«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

چند تا شتر پشت قباله ام میندازی تا ...


تصویری که می بینید را درج کرده که بالای آن چیزهای رایگان زندگی که برخی هایش چندان هم رایگان نیست را یادآوری کرده است. با خود می اندیشم:
... بیگمان برای آدم های ناسپاس که همیشه از همه چیز می نالند؛ از بیکاری، بی پولی، ...

می نویسم:
این ها را برای بازاریاب های لیبرال مسلمان های کابینه «حسن آقا» نوشته که رویش برنامه ریزی کنند! نمونه:
ـ چند تا شتر پشت قباله ام میندازی تا یک بوس بهت بدم؟!


ب. الف. بزرگمهر    نهم آذر ماه ۱۳۹۲

امامزاده بیژن، بی جن شد!

نام امامزاده را پیش از این نادرست نوشته بودند. اکنون با افزودن «سید محمّد» در جلوی آن، دیگر مو لای درزش نمی رود ...




... با نگاهی کاوشگر



۱۳۹۲ آذر ۸, جمعه

پوست شیخ را دباغی نیكو نسازد!


شاشی هر درسی كه بخواندی یك هفته تكرار كردی تا بیاد گرفتی. یك هفته این درس تكرار می كرد كه:
«قال الشیخ جلد الكلب لا یصلحه الدباغه » [شیخ گفت: پوست سگ را دباغی نیكو نسازد.]

پس از یك هفته كه پیش معلم رفت، گفت:
آن درس بخوان تا اگر به یاد گرفته باشی، درس دیگری بگویم.

گفت:
«قال الكلب جلد الشیخ لا یصلحه الدباغه » [سگ گفت: پوست شیخ را دباغی نیكو نسازد.]

جاودانه عُبید زاکانی

... پس از كجا نالد؟!


فقیهی جاحظ* را گفت كه اگر ریگی از ریگهای حرم كعبه به درون كفش كسی افتد به خدا همی نالد تا او را به جای خود برگرداند.

گفت:
بنالد تا گلویش پاره شود!

گفت:
ریگ را گلو نباشد.

گفت:
پس از كجا نالد؟!

جاودانه عُبید زاکانی

* یکی از فیلسوفان و دانشمندان دورانی کهن تر

ما برای حفظ بیضه ی اسلام آماده ی هرگونه بخشش و گذشت هستیم!

فرازهایی از سخنان استاد برجسته در دیدار با «سیّد از خرجسته» و پاسخ وی به استاد برجسته!

دکتر محمد جواد ظریف [همانا: سیّد از خر جسته ی خودمان!]، وزیر امور خارجه و هیات همراه با سفر به شهر مقدس قم و حضور در محل «بنیاد بین المللی علوم وحیانی اسراء» با حضرت آیت الله جوادی آملی دیدار و از حمایت ها و رهنمودهای ایشان در طول مذاکرات هسته ای تقدیر و تشکر کرد. [این پشتیبانی ها و رهنمودها که پیش تر در رسانه ها بازتاب نیافته  بود! باید چنین انگاشت که چون هنگام گفتگوهای هسته ای، همگی تلفن های همراه شان را خاموش می نموده اند، حضرت آیت الله ناچار به سود بردن از وحی و دانش های وحیانی برای پیام رسانی به هنگام شده است!]

اندرزها و هشدارهای حضرت آیت الله جوادی آملی در دیدار دکتر ظریف:
«در جریان مذاکرات هسته‌ای همواره با مسئولین دلسوز نظام به ویژه رهبر معظم انقلاب مشورت کنید و همواره یک گروه از دانشمندان و متخصصین هسته‌ای را در کنار تیم مذاکره‌کننده داشته باشید.

ما در طول هشت سال دفاع مقدس به جهان ثابت کردیم که هیچ ترسی از دنیا نداریم [حضرت آیت الله گویا از فرار گسترده ی سربازان در جبهه ها و شکست های شکننده سپاه اسلام در واپسین نبردهای برخی جبهه ها، پیش از پایان جنگ آگاه نیستند!]؛ لیکن رعایت ادب یک وظیفه بین المللی و از دستورات رسمی دین مبین اسلام است؛ لذا ما با دنیا با رعایت ادب و در عین حال عاقلانه و عالمانه تعامل می کنیم.

ما انرژی هسته ای را برای پیشرفت و منافع مملکت خود می خواهیم و دین اجازه ساخت بمب اتم را به ما نمی دهد و ما نیز نیازی به این گونه سلاح ها نداریم، چون اعتماد و توکل ما به خدای سبحان است و خداوند خود حافظ خون پاک شهدایی است که برای برپایی این نظام شهید شده اند [از بس دروغ و نیرنگ بکار برده اید، آن ها نیز سخن شما را باور ندارند. آبرویی نیز برای ایران و اسلام خودتان برجای ننهاده اید؛ زیرا سیاست را چیزی در اندازه ی اخم و تخم یا لبخند، بزرگنمایی نیروی خود و سپس گردن نهادن به زور دریافته اید. دشواری کارتان به این ترتیب، نه تنها نابکاری است که در سیاست جایی ندارد که نادانی نیز هست!]

آمریکایی‌ها خیال نکنند اگر ما با آنها مذاکره کردیم و دست دادیم، یعنی اینکه به آنها اعتماد داریم؛ بلکه این از ادب، درایت و عقلانیت ما است که انسان مذاکره کند؛ دست بدهد و بعد انگشتانش را بشمرد.»

پاسخ «سیّد از خرجسته» به استاد برجسته:
«بحمدالله انگشتانم همگی سرِ جای شان است؛ گرچه انگشتر گرانبهایی را خواه ناخواه، بخشیدیم که فدای سر حضرتعالی و اسلام عزیز باد! ما برای حفظ بیضه ی اسلام آماده ی هرگونه بخشش و گذشت هستیم!»

این گزارش که از تارنگاشت «بنیاد بین المللی علوم وحیانی اسراء»* برگرفته شده از سوی اینجانب بازنویسی و در بخش پایانی بازآفرینی شده است. عنوان و افزوده های درون [ ] نیز از آنِ من است.     ب. الف. بزرگمهر



حکایتی آموزنده از عبید زاکانی:
«مُخَنثّی در راه مست افتاده بود. كسی بگایید و انگشتری زرین داشت؛ انگشتری برد. چون بیدارشد، در كون خود تر دید. گفت:
امشب بی ما عیش ها كرده ای! چون حال انگشتری معلوم كرد، گفت:
بخشش نیز فرموده ای!

آماج گفتگو و ستیزه، دریافتن یکدیگر و اقناع است؛ نه ستیز برای پایوری سخن خود!


نگاره ای است که در آن چنین آمده است:
«در مجادلات گزینشی عمل کنید؛ گاهی آرامش خیال بهتر است از اینکه ثابت کنید حق با شماست»

می نویسم:  
نه! اگر قرار تنها بر مجادله و ثابت کردن حق است، چوبی بردارید و به سر حریف بکوبید تا سخن حق شما را به جان و دل بشنود و خاموش شود یا اگر رهبر عقیدتی سازمان یا مذهب و طریقه ی ویژه ای هستید، یکی از پیروان را در این راه هزینه کنید؛ مانند داستان راستین تاریخی گذشته و ماجرای چشم به هم زدنی پیش از این:
"برهان قاطع" رهبر عقیدتی، سازمانی بزرگ را برباد داد!
پیشکش به همه ی از چاله بدر آمدگان آن سازمان دوزخی؛ با این امید که بیش تر بیاموزند و پای در چاله ای دیگر نگذارند!

