغاز می شود:
نمایشی دیدنی از چابکی دستان و حرکات سر و گردن و آرواره هایی که می جنبند!

***

مربی بسیار خوب و دوست داشتنی ست که هنوز هم هربار به یادش می افتم، لبخندی بر لبم می نشاند و افسوس از دست رفتنش را می خورم!

می گوید:
هنگام آمادگی برای جهش آغاز (استارت دو ۱۰۰ متر) باید دست ها را اینگونه بگذاری؛ سرت که به پایین آویخته بود را تا اندازه ای که خط پایان را ببینی بالا بیاوری و بدنت آنچنان به جلو خمیده باشد که اگر کوچک ترین ضربه ای بخوری، بیفتی! در حالی که آن آخوند، بگونه ای خنده دار در جلوی چشمانم پدیدار شده است:
آماده برای شیرجه روی برنج و سینه ی مرغ ... بی پدر مادر نمی گذارد تمرکز حواس داشته باشم و می کوشم وی را که اکنون دیگر سرگرم به نیش کشیدن مرغ است از ذهنم دور کنم ... گور پدرِ پدرسوخته ی ...
ناخودآگاه می خندم و نمی توانم دلیل خنده ی بیجای خود را برای مربی توضیح بدهم و او کمی رو ترش می کند؛ بعدها که دوست می شویم و هر یک آبجویی در دست، بر لبه ی آن پل زیبا نشسته و پاها را در هوا تکان می دهیم، برایش بازگو می کنم که از شدت خنده، جرعه ای از آبجو به گلویش می پرد و کم مانده است که از آن بالا به میان آب پرت شود.

... و ما (من و یک دونده ی دیگر) بارها آن را در پیست، تمرین کرده ایم. چند هفته ای دیگر به مسابقات سراسری مانده که قرار است در شهر اهواز برگزار شود و من چندین بار خودم را توبیخ کرده ام:
ـ ببین احمق! آنجا وقت مسابقه دیگر از اینگونه فکرهای احمقانه به سرت نزند که هنوز آغاز نکرده، باخته ای!

ب. الف. بزرگمهر     ۲۴ امرداد ماه ۱۳۹۳   

* در این باره، هر دو زبانزد زیر آماج من بوده اند:
ـ مانند کون ملا پاک است!
ـ کون [نام یا ضمیر پیوسته یا ناپیوسته] گُهی است!

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!