«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

منطق توتولوژیک!


«سراسر تاریخ نظریات فلسفی چیزی جز مجموعه ای از احکام ”توتولوژیک“* کمابیش رنگ و لعاب داده شده نیست.»

«مارکس در دوران ما، از راهی دیگر و با آماج دیگری، همان کاری را کرد که ماکیاولی در سال ١۵٠٠ کرد؛ یعنی کوشید عملکرد راستین جامعه ی سرمایه داری دوران خویش را آشکار کند و پرده ی فلسفه ی پندارگرایانه (ایده آلیستی) آلمانی و انسانگرایانه ی (اومانیتاریسم) فرانسوی را از آن کنار بزند. به همین دلیل است که عنوان ماکیاولی طبقه ی کارگر را به او داده اند.»

برگرفته از کتاب «مکتب دیکتاتورها»، نوشته ی ایگناتسیو سیلونه با اندکی ویرایش ادبی از سوی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

* «توتولوژیک» («Tautologic») به آرش پرگویی بیمایه (حشو)، واگویی و کش دادن سخن است. در دانش «منطق» امروزی، «حکم توتولوژیک»، حکمی را گویند که با نادیده گرفتن اینکه بخش های دربرگیرنده ی آن حقیقی است یا نه و در کردار درستی آن پایور باشد (به اثبات برسد) یا نه، در سرشت و کالبد خود حقیقت دارد. مانند دو نمونه ی زیر:
«هرکس خودش است و نمی تواند جز خودش باشد.»
«هرکس برای دیدگاه های خود دلیل های چندی دارد و برخی از دیدگاه های ما درست تر از برخی دیگر دیدگاه هاست.»

برای آگاهی بیش تر:


برای چه و به چه انگیزه ای می نویسیم؟ ـ بازانتشار

آیا همه ی ابزارهای بایسته برای کار را در دست داریم؟
آیا به دانش و بینش درخور، ساز و برگ یافته ایم؟
 


یکی از تفاوت های بزرگ آدمی با جانوران، حتا برترین راسته های پستانداران در درخت تکامل چون شمپانزه و گوریل در آن است که جانور در بهترین حالت، حتا در "ساخت" لانه و آشیانه ی خود کاری بیش از گردآوری انجام نمی دهد؛ در حالی که آدمی، ابزارساز است. 
*** 

خانم یا احتمالا بیشتر آقایی که پشت نام «گزنه شب تاب» خود را پنهان نموده، برای من و شماری دیگر از آدم ها و تارنگاشت ها، پیوند (لینک) نوشتاری با عنوان «مقاله جدید دکتر ...» را فرستاده است. متن نامه ی وی چنین است:
«گزنه با امیدواری و اطمینان به پیروزی حقیقت و عدالت، از همه صاحبان آدرس این ایمیلها ملتمسانه تقاضا می کند به آدرس زیر سر بزنند و مطالعه آن را حتی الامکان، به همگان، علی الخصوص، به چپهای دمکرات، نواندیش، مبارزان دمکراسی خواهی و حقوق بشری توصیه کنند. سپاس».

توجهم جلب می شود و با خود می اندیشم:
چرا چنین لابه کنان و علی الخصوص (به زبان پارسی کمی بهتر: بویژه) برای ...؟!

به نشانی داده شده سری می زنم. نوشتار بلندبالایی است درباره سازمان اطلاعات و جاسوسی ایالات متحده (CIA). با شتاب نوشتار را یکبار می خوانم. بطور عمده، یادآوری کارهایی است که این سازمان اهریمنی از هنگام پیدایش خود تاکنون در کشورهای گوناگون و از آن میان در کشور ما به انجام رسانده و سیاهه ی بلندبالایی از نام های هنرمندان و آدم های سرشناس دوران های گوناگون که برای این سازمان کار می کرده یا با آن همکاری می نموده اند را نیز در آن می توان یافت؛ بی هیچ یادآوری سرچشمه ها و خاستگاه های نوشتار که برای یک کار پژوهشی، شایسته و بایسته است!