کم و بیش همه ی شب و بخشی از نیمه شب را با هم در خیابان های دراز آن منطقه حاشیه ی شهر شانه به شانه ی یکدیگر گام برداشتیم؛ گاه خیابانی را از بالا به پایین و باز از پایین به بالا! گفت و شنودی که گاه سر به ستیز می زد و آن را نمی خواستم؛ به خاطر خود او نمی خواستم رشته ی امید را پاره کنم.

رفیقی از من خواسته بود که با وی گفتگو کنم؛ شب تازه آغاز می شد که به خانه بازگشته بودم. زنگ تلفن به صدا در می آید:
ـ بیا! حتما بیا ... مهم است ... نمی توانم بگویم ... اینجا آمدی، خواهم گفت ...

و من به نشانی یی که داده بود، می روم. جریان را با حالتی برانگیخته برایم می گوید:
ـ این ها می خواهند تظاهرات تیمی بکنند ... مواد منفجره و نارنجک هم دارند ... او حتما خودش را به کشتن خواهد داد، می دانم ... هرچه با او حرف زده ام به خرجش نمی رود ... تو با او حرف بزن، شاید تاثیر داشته باشد ...

همراه با وی، دوست جانجانی اش را که گویا از دوره نوجوانی با هم دوست بوده اند، می بینیم. تازه مرز نوجوانی را پشت سر نهاده، بلند بالا و تا اندازه ای چهارشانه با چهره ای کمرو ولی استوار و گیرا. از پیش به او گفته که همراه کس دیگری به دیدنش می آید. کمی با هم سه تایی گپ می زنیم. اوضاع ناگواری است. در بخش های مرکزی شهر و جلوی کتابفروشی های دانشگاه تهران، "سگ" های هاری که بخش عمده شان دربرگیرنده ی لات و لوت های مزدبگیر سرمایه داران بزرگ بازار است، راه افتاده اند؛ کم و بیش هرکس که عینک بر چهره و یا سبیلی چخماقی یا استالینی داشته باشد را می گیرند و «سین جیم» می کنند. در پیدایش چنین فضایی، سازمان مجاهدین سهمی بسزا داشته است و "حبیبان خدا" که پس از آن تاکنون مردم را همه باره لخت کرده، چاپیدند و همچنان می چاپند، منتظر همین شرایط بوده اند؛ خدا برایشان ساخته که از آب گل آلود پدیده آمده، ماهی های چاق و چله بگیرند و رهبرانشان «قربتا الی الله» پای خود را در حاکمیت هرچه بیش تر استوار کنند.

رفیقم پس از ساعتی من و او را تنها می گذارد و می رود. اکنون، من مانده ام و او که کمی یکدیگر را شناخته ایم. نگاهم، بی آنکه بخواهم، هربار به چهره ی گیرایش کشیده می شود. استدلال هایش را در این میان کم و بیش شنیده ام. سخنی درباره ی کاری که می خواهد همراه گروهش انجام دهد بر زبان نمی آورد و من هم درباره ی آن چیزی نمی گویم؛ گرچه، شاید از سخنانش اینگونه برداشت می کنم که تا اندازه ای بو برده که دوستش مرا در جریان گذاشته و برای همین، آن هنگامِ شب آنجا هستم. به هر رو، هیچکدام اشاره ای به آن نمی کنیم. گپ و گفتمان پی می گیرد و به اصطلاح گل می اندازد. ناچارم بی آنکه اشاره ای به جُستار داشته باشم، نادرست بودن روش و عملکرد سازمانش را تا اندازه ی ممکن برایش باز کنم؛ آنهم نه کاملا با استدلال های منطقی! دستم آمده است که جوانی احساساتی و پاک سرشت است؛ مانند بسیاری دیگر چون او در بدنه و شاید رهبری آن سازمان. سخنم را گاهی پاره می کند و به ستیز برمی خیزد؛ ناچارم کوتاه بیایم و بگذارم آنچه پیش تر نیز گفته، بی کم و کاست و بی هیچ استدلالی افزوده، دوباره و چندباره پی گیرد. با آنکه خسته ام، نمی خواهم شکیبایی از کف بدهم و کار را به ستیز بکشانم. در همین بخت کوتاه به وی دلبستگی پیدا کرده ام. سخن که می گوید، در پندارم وی را با گروه خود که بی گفتگو چون خود وی جوانان و نوجوانانی پاک سرشت هستند، می بینم که دارند نارنجک منفجر می کنند و همزمان خونشان بر زمین ریخته می شود. قلبم، پاره می شود؛ ولی ناچارم خونسرد باشم. پاسی از نیمه شب گذشته که بسوی خانه ی وی بازمی گردیم و واپسین گفتگوها را پی می گیریم. پس از آن، هنگام بدرود است. دستش را می فشارم و باز می گردم. در راه، خود را دلداری می دهم یا بهتر است بگویم، گول می زنم:
«... شاید سخنانم اندکی هم شده در وی اثر کرده باشد»؛ ته دلم می دانم که چنین نیست؛ دلم دروغ نمی گوید؛ نمی تواند دروغ بگوید. به گمانم، در تصمیم خود استوار است. این را از چهره اش می شد، دید. رهبر عقیدتی، اندیشه ی وی را نیز چون بسیاری دیگر ربوده است. او آماده است تا برای پایوری (اثبات) "برهان قاطع" رهبر عقیدتی، خود را آسوده و بی هیچ ترسی به کشتن دهد؛ درست مانند آن فدایی که به دستور حسن صبّاح، بی درنگ خود را از فراز پرتگاه به زیر افکند. این را رهبر فرقه ی اسماعیلی در پاسخ به خواست فرستاده ی پادشاه آن هنگام که از وی نمودار یا نشانه ای برای پایوری مذهب اسماعیلی خواسته بود، در بلندای دژی بر فراز کوه های طالقان نشان داده و رو به فرستاده گفته بود:
«برهان حقانیت مذهب ما این است!»

رفیقم، دو شب پس از آن آگاهم نمود که از وی نشانه ای نیست و خانواده اش سخت نگرانند! پس از آن، شرایط بگونه ای شد که برای کار به یکی از شهرستان های دوردست رفتم و تنها مدت ها پس از آن بود که آن رفیق را دیدم. برایم گفت:
«وی همان کاری را کرد که گفته بود ...»

اینکه دقیقا چکار کرده بود یا چگونه دستگیر شده و چه بلایی به سرش آورده بودند و یا در همان خیابان جان به جان آفرین سپرده بود را شاید رفیقم نگفت یا من به خاطر نمی آورم. شوربختانه، حتا نام آن جوان را نیز از یاد برده ام؛ ولی هربار که به وی و آن شب می اندیشم، خون به سرم می جهد و قلبم می گیرد.

دیدن ویدئوی زیر که جانِ سوخته ای برایم فرستاده، اشکم را سرازیر نمود؛ بر سرگذشت نسلی سوخته که خود نیز پاره ای از آنم، گریستم. کار دیگری که از دیروز نیمه کاره مانده، بر زمین نهاده و این چند سطر را نوشتم. بی نوشتن آن نمی توانستم آن کار یا کاری دیگر را پی گیرم.

http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=HPre6rLdV3E

ب. الف. بزرگمهر    ٣١ تیر ماه ١٣٩١

http://www.behzadbozorgmehr.com/2012/07/blog-post_9891.html

آیا افزایش صادرات به تنهایی نشانه ی پیشرفت و بهبود اقتصادی است؟


نگاشته تصویری از سنجش صادرات غیرنفتی پیش از دوره ی احمدی نژاد با دوره ی وی که افزایش چشمگیری نشان می دهد، درج کرده و رو به «حسن آقا» می نویسد:
آقای حقوق دان چرا تنها یک طرف ماجرا را عنوان می دارید؟

... و من با خود می اندیشم:
آدم اگر ریگی به کفش نداشته باشد، باید بسیار نادان باشد که تنها افزایش صادرات کالا را نشانه ی پیشرفت و بهبود اقتصادی بپندارد؛ زیرا، پرسش های منطقی زیر به میان می آید که چنین آدمی حتا اندکی نیز به آن ها نیندیشیده است:
الف. آیا سود چنین صادراتی به جیب همه ی مردم ایران رفته یا تنها سوداگران و بازرگانان و دلالان و واسطه ها و سلف خرها همراه با کارچاق کن های دیوانسالار بلندپایه از آن سود برده اند؟
ب. آیا چنین افزایشی در صادرات، زمینه ای برای کمبود کالاها و همزمان افزایش بهای آن ها در بازار درون ایران فراهم نیاورده است؟
پ. آیا کمبود کالاها در بازار درونی و افزایش بهای آن ها به نوبه ی خود تنگدستی بیش تر توده های مردم و سوء بهره برداری بازهم بیش تر واسطه ها و سوداگران بازار درون و برون ایران را در پی نداشته و بحران اقتصادی را دامن نزده است؟

بازهم پرسش های دیگری که همگی زنجیروار با یکدیگر هماوندند، می توان به میان آورد؛ ولی، می پندارم که پاسخِ همین چند پرسش چندان دشوار نباشد.

ب. الف. بزرگمهر     هشتم آذر ماه ۱۳۹۲

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

یک «چخ بختیار» دیگر در جمهوری اسلام پناه!


تصویری از یک «چخ بختیار» دیگر در جمهوری اسلام پناه را که کم و بیش با تصویر «آسپیران غیاث آبادی» در سریال تلویزیونی «دایی جان ناپلئون» پهلو می زند، درج کرده و می نویسد:
«داشتم فکر می کردم یعنی اگر منم فامیل رهبر بودم، آخر عمری اینجوری می شدم یعنی؟!

از «گوگل پلاس»

برایش نوشته بودم:
بهتره جوونی هاش و در نظر بگیرید که کیف «علیا مخدره» را این ور آنور می بردند: کارمند دفتر فرح پهلوی! اون زمان هنوز اسلام مد نشده بود.


ب. الف. بزرگمهر    ششم آذر ماه ۱۳۹۲


خانواده ی خوشبخت
























عنوان و تصویر از «گوگل پلاس»

بجای زِر زِر و ایز گم کردن از وعده های انجام نشده بگو!

آیا سرانجام آن وعده ها نیز فرجامی چون داد و ستد میله سوخت هسته ای با آب نبات چوبی خواهد داشت؟!

در پشتییانی از دوره ی احمدی نژاد و گویا در پاسخ به گفته های «آخوند ریش حنایی» که بجای آمار دادن درباره ی کار انجام شده از سوی دولت خود به زِر زِر از اوضاعی که همه شان در پدید آوردن آن، نقش داشته و دارند، بسنده نمود، نگاشته تصویری درج کرده که در آن درآمدهای نفتی دوران خاتمی با احمدی نژاد سنجیده شده و از این دومی پشتیبانی شده است.

می نویسم:
من کاری به این محاسبه و سنجش آخوند ریش حنایی با آن یکی گاگول ندارم. آنچه مهم است این نکته است که همه ی این بهانه گیری ها برای ماسمالی کردن بی برنامگی اقتصادی ـ اجتماعی دولت تازه است. مهم ترین وظیفه شان، رسیدن به توافق های از پیش برنامه ریزی شده با «شیطان بزرگ» بود که با خواری و سرافکندگی (همچنین برای مردم ایران!) به پیش برده می شود.

باید یقه آقایان را گرفت و پرسید: آماج شما از این آمار دادن ها و نشان دادن خرابکاری های دوره ی احمدی نژاد که تنها مربوط به آن دوره نیست و از دوره ی هاشمی رفسنجانی و سیاست درهای باز اقتصادی آغاز شده، چیست؟ آیا بجای آن نمی بایستی درباره ی قول های داده شده و اینکه چه حجمی کار به سود توده مردم ایران انجام شده، آمار داد؟

از این ها مهم تر، سمتگیری و الگوی رشد اقتصادی است که در مورد نخست، این سمتگیری دربست به سود دلالان و سوداگران و حتا کلان دزدان بدهکار به خزانه ی عمومی است و نه یک سمتگیری مردمی (نگاه کنید به آمار بانک مرکزی در این باره!) و دشواری بزرگ نیز در همینجاست؛ زیرا از دولتی که از آنِ همین لایه های انگل اجتماعی است، نمی توان انتظار آن را داشت که سمتگیری مردمی در زمینه ی اقتصادی ـ اجتماعی داشته باشد! در مورد دومی، یعنی الگوی اقتصادی  نیز اساسا الگویی در کار نیست؛ سیاستی است که به زبان آن زبانزد بر «از این ستون به آن ستون فرجی است» بنیاد یافته و تنها، بسان پیشینیان خود از هاشمی، این مردک پلید گرفته تا خاتمی (کفتر پرِ قیچی نظام) و نیز احمدی نژاد (بز عزازیل) اجرای دستورهای بانک جهانی و صندوق بین المللی پول در اقتصاد ایران پی گرفته شده است و این را بویژه برای آن گروه های نادانی می گویم که می پندارند، آن یک از این یک یا این یکی از آن یکی بهتر بوده یا هست. همه ی این ها، ماهیت چپاولگرانه و ضدملی سیاست اقتصادی ـ اجتماعی که رژیم تبهکار در پیش گرفته و کشورمان را به سوی نیستی و تکه تکه شدن سوق می دهد را نمی بینند یا خوش خیالانه خود را به ندیدن می زنند.

ب. الف. بزرگمهر  هفتم آذر ماه ۱۳۹۲

ایران از نگاه یک پیانو نواز ژاپنی

یادمانده های بیمانند سفرم به ایران و پیگیری آن لحظه ها

... این بار پس از بازگشت از ایران با بارهای پیشین یک تفاوت بزرگ دارد و من به سادگی نمی توانم تجربه ها و یادمانده های این سفر را فراموش کنم.  «نوریکو اوگاوا»


«نوریکو اوگاوا»، پیانو نواز ژاپنی، ماه گذشته به دعوت سفارت ژاپن در تهران به ایران سفر کرد و در
تهران و شیراز سه برنامه اجرا نمود.

آنچه می خوانید، بخشی از تجربه ی این سفر است:
چندی پیش بخت به من رو کرد تا به ایران سفر کنم، کشوری که با محل زندگی کنونی من، بریتانیا از نظر فرهنگی و سیاسی تفاوت های بسیاری دارد. من به مناسبت «هفته فرهنگ ژاپن» که در آغاز آبان ماه برگزار شد به ایران رفتم و در این روزها توانستم در اجرای سه کنسرت «موسیقی کلاسیک» شرکت کنم. این کنسرت ها به ابتکار سفارت ژاپن در تهران و با همکاری «بنیاد فرهنگی ژاپن در لندن» اجرا شدند.

هر چند مناسبات ایران و ژاپن همیشه عادی و دوستانه بوده، ولی برای یک ژاپنی چون من که در لندن زندگی می کند، بخشی از نگاه من به آن کشورِ ناشناخته، فرآورده ی داده هایی است که در بریتانیا دسترس پذیر است.

می دانستم که سفارتخانه های ایران و بریتانیا در پایتخت هر دو کشور بسته اند؛ مناسبات دیپلماتیک دو کشور در سالهای کنونی، دوباره تیره شده و پوشش بیش تر رسانه های بریتانیایی و باختری از ایران بگونه ای است که در دل آدم هراس و یا دستِ کم گونه ای ناخواستگی پدید می آورد.

باید اعتراف کنم که پیش از سفرم به ایران براستی نمی دانستم که به چه جایی دارم، سفر می کنم؛ ولی رویهمرفته نسبت به این سفر و دیدار از ایران احساس مثبتی داشتم.

هنگامی که در فرودگاه لندن در صف مسافران برای پرواز تهران ایستاده بودم و سپس به سوی هواپیما می رفتیم، آن احساس غریزی مثبت درباره ی سفر به ایران، جان بیشتری گرفت. در میان مسافران ایرانی شمار بسیاری از زنان و مردان جوانی را می دیدم که در ظاهر و رفتارشان با همه آدم های دیگری که من در لندن به دیدن آنها خو گرفته ام، هیچ تفاوتی نداشتند.

اکنون که پس از چند روز ماندن در ایران، یادمانده های خود از آن سفر بیمانند را پی می گیرم، می بینم که برجسته ترین بخش از این یادمانده ها، برخورد گرم، صادقانه و مهمان نوازی مردم بود. همه لبخندی مودبانه به لب دارند و من که زاده کشوری هستم که رفتار محترمانه با دیگران ارزش بسیاری دارد به خوبی، رفتار محترمانه ی مردم در ایران را درک می کردم.

آنچه در این دیدار کوتاه، من از مردم ایران دیدم، این بود که آنها همیشه بسیار آرام، خوش برخورد و برای هر نوع کمک و همکاری یی آماده اند. از خود می پرسم که چرا تا پیش از این سفر در مورد مردم خوب و خوش برخورد ایران که بسیار با فرهنگ هستند و به فرهنگ و هنر خود می بالند، هیچ نمی دانستم؟

روز نخست: تمرین و گشایش برنامه

روز نخست اقامتم در تهران با تمرین برای اجرای قطعات موسیقی با «ارکستر فیلارمونیک تهران» آغاز شد. قطعه ای که روی آن کار می کردیم، بخشی از «کنسرتو پیانوی شماره نه موتزارت» بود. از همان لحظه ای که تمرین را آغاز کردیم، متوجه شدم که «ارکستر فیلارمونیک تهران» و رهبر آن آرش گوران در کار خود بسیار جدی و حرفه ای هستند. توجه و باریک بینی آنها در اجرای این قطعه به بهترین و زیباترین شکل ممکن، انگیزه ای شد که من نیز جدی پشت پیانو بنشینم و با شور و دلبستگی بسیار، نواختن را بیاغازم.

نیمروز همان روز، مراسم گشایش «هفته فرهنگ ژاپن» در «فرهنگسرای نیاوران» برگزار شد. پس از سخنرانی ها و اجرای قطعات زیبایی از موسیقی سنتی ایران، نوبت به من رسید تا یک «رسیتال پیانو»ی یک ساعته اجرا کنم.

این نخستین اجرای من در ایران بود. نزدیک به پانصد نفر تماشاچی با دلبستگی این برنامه را تماشا کردند. هر چند از پیش با دقت تمام تمرین کرده بودم که روسری سر کنم، ولی در تمام طول اجرا نگران بودم که نکند روسری بلغزد و حجاب من به هم بخورد.

روز دوم: «رسیتال پیانو» در «تالار احسان»

بامداد به سوی شیراز روانه شدیم. برنامه در «تالار احسان» اجرا می شد که یک مجموعه فرهنگی ـ هنری و آموزشی است. بیش تر پانصد نفری که برای دیدن برنامه دعوت شده بودند به شکلی با کار موسیقی هماوند بودند. این بار، حجابم دردِسر درست نکرد و یکی از خانم های ژاپنی که همراه‌مان بود به من یاد داد که روسری را بهتر سر کنم.

اجرای این برنامه، دلبستگی تماشاچیان را در پی داشت. شامگاه همان روز با هواپیما به تهران بازگشتیم. ساعت دو بامداد به محل اقامت خود در تهران رسیدم؛ خسته، ولی با شور بسیار و خرسند از اینکه همه ی برنامه ها به خوبی پیش می روند.

روز سوم: اجرای کنسرت با «ارکستر فیلارمونیک تهران»

بامداد این روز صرف تمرین دوباره و انجام چند گفتگو شد. تا پیش از آغاز کنسرت، چند ساعتی وقت داشتیم تا مرکز پرجنب و جوش و چشمگیر شهر تهران را ببینیم. پیش از اینکه کنسرت آغاز شود، من دو ساعت با پیانوی بزرگ «بوزندورفر» ویژه ی «کنسرت»، تمرین کردم تا به این ساز والا و بیمانند در «ارکستر فیلارمونیک تهران» خو بگیرم.

«کنسرت» ساعت نه شب در «تالار وحدت» آغاز شد و با دیدن سالنی پر از مردم، من براستی به هیجان آمدم. «کنسرت پیانو شماره ۹ موتزارت» را برای جمعیتی نزدیک به هزار نفر فرهنگ دوست و دلبسته به موسیقی که به «تالار وحدت» آمده بودند، اجرا کردیم. پس از اجرای قطعه نخست که خیلی زنده و پر جنب و جوش است، نوبت به اجرای قطعه ی دوم رسید که کمی جدی و سنگین است. در حال اجرای این قطعه روی صحنه، چیز بسیار جالبی رویداد. هنگام نواختن ملودی جدی و تا اندازه ای غمناک این قطعه با نت «سی مینور»، هماوندی ژرفی میان آرش گوران، رهبر ارکستر، اعضای ارکستر و من برقرار شده بود؛ بگونه ای که همه ما از ته دل با یکدیگر سخن می گفتیم و به نواختن و کار همدیگر کاملا اعتماد پیدا کرده بودیم.

آیا پیش از آن شب، هیچگاه هنگام اجرای برنامه، من یک چنین احساسی یافته بودم؟ صادقانه می توانم بگویم که این نخستین باری بود که چنین حسی را تجربه می کردم. حتا هم اکنون با به یادآوردن آن دقیقه ها می توانم با اطمینان بگویم که آن هماوندی ژرف، هنگام اجرای موسیقی در آن لحظه ها همه چیز را در پرتو خود نهاده بود. ویولون ها در پاسخ به نوای پیانوی من می گریستند و نوای ملکوتی آنها احساس عمیق و بیمانندی از یگانگی و یکصدایی در من برانگیخته بود.

ما به زبان موسیقی، دوستی و پیوند خود را نشان می دادیم و مرزهای تفاوت فرهنگی، سیاسی و آیینی را پشت سر می گذاشتیم. در آن لحظه های والا و بیمانند، نوای مشترک موسیقی موانع و مرزهای موجود را درمی نوردید و آنچه را که نقطه همبستگی همه ی ما انسانهاست به ما یادآوری می کرد. از اینکه چنین لحظه هایی را تجربه کرده و شاید در آفرینش آن نقشی ایفا کرده ام، به خود می بالم.