با خود می اندیشم:
خوب! شاید برای کسی که چیزی از این سازمان و کارهایش نمی دانسته، گردآوری خوبی باشد و البته اینجا و آنجا چند نکته ای جالب نیز دربر دارد که لابلای آنهمه واگویی، کم و بیش گم شده است؛ ولی آیا بیش از آن چیزی دربر دارد؟ بله. البته کمی فلفل توده ستیزی نیز آنجا که به کودتای ۲۸ امرداد ۱۳۳۲ پرداخته و برخی پرگویی های روشنفکرانه!

آیا باید آن را روایتی از «سیا» دانست یا خود آقای دکتر که بی گفتگو به جبهه ی گسترده و ناهماهنگ توده ای ستیزان وابسته است، چنین می گوید؟! آیا چنین نوشتاری را حتا یک جمعبندی ساده می توان نام نهاد؟ چه پیامی دارد؟ و چه نتیجه ای می خواهد بگیرد، جز آنکه بگوید سازمان «سیا» در همه جا و میان همه ی گروه های اجتماعی نفوذ می کند و مامورین آن در پوشش های گوناگون فرهنگی و ... همه جا هستند؟! آدم از خود می پرسد:
این همه روده درازی برای چنین نتیجه گیری پیشاپیش روشنی؟! روشن است که یک سازمان جاسوسی باید اینگونه عمل کند و گماشتگانش زیر پوشش های گوناگون کار کنند؛ وگرنه که نام آن را سازمان جاسوسی نمی گذارند!!!

در دوران رژیم ستمشاهی درباره نیروی سازمان اطلاعات و امنیت آن (ساواک) چنان از سوی خود این سازمان گزافه گویی شده بود که جمله ای کم و بیش مانند «آدم به برادرش هم نمی تواند اعتماد کند» زبانزد برخی که کم نیز نبودند، شده بود. پس از سرنگونی آن رژیم، اندک اسناد و مدارک به دست آمده۱نشان داد که نه تنها درباره ی نیروی این سازمان دوزخی بزرگنمایی شده بود که حتا درون آن نیز دسته بندی هایی که گاه بر ضد یکدیگر کار می نمودند، هستی داشته است. گردآوری "تحلیلگر" نیز با آنکه ادعاهایی دیگر در میان می گذارد، رویهمرفته با گزافه گویی درباره سازمان اطلاعات و جاسوسی ایالات متحده (CIA) همراه است.

پس از خواندن این گردآوری با خود اندیشیدم:
اگر من یا دیگرانی که این نوشته بوسیله «گزنه ی شب تاب» به دستشان رسیده، آن را آنگونه که ایشان خواسته اند «علی الخصوص ... [در اختیار] چپهای دمکرات، نواندیش، مبارزان دمکراسی خواهی ...» قرار دهند، بیشتر سبب ترس آنها خواهند شد.

راستی، چرا خود "تحلیلگر" دست به چنین کاری نزده و «گزنه ی شب تاب» را پیش انداخته است؟

دربخشی از این گردآوری، چنین آمده است:
«... این سازمان مجبور شد که زیر فشار افکار عمومی جهان و افکار عمومی در امریکا به انتشار اسناد و گزارشات محرمانه جدیدی بمناسبت پنجاه و پنجمین سال تولد خود دست بزند ...».

اینگونه که آقای دکتر آورده اند، می توان انگاشت که این سازمان «زیر فشار افکار عمومی ...» ناچار شد از خدمات بسیاری از جاسوسان و گماشتگان خود که زیر فشار افکار عمومی ـ به ناچار ـ لو رفته اند در جشن باشکوهی، سپاسگزاری نموده، آن ها را بازنشسته نماید!