سفر به کشورهای گوناگون برای اجرای موسیقی برای من کاری عادی است و به محض اینکه سفری به پایان می رسد به سفر پسین و اجرای موسیقی در جایی دیگر می اندیشم؛ ولی این بار پس از بازگشت از ایران با بارهای پیشین یک تفاوت بزرگ دارد و من به سادگی نمی توانم تجربه ها و یادمانده های این سفر را فراموش کنم.

به محض اینکه هواپیما از باند فرودگاه تهران بلند شد، کوشیدم روی قطعه ای که برای کنسرت پسین برگزیده بودم، تمرکز کنم؛ ولی سودی در بر نداشت.

قطعه سنگین و غم انگیز «کنسرتو پیانوی شماره ۹ موتزارت» همچنان در گوشم پی گرفته می شد و بی آنکه بخواهم، اشک از چشمانم سرازیر می گشت. تنها کاری که می توانستم بکنم، تکیه دادن به صندلی و غوطه ور شدن در یادمانده های سفرم به ایران و پیگیری آن لحظه های بی همتایی بود که در این سفر آزموده بودم.

با سپاس از دوستی که این یادداشت دل انگیز را برایم فرستاده، آن را پارسی نویسی و ویرایش نموده و عنوان را اندکی دستکاری نموده ام.     ب. الف. بزرگمهر



بُزک نمیر، بهار میاد، فرهنگِ با خیار میاد ...

سخنگوی دولت: «مردم باید به دولت تدبیر و امید اعتماد داشته باشند ... فضای سیاسی و فرهنگی کشور متناسب با آرمان‌های نظام ...»

سكوت سیاسی دولت شكست. محمد‌باقر نوبخت، سخنگوی كابینه گفت كه رفع حصر [بخوان: زندان انفرادی یا دو نفره] از چهره‌های اصلاح ‌طلب و آزادی زندانیان سیاسی در دستور كار دولت است؛ اما ترجیح این است كه این امور در بی‌خبری و در عمل دنبال شود.

وعده صد روزه حسن روحانی به پایان رسیده و چشم به‌راهی برای تحقق شعارهای انتخاباتی‌اش دو چندان شده است؛ شعارهایی كه در فصل انتخابات با فریادهای اشتیاق مردم همراهی می‌شد.

گشایش فضای سیاسی، از میان برداشتن موانع امنیتی، از میان برداشتن حصر از برخی چهره‌های سیاسی، پر‌طرفدار‌ترین این شعارها بودند كه با شور و شوق پشتیبانان روحانی در روزهای تبلیغات انتخاباتی پر رنگ و پر رنگ تر می‌شدند. چرایی پیگیری این سكوت ـ البته نا‌خوشایند ـ كابینه برای پشتیبانان روحانی پرسشی بود كه در حاشیه جلسه دیروز هیات دولت با محمد‌باقر نوبخت در میان گذاشتیم و نوبخت با چهره‌یی گشاد [منظور همان گشاده است!] این سكوت را شكست و علت بی‌خبری درباره پیشبرد این موضوعات را تشریح كرد.

نوبخت گفت:
«با توجه به رویكرد دولت هر اقدامی كه در مسائل سیاسی و رفع حصر و گشایش‌های امنیتی و سیاسی كشور مورد انتظار جامعه است در دستور كار رییس‌جمهور قرار دارد.» وی همچنین افزود:
«در این دست موارد كه جامعه منتظر اقدام دولت است، گاهی بهتر است به‌جای پیگیری جزییات امور به دولت اعتماد كرد و گذاشت دولتمردان امور را پیش ببرند.» وی در پی افزود:
«مردم باید به دولت تدبیر و امید اعتماد داشته باشند و بدانند در برخی امور بهتر است دولت به‌جای اینكه حرفی بزند عمل كند.»

نوبخت در پاسخ به اینكه جامعه باید دستِکم بداند اموری چون مساله از میان برداشتن حصر را دولت در برنامه دارد تا مطمئن باشد كه همه ی شعار‌های روحانی در فصل انتخابات دنبال می‌شود، تا‌كید كرد:
«مردم با توجه به روحیاتی كه از دكتر روحانی سراغ دارند، باید به دولت تدبیر و امید اعتماد كنند.»

سخنگوی دولت همچنین در جمع خبرنگاران در پاسخ به پرسش دیگر كه «رییس‌جمهور در گزارش خود حرف‌های كلی ارائه كرد و در برخی امور كه انتظار می‌رفت حداقل مورد اشاره قرار بگیرند سكوت كرد، با این اوصاف باید پرسید كه آیا دولت برنامه‌یی برای گشایش فضای سیاسی كشور و رفع محدودیت‌های امنیتی در دستور كار دارد یا نه؟» گفت:
«همان‌طور كه توجه دارید اگر قرار است گشایشی حاصل شود و اتفاقی رخ دهد این به گفته نیست و باید در عمل باشد و با توجه به رویكرد شخص رییس‌جمهور قطعا درباره گشایش فضای سیاسی و فرهنگی كشور متناسب با آرمان‌های نظام اقداماتی انجام خواهد شد.»

نوبخت با بیان اینكه در این ارتباط باید بخت بیشتری داده شود تا آثار آن در جامعه دیده شود، تصریح كرد: «اگر قرار است اقدامی صورت بگیرد كه در حال انجام است بازگویی آنها ممكن است در روند آنها، مسائل و مشكلاتی ایجاد كند.»


این گزارش از سوی اینجانب، پارسی نویسی و ویرایش شده است. عنوان، زیرعنوان و افزوده های درون [ ] نیز از آنِ من است.   ب. الف. بزرگمهر

به سلامتی مجلس سنای ایتالیا!

روزی تلخ، روز سوگواری برای قانون، حقوق و دمکراسی بورژوایی!

به‌ گزارش خبرگزاری فرانسه، برلوس کونی ۷۷ ساله پس از ۲۰ سال نمایندگی در سنا به دلیل فرار از پرداخت مالیات با رأی نمایندگان بیرون رانده شد. «پیترو گراسو»، رییس «مجلس سنای ایتالیا» گفت:
«این تصمیم بر اساس نظر کمیسیون انتخابات صورت گرفته است.»

طرفداران برلوس کونی کوشیده بودند تا از بیرون رانده شدن وی از «مجلس سنا» جلوگیری نمایند؛ ولی ناکام ماندند. وی، پس از بیرون رانده شدن از «سنا» در حالیکه دستش را روی قلب خود گذاشته بود در برابر طرفداران خود گفت:
«این یک روز تلخ، یک روز سوگواری است. این روز سوگواری برای قانون، حقوق و دمکراسی است!»

برگرفته از «رادیو زمانه» (وابسته به دولت هلند) با ویرایش، پارسی نویسی و بازنویسی درخور از سوی اینجانب؛ عنوان و زیرعنوان نیز از آنِ من است.    

ب. الف. بزرگمهر

۱۳۹۲ آذر ۶, چهارشنبه

نمونه ای تاریخی از نقش دین در نبرد طبقاتی!

طبقات بهره کش و همسو در منافع طبقاتی، یکدیگر را می یابند!

بیش تر دهگانان در قلمرو  «فرانک ها»۱ در پایان سده ی هشتم ترسایی به ناچار «سرف»۲ شده و بخش بزرگی از زمین ها از آنِ زمینداران بزرگ شده بود. با اینهمه، اشرافیت که به افزایش زمین های خود دلبستگی داشت، نیازمند «سرف» های بیش تری نیز بود. «شارلمانی»، پادشاه «فرانک ها» برای خشنودی آن ها در دستیابی به آماج های خود، جنگ های بسیاری به راه انداخت. «شارلمانی» از ۷۶۸ تا ۸۱۴ ترسایی، پادشاهی کرد. «فرانک ها» در دوران فرمانروایی وی در بیش از ۵۰ نوبت به کشورهای همسایه ی خود اردوکشی نمودند که هشت بار آن برای دستیابی به زمین های میان رودهای راین (Rhine) و الب (Elbe) انجام پذیرفت؛ جایی که تبارهای «ساکسون» زندگی می کردند. «ساکسون» با آنکه در میان شان، اشرافیت توانگر نیز جوانه زده بود، بگونه ای عمده اعضای «جماعت آزاد» (دهگانان آزاد) بودند و هربار ، پس از بازگشت قشون «فرانک» ها، سر به شورش برداشته و دژهای برپاشده از سوی «فرانک» ها را به آتش کشیده و با خاک یکسان می کردند.

«شارلمانی» برای به بندکشیدن و به فرمانبرداری واداشتن «ساکسون»ها از کلیسای ترسایی که کشیش ها و راهبان ترسایی بسیاری به آن سرزمین می فرستاد، سود فراوان برد و با دادن تکه های بزرگی از زمین و «سرف» به اشراف «ساکسون» سرانجام توانست بر آن ها که بیش از ۳۰ سال دلاورانه برای آزادی خود جنگیده بودند، چیره شود. اشراف خائن به «شارلمانی» کمک کردند تا «ساکسون» های آزاد را به بندگی و بردگی دهگان وابسته به زمین دگردیسه نمایند.

فرمانروایان و اشراف، زمین ها و «سرف» هایی نیز به اسقف ها و دِیرها می بخشیدند. راهب بزرگ، بسیاری موردها از دهگانان آزادی که زمینی بسنده نداشتند، می خواست که زمین بایری را که از آنِ دیر بود، شخم کرده و بکارند. سپس، دهگانی که چنین تکه زمین افزوده ای دریافت داشته بود، «سرف» دیری که زمینش را آباد کرده بود، می شد. در سده های ششم تا هشتم ترسایی، اشراف فرانک و کلییا با به چنگ آوردن زمین های دهگانان، زمین های خود را با شتاب افزایش و گسترش دادند و شمار بسیاری از دهگانان آزاد یه شکل های گوناگون،«سرف» شدند. امپراتوری «فرانک» در پایان سده ی هشتم ترساییٍ، گستره ی بزرگ و چشمگیری در اروپا یافته بود.

آنچه در پی می آید، نمونه ای از گواهی (سند) تاریخی است که دهگانان آزاد رانده شده از زمین های خود یا زمین از چنگ داده، بیچیز و تنگدست شده به هنگام «سرف» شدن خود امضاء می کردند:
«بر همه کس آشکار است که من بی اندازه، تنگدست و دردمندم. نه جایی برای خفتن و نه جامه ای برای پوشیدن دارم. جنابعالی از پذیرش درخواست من سر باز نزدید و این اندازه پول (مبلغ آن نوشته می شد) در اختیار من نهادید؛ ولی من چیزی ندارم که در برابر آن به شما بپردازم. بدین سبب از شما خواهش می کنم، بردگی شخصیت آزاد مرا تایید فرمایید. زین پس، شما حق دارید که مرا بفروشید، جابجا کنید یا تنبیه نمایید.»

برگرفته از کتاب «تاریخ سده های میانه»، «ا. و. آگیبالووا»، «گ. م. دنسکوی»، برگردان رحیم رییس نیا، چاپ دوم، انتشارات پیام، ۱۳۵۷ (با ویرایش و پارسی نویسی درخور و نیز آرایشی تازه در بسیاری جاها از اینجانب؛ عنوان و زیرعنوان نیز از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

پانوشت:

۱ ـ فرانک ها (Franks) بخشی از یکی از تبارهای ژرمن هستند که در دوره ی نخستین گسترش کیش ترسایی در پهنه ی میانی و پایینی رودخانه راین (Rhine) می زیسته و در تاریخ به عنوان جنگجویان و راهزنان دریایی ژرمن آوازه یافته اند. فرانک ها سرزمین گُل را به چنگ آوردند و پیرامون سال ۵۰۰ ترسایی، امپراتوری پهناوری را بنیاد نهادند که در سده ی نهم ترسایی به بیش ترین نیروی خود دست یافت.

۲ ـ «سرف» (Serf) به دهگان وابسته به زمین در سامانه ی خاوندی (ارباب ـ رعیتی) اروپا و تا مدتی درازتر روسیه تزاری گفته می شود که در روندی تاریخی از «دهگان آزاد» به دهگانی که ناچار به کار در روی زمین های پیش تر از آنِ خود و اکنون از آنِ زمیندار بزرگ (ارباب یا فئودال) دگردیسه شده است. «سرف» ها در دوره ی درازمدتی، حتا اجازه ی ترک دهکده ی خود را نداشتند. فرزندان و نوادگان آن ها نیز «سرف» می شدند. در این روند تاریخی پر درد و رنج، دهگانان با از دست دادن زمین های شان، آزادی خود را نیز از دست دادند.


اندکی آمیخته به نمک فلسفه!


گفتگوی زیر دنباله ی گفتگویی است که چندی پیش میان فیلسوفی سر به هوا که گاهی پایش را بر زمین می نهد و اینجانب درگرفته بود؛ گفتگویی نه آنچنان فلسفی که تنها اندکی آمیخته به نمک فلسفه و بیش از آن نیش و نوشی چند!

پیش تر زیر عنوان «داستان آفرینش از دید هگل» نوشته بود:
«آن موجود مطلق، اندیشه‌ای می‌كند كه با آن اندیشه، موجودی پدید می‌آید كه طالب وصل است و می‌خواهد به اصل خود باز گردد.» و به وی پاسخ داده بودم:
«آن موجود مطلق را که بجای پا روی سر خود ایستاده بود و توانی برای جنبش نداشت، مارکس واژگون کرد تا بر پای خود ایستاده، حرکت کند. به این ترتیب، آن موجود نه تنها مطلقیت خود را از دست داد که به راه افتاد و بار خود را از پندارگرایی زدود! آن موجود هم اکنون می دود! می توانی خودت را به وی برسان!»*

این بار نوشته است:
«توضیح جالب و تفکر برانگیزی بود.»

برایش به شوخی می نویسم:
«فیلسوف جان! همراه تفکر کمی هم بدو! مغزت هم سبک می شه و نیچه و اَبَرانسان و بوزینه اش و همه چیزهایی مانند این ها از سرت می پره»!

وی در یادداشتی دیگر با اشاره به گفته یا الهام از فیلسوف نیمه دیوانه ی آلمانی: «نیچه»، نوشته بود:
«انسان، طنابی است كشيده ميان حيوان و ابرانسان» و من برایش به شوخی و جدی نوشته بودم:
«نه فیلسوف جان! بازهم هوایی شدی و دلت یاد این فیلسوف دیوانه رو کرده! خوب حالا که اینطوره من هم مثل اون، فلسفه بافی می کنم؛ منتها مال من کمی زمینی تره:
آدمی طنابی است ژولیده بسان سبیل نیچه که در یک سوی آن بوزینه و در سوی دیگر آن ابرانسان نقاره می زنند  (با الهام از یک زبانزد کهنه که نه ربطی به بوزینه دارد و نه ابرانسانی می شناسد)»

پاسخ می دهد:
«ما نفهمیدیم بالاخره افکار شما به افکار کدوم متفکر در تاریخ شباهت داره»

می نویسم:
«اشکال کار آدمی که می خواد روی ریسمان پوسیده ی نیچه تاب بخوره، همینه دیگه؛ ریسمانی که  درست مانند سبیل هاش اصلن کشیده نیست و یک بوزینه در یک سرش و «ابر انسان» در سر دیگرش نشسته اند و نقاره می زنند و جایی برای تاب خوردن هیچ فیلسوفی روی این ریسمان نیست؛ چون زود پرت می شه پایین! حالا دو سه تا پرسش:
ـ تو چند نفری که میگی: ما ...؟  یا شاید هم به نمایندگی از چند نفر «نفهمیدی»؟
ـ مگه همه ی متفکرهای تاریخ را می شناسی؟
ـ یا شاید هم منظورت اینه که موضعم را برایت روشن کنم؟! که در این صورت باید عرض کنم که از بس موضعم را برای این و آن روشن کرده ام، زخم شده و دیگه پشت دستم رو داغ کرده ام که چنین کاری نکنم!

از این ها که بگذریم، افکار من تنها مال خودمه و از هر متفکر و فیلسوف و هر آدم دیگه ای هم که چیزی گرفته باشم، چندین و چند بار درون خودم آن را جویده ام تا گوارش بشه و هنوز و هر روز هم این کار رو می کنم؛ درست مانند یک گاو که هزار بار علفی را که خورده، می بره توی معده اش و دوباره بالا میاره؛ یعنی میاره توی دهنش و دوباره می جوه و از نو این کار رو پی می گیره. افکار من هم همینجوریه!

ب. الف. بزرگمهر   پنجم آذر ماه ۱۳۹۲

* «آن موجود هم اکنون می دود! می توانی خودت را به وی برسان!»، ب. الف. بزرگمهر، سوم آذر ماه ۱۳۹۲،


دلبستگی به فرزند؟ یا شاید فرزندخوانده؟!



مردم! معجزه را دیدید؟!

دیده بودیم؛ اما نمی دانستیم نامش «معجزه» است!

اندکی پیش از پایان دور نخستِ نمایش روحوضی گفتگوهای هسته ای که توافق های عمده ی آن دستِکم یک سال پیش از آن، میان نمایندگان «شیطان بزرگ» و پادوهای رژیم جمهوری اسلامی سر گرفته و این رژیم تبهکار خواری و سرشکستگی (همانا «نرمش قهرمانانه»!) خود و مردم ایران را بجان خریده بود، آدم به گمان بسیار نیرومند، خودفروخته ای در جایگاه وزیر امور خارجه ایران در گفتگو با یکی از خبرنگاران در این باره گفته بود:
«... آن توفیقات تقریبا شبیه معجزه بود که به این میزان پیشرفت کردیم.»۱

دیروز یا پریروز، پس از روشن شدن متن قرارداد ننگین بسته شده۲، رندی در «گوگل پلاس» نوشته بود:
«میله سوخت هسته ای دادیم؛ میله سوخت آب نبات گرفتیم». همزمان، هوچی بازی های مشتی مزدور و کاسه لیس و پیشواز در فرودگاه که هم تبلیغی وارونه شده باشد و هم «سیّد از خر جسته» و همراهان را از لنگه کفش و ... برهاند و شکست ننگین را برای مردمی تحمیق شده پیروزی جا بزنند، مرا به یاد داستان زیر انداخت:
«بانوی متجدّدی، شیفته ی سوارکاری بود و مهتری داشت غلام نام که همه روزه در رکاب خانم سوار می شد. روزی اسب بدقلقی آغاز کرد و همین که مهمیز خانم به شکمش آشنا شد، جفته یی پراند و پهلو داد و سوار نازک را پیش از آنکه به خود آید و تدبیری کند به زیر انداخت. پشت خانم به خاک رسید و پاها به هوا رفت و شلوار سواری که قضا را درست در این لحظه به بدترین صورتی از هم شکافته بود، وجودش بی ثمر شد و نهفته را به تمامی آشکار کرد.

بانو که از دهانِ باز و چشمِ گرسنه و جهتِ نگاه مهتر شرمنده شده بود به شتاب برخاست و برای آنکه موضوع را رفع و رجوعی کرده باشد، بی آنکه پا در رکاب کند به یک خیز از زمین به خانه ی زین جست و با غرور بسیار گفت:
ـ غلام! چابکی را دیدی؟

غلام که آن منظر بدین سادگی ها از برابر چشمانِ راه کشیده اش، بیرون نمی رفت، آهی برآورد و گفت:
ـ دیدنش که بعــــله، دیدم؛ اما نامش را نمی دانستم که چابکیه!

***

عبارت را در ریشخند کسی می آورند که اقدامش به مشتبه کردن امر بر دیگری، شکلی توهین آمیز از تحمیق به خود گیرد.

مثل، اینجا به صورت اصلی خود آمده است؛ ولی هنگام تَمّثُل بدان بجای «چابکی» واژه ی مورد نظر خود را می گذارند»۳

ب. الف. بزرگمهر         ششم آذر ماه ۱۳۹۲

پی نوشت:

۱ ـ محمدجواد ظریف (سیّد از خر جسته) در گفتگو با خبرنگار «پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران»، ۲۴ آبان ماه ۱۳۹۲

۲ ـ به گمانِ من، این قرارداد دربرگیرنده ی بخش های پوشیده ی دیگری نیز هست که گام به گام از پرده برون خواهد افتاد.

۳ ـ برگرفته از «کتاب کوچه»، حرف الف، دفتر دوم، زنده یاد احمد شاملو، چاپ دوم، تابستان ۱۹۹۵ (با اندک ویرایش و پارسی نویسی اینجانب. ب. الف. بزرگمهر)


آیا اینها نمایندگان مردم ایرانند؟ ـ بازانتشار


بعد از این بر وطن و بوم و برش باید رید
به چنین مجلس و بر کر و فرش باید رید
به حقیقت در عدل ار در این بام و بر است
به چنین عدل و به دیوار و درش باید رید
آنکه بگرفته از او تا کمر ایران گه
به مکافات الی تا کمرش باید رید
رهبر ملت ایران اگر این بی پدر است
به چنین ملت و روح رهبرش باید رید
... 
...
این حرارت که به خود اکبر رفسنجان داد
تا که خاموش شود بر شررش باید رید
...
...
آن دهستانی بی مدرک تحمیلی لر
از توک پاش الی مغز سرش باید رید
گر ندارد ضرر و نفع همان حزب کذا
بهر این ملک به نفع و ضررش باید رید
گر رود تازی دیندار به مجلس گاهی
احتراما بسر رهگذرش باید رید 

تارنگاشت «خبر آنلاین»، گزارشی با عنوان «رای مجلس به افزایش سهام ایران در بانک جهانی و صندوق بین المللی پول» منتشر کرده که باورکردنی نیست. آن را می شد با آنچه که به پیروی از یکی از لوس بازی های رایج در باخترزمین به نام «دروغ اول آوریل»، «دروغ روز ١٣» نامیده اند، پنداشت؛ ولی دروغی در کار نیست. نمایندگان مجلس دست نشانده و سر سپرده ی واپسگرایان درون و بهره کشان برون به سرکردگی «شیطان بزرگ» به افزایش سهام مالی کشورمان در «بانک جهانی» و «صندوق بین المللی پول» رای داده اند؛ آنهم در شرایطی که هر آن امکان درگیر شدن در جنگی ویرانگر میهن مان را به تکه تکه شدن و نابودی تهدید می کند.

این نمایندگان دروغین ملت ایران نیک می دانند ـ و نمی توانند ندانند! ـ که با آغاز درگیری نظامی با کشورهای امپریالیستی، یکی از نخستین اقدامات این کشورها بلوکه کردن و بالاکشیدن سپرده های مالی مردم ایران در نهادهای امپریالیستی یاد شده خواهد بود. با این همه به زیان منافع ملی ایران چنین رایی داده اند.

از زبان رییس پیشین «کمیسیون اقتصادی مجلس» که به گمانم جدول ضرب را نیز بلد نباشد، روشن می شود که آقایان «... بعد از انقلاب هم ٢ میلیارد و ٢٠٠ میلیون وام ... و بیش از ٩ میلیون دلار کمکهای مجانی ...» از نهادهای امپریالیستی ستانده اند. آیا براستی کشورمان به این وام ها و کمک ها نیاز داشته است یا آنکه از این راه تنها دروازه های اقتصاد ایران به روی آن نهادها گشوده شده و آن وام ها و کمک ها نیز به جیب یک مشت دزد بی همه چیز اسلام پناه رفته است؟

رای آنها به نمایندگی از سوی مردم ایران چه آرشی دارد؟ نخستین و مهم ترین آرش آن، عقب نشینی بزرگ دیگری است که از رژیم وامانده و تبهکار حاکم بر میهن مان در برابر امپریالیست ها سر زده است. بی دلیل نیست که از چند ماه گذشته به این سو، سازشکاران و خیانتکاران به منافع ملی ایران و حتا دزدها و تاراجگران فراری به کشورهای باختری، جان تازه ای گرفته و سر و کله شان دوباره پیدا شده تا شاید واپسین "گل"های خود را به سر مردم تیره روز ایران بزنند.

ب. الف. بزرگمهر     ١۵ فروردین ماه ١٣٩١


* سروده ی زنده یاد میرزاده ی عشقی را تا اندازه ای درخور روزگار کنونی دستکاری کرده ام. می پندارم که روان آن زنده یاد نه تنها از چنین دستبردی آزرده نیست که خرسند و شاد نیز شده باشد! در این سروده، جای واژه ی «لُر» می توان هر دزد و ناکس دیگری برآمده از هر خلق دیگری نیز گذاشت و «در مثل مناقشه نیست».

||||||||||||||||

رای مجلس به افزایش سهام ایران در بانک جهانی و صندوق بین المللی پول

بازار مالی ـ نمایندگان مجلس با پیشنهاد دولت برای افزایش سهام ایران در بخشی از بانک جهانی موافقت کردند.

به گزارش خبرآنلاین، این تصمیم در راستای بررسی لایحه اجازه افزایش سرمایه ایران در بانک ترمیم و توسعه که بخشی از بانک جهانی و صندوق بین المللی پول است، اخذ شد. در مذاکرات نمایندگان مشخص شد که ایران در حال حاضر ١۷۵ میلیون دلار در این بانک سرمایه گذاری کرده است و دولت خواستار افزایش ۷٨ میلیون و ۵١ هزار دلاری سرمایه ایران در این بانک شده بود.

نادر قاضی پور نماینده ارومیه از مخالفان این لایحه بود که می گفت:
ما که هر روز از سوی مجامع بین المللی و غربی تحریم میشویم. بانک جهانی هم عامل غرب برای اجرای این تحریمهاست. چرا باید پول بیت المال را به آنها بدهیم؟ تا کنون چقدر از بانک جهانی وام گرفته ایم؟ برای چه طرحهایی؟ ... این نماینده اصولگرا با تاکید بر اینکه افزایش سهام در بانک جهانی، هیچ فایده ای برای ما ندارد، ادامه داد: دولت از میزان سرمایه گذاری و وامهای دریافتی از این بانک گزارش بدهد. وقتی نمایندگان هیچ اطلاع دقیقی از عملکرد دولت در این زمینه ندارند، چطور درباره آن تصمیم گیری کنند؟ ...

اما غلامرضا مصباحی مقدم رئیس کمیسیون هدفمند کردن یارانه ها در موافقت با این لایحه از بانک جهانی و صندوق بین المللی پول به عنوان دو نهاد بین المللی واقع در واشنگتن یاد کرد و افزود:
کشورها بسته به سهامی که در این دو نهاد دارند، حق رای خواهند داشت. در حال حاضر ایران ١۷۵ میلیون دلار سهام در این بانک دارد. سهام ما قبل از انقلاب بیشتر بوده و یک میلیارد و دویست میلیون به ایران وام دادند. بعد از انقلاب هم ٢ میلیارد و ٢٠٠ میلیون وام دیگر گرفته ایم. هرچند که رویکرد آنها به ایران بسته به سیاستهای آمریکا در قبال ایران است، اما برای استفاده از این ظرفیت باید در آنجا حضور داشته باشیم.

رییس سابق کمیسیون اقتصادی افزود:
بیش از ٩ میلیون دلار کمکهای مجانی به ایران کرده اند؛ اما در شرایطی هم کمک نکرده اند. اما نباید تریبونمان را در آنجا از دست بدهیم. مثل اینکه حضورمان در سازمان ملل را حفظ میکنیم تا مخاطبان جهانی داشته باشیم. در این مراکز جهانی، علیه ایران موضع گیریهایی میشود و ما باید نماینده داشته باشیم تا از خودمان دفاع کنیم.

نماینده دولت در دفاع از این طرح، از تلاش دشمن برای به حاشیه راندن ایران در مجامع بین المللی یاد کرد و از لزوم پررنگ کردن نقش ایران در این مجامع سخن گفت که نمونه آن حضور رئیس جمهور در تمامی اجلاسیه های سازمان ملل است. او این حضور را فرصتی مغتنم برای ارائه دیدگاههای ایران و مقابله با زیاده خواهی های آمریکا خواند و افزود:
بانک جهانی یکی از فرصتهای مغتنمی است که ایران میتواند مقاصد و اهدافش را در آن دنبال کند.

نماینده دولت با اشاره به حضور بیش از ٦٠ ساله ایران در این بانک جهانی، گفت:
ایران در قالب گروه کشورهای EB16 (شامل پاکستان، مراکش، افغانستان، تونس و غنا) عضو بانک جهانی است و باید سهام مان را متناسب با مصوبه شورای حکام افزایش دهیم تا جایگاه مان در مدیریت اجرایی این بانک حفظ شود.

نهایتا هم مجلس به این لایحه رای داد تا سهام ایران به میزان ۷٨ میلیون دلار در بانک جهانی افزایش یابد.

«خبر آنلاین»              ١۵/١/١٣٩١

این گزارش را اندکی ویرایش و نیز پیرایش نموده ام. برجسته نمایی ها از اینجانب است.      ب. الف. بزرگمهر

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!