از همه جالب تر، بخش «جمع بندی ها و نتیجه گیری» آن است۲:
«اکنون در این جا جمع بندی های نگارنده از بررسی اسناد اخیر سیا بویژه در اسناد «جهان در سال ۲۰۲۵» بطور خلاصه ارائه می گردد:
۱ ـ بررسی این اسناد ما را با طرز تفکر طبقه حاکمه امریکا و این که اعضاء آن چقدر و به چه نحوی دارای محدودیت های فکری هستند، بیش تر آشنا می کند.
۲ ـ این بررسی نشان می دهد که پیش بینی ها و پیش فرض های سیا غالبا از یک نوع ضعف برخوردار است. در جریان این بررسی این احساس به پژوهشگران دست می دهد که سیا در تحلیل های خود بویژه در کتاب «جهان در سال ۲۰۲۵» عموما عقب تر از اتفاقات واقعی حرکت می کند و به ندرت می تواند قدمی در جهت پیش بینی صحیح اتفاقات بردارد.

۳ ـ طبقه حاکمه امریکا (اولیگارشی دوحزبی وفادار به منویات اولیگوپولی های انحصاری) در مورد نقشی که عموما توده های مردم در تاریخ و حق تعیین سرنوشت خویش ایفاء می کنند یا جاهل هستند و یا خود را به جهالت زورمندانه می زنند. اعضای این طبقه چنین القاء می کنند که فقط اعتقادات، افکار و انتخاب های آنان باید به حساب آمده آمده و مد نظر عموم قرار گیرند و مردم همیشه آن انتخاب ها را پذیرفته و خود را با آن ها تطابق می دهند و نقشی در شکست و سقوط آن انتخاب ها و تصمیمات ایفاء نمی کنند.

۴ ـ تصور امکان بروز و یا حتی رشد یک شیوه مدیریت اقتصادی به غیر از شیوه علمی بازار آزاد نئولیبرالی بر اساس اقتصادی سرمایه داری جهانی شده به مخیله هیچ یک از صاحب نظران درون سیا خطور نمی کند. در نتیجه، این صاحب نظران بر آن هستند که نه تنها در این روزها، بلکه در آینده هم هیچ آلترناتیوی نمی تواند در مقابل سرمایه داری کنونی و واقعی بوجود آید.

۵ ـ اضافه بر این، تحلیل نهایی بررسی این اسناد چنین احساسی را به خوانندگان می دهد که دستگاه حاکمه امریکا یک نوع تعصب شدید نسبت به مردم جهان بویژه مردمان آفریقا، آسیا، آمریکای لاتین و اقیانوسیه دارد که تحقیقا در کودتاهای نظامی و غیر نظامی امریکا در آن قاره ها در دوره جنگ سرد و در پیشبرد و گسترش جنگ های ساخت آمریکا ... در دوره بعد از پایان جنگ سرد به طور شفاف و انکارناپذیر منعکس است. نتیجتا دولتمردان راس نظام منجمله متخصصین درون سیا احتمال و حتی امکان بروز و اوج گیری امواج رهایی از یوغ نظام از سوی مردمان ساکن این قاره ها را در گزارشات مندرجه در نوشته جهان در سال ۲۰۲۵ به کلی منکر می شوند.»۳ 


بند شماره یک را نمی توان جمع بندی نام نهاد و بیشتر یک "نتیجه گیری" یا بهتر است بگویم اظهار نظر سست و نارساست. «... بیش تر آشنا می کند» را نمی توان نتیجه گیری نام نهاد. افزون بر آن، آیا این "نتیجه گیری" آبکی را در آنهمه پرگویی نشان داده است؟ اگر پاسخ آری باشد که دیگر نیازی به گفتن آن نیست. خواننده خود می تواند داوری کند؛ وگرنه ... 

بند شماره دو تنها به این بسنده می کند که «... پیش بینی ها و پیش فرض های سیا غالبا از یک نوع ضعف برخوردار است.» و درباره «نوع ضعف» چیزی دربرندارد. جمله دوم این بند یک "شاهکار" راستین است:
«... در جریان این بررسی این احساس به پژوهشگران دست می دهد که سیا در تحلیل های خود بویژه در کتاب «جهان در سال ۲۰۲۵» عموما عقب تر از اتفاقات واقعی حرکت می کند و به ندرت می تواند قدمی در جهت پیش بینی صحیح اتفاقات بردارد.». نخست آنکه آیا جز نویسنده، پژوهشگران دیگری نیز با وی همکاری داشته اند و به چنان ارزیابی ای رسیده اند که وی به نمایندگی از سوی آنها چنین ادعایی در میان می گذارد؟ اگر حتا بینگاریم که چنین باشد، این نیز یک اظهارنظر بی پشتوانه است؛ نه نتیجه گیری است و نه جمع بندی! افزون بر این، در جمله ی نخست این بند، سخن بر سر «پیش بینی ها و پیش فرض ها»، آن هم درباره جهان در سال ۲۰۲۵ است و نه «اتفاقات واقعی»!

راستی، مگر اتفاقات غیرواقعی نیز داریم؟ "شاهکار" آقای "تحلیلگر" را می بینید؟

بند سه به همان درد بندهای پیشین دچار است و بازهم چیزی بیش از یک اظهارنظر آبکی نیست. در اینجا، "تحلیلگر" بگونه ای به جُستار نگریسته که گویی گزارش «سیا» باید دربردارنده سپاس طبقه حاکمه امریکا از باورها، اندیشه ها و گزینه های مردم بوده، باورها و اندیشه های خود را در میان آنها نفوذ ندهد!!! افزون بر آن، این جملات دربردارنده اشتباهات ماهوی دیگر نیز هست. طبقه ی حاکمه امریکا مانند همه ی طبقات حاکمه ی دیگر کشورهای جهان به خوبی به نقش توده های مردم در تاریخ آگاه است. درست به همین دلیل، چنین دم و دستگاه های پهن و درازی چون «سیا» راه می اندازد و میلیاردها هزینه می کند که آنها را در ناآگاهی نگاه دارد. این طبقه، به عنوان طبقه ی بهره کش و نیز استعمارگر به منافع خود آگاهی کامل دارد و از همین رو برای باوراندن (القاء) باورها، اندیشه ها و گزینه های خود به توده ی مردم و سردرگم نمودن آنها کوشش می کند.

از این نیز بگذریم که واژه ی «مردم» واژه ای عمومی است و دربردارنده ی حتا خود طبقه حاکمه امریکا نیز هست. شاید منظور وی توده ی مردم باشد که کم و بیش بهتر است؛ ولی بازهم کاملا گویا نیست. در این بند، همچنین از «اولیگارشی دوحزبی وفادار به منویات اولیگوپولی های انحصاری» سخن به میان آمده که بسیار نارسا و ناروشن است.۴

بند چهارم «...امکان بروز و یا حتی رشد یک شیوه مدیریت اقتصادی به غیر از شیوه علمی [؟!] بازار آزاد نئولیبرالی بر اساس اقتصادی سرمایه داری جهانی شده» را از «صاحب نظران درون سیا» انتظار دارد!!!

"تحلیلگر"، مانند یکی دیگر از بندهای پیشین، می پندارد که صاحب نظران سیا باید «نه تنها در این روزها که در آینده» گزینه های دیگری ـ سوسیالیستی؟! ـ را به عنوان جایگزینی در برابر سرمایه داری کنونی و واقعی بپذیرند!!!

آیا انتظار بجایی است؟ و آیا وظیفه ی آن سازمان اهریمنی اصولا چنین کاری می باشد؟!

بند پنجم "جمع بندی ها و نتیجه گیری" مرا به یاد یکی از روده درازی های رادیویی شیخ راشد، ملّای ساواکی در دوره ی شاه گوربگور شده می اندازد:
«بنّایی یک خانه ی چهار طبقه را مِسازَه (می سازد). طبقه ی اوّل را مِسازه؛ طبقه ی دوم را روی طبقه ی اوّل مِسازَه؛ طبقه ی سوم را روی طبقه ی دوم مِسازَه؛ الی آخر»!

در این بند، با کاربرد نادرست واژه ی «تعصّب»، چنین به نظر می رسد که «دستگاه حاکمه امریکا» دلبستگی ویژه ای به «مردم جهان بویژه مردمان آفریقا، آسیا، آمریکای لاتین و اقیانوسیه [و الی آخر!] دارد» و گویا به انگیزه همین دلبستگی «کودتاهای نظامی و غیر نظامی ... در آن قاره ها در دوره جنگ سرد ...» به راه انداخته است!!!

روی سخن "تحلیلگر" با بیان «... دولتمردان راس نظام منجمله متخصصین درون سیا احتمال و حتی امکان بروز و اوج گیری امواج رهایی از یوغ نظام از سوی مردمان ساکن این قاره ها را در گزارشات مندرجه در نوشته جهان در سال ۲۰۲۵ به کلی منکر می شوند.» گویی نه خوانندگان ایرانی و پارسی زبان که «دستگاه حاکمه امریکا» و «سیا» است. همین نکته درباره چند بند دیگر این "جمع بندی و نتیجه گیری" آبکی صدق می کند و رویهمرفته به آن می ماند که "تحلیلگر" که گویا محدودیت فکری صاحب نظران سیا را ندارد، جلوتر از اتفاقات واقعی حرکت می کند و می تواند قدمی در جهت پیش بینی صحیح اتفاقات بردارد و آینده نگر نیز هست، نامزدی خود را برای استخدام در یکی از اداره های همان دم و دستگاه، اعلام می کند!!!

با خود می اندیشم:
به این ترتیب، عنوان نوشتار را خوب برگزیده است: «سیا» به روایت «سیا»؛ گرچه روایتی آبکی و بیمایه! 

*** 

ناچار شدم کمی بیش از آنچه نخست در نظر داشتم، به این نوشته که بیشتر به سیاه مشق می ماند، بپردازم. آماج من پرداختن به این نوشته بگونه ای ویژه نبود که انتقادی عمومی از مجموعه ی اینگونه کارها را در نظر داشتم و دارم؛ کارهایی که طیف گسترده ای از "طنز" و "کاریکاتور" گرفته تا کارهای "پژوهشی" مانند این یکی را دربرگرفته و شوربختانه بر شمار آن در اینترنت هر روز افزوده می شود. چنین پدیده ای، خوانندگان جویای آگاهی و بویژه جوانان را با دشواری های بسیار روبرو می کند. درست مانند آن است که از میان آت و آشغال های انباشته در جایی دنبال چیزی درست و حسابی و دندانگیر بگردی. کاری که سامانه ی امپریالیستی بویژه در کشورهای مادر سرمایه داری، توده ی مردم را به آن واداشته و می دارد. اگر، به عنوان نمونه، در «جمهوری اسلامی» روزنامه ها و رسانه های گروهی را می بندند و حتا دستیابی گروه کوچک تری که به اینترنت دسترسی دارند را به تارنوشت هایی چون تارنوشت اینجانب جلو می گیرند، در کشورهای اروپای باختری و امریکای شمالی، توده ی مردم با انبوه بی شماری از روزنامه ها و رسانه های محلی و سراسری روبرو هستند که همه کمابیش یک چیز می نویسند و تبلیغ می کنند. 

بازهم شوربختانه باید بگویم که این نمونه کارها بویژه در میان «نیروهای چپ» گسترش بیشتری دارد. بخش عمده ای از این نوشته ها بی رودربایستی، رونویسی از دست یکدیگر است؛ بی هیچ اندیشه ای نو یا نگرشی به این یا آن جُستار از زاویه ای نو؛ نوشته هایی بیشتر احساساتی، آمیخته به پنداربافی های روشنفکرانه و سطحی؛ و اندک شماری از آنها نیز در زرورق جمله پردازی های "حکیمانه"، با درهم آمیزی مفهوم های ستیزنده که به روشنی نشان از برداشت و رونویسی از جای دیگر دارند. از همه بدتر، دریافت نادرست و کج و کوله از توانایی های خود و جهان پیرامون آن است که در بخش "جمع بندی ها و نتیجه گیری" نوشتار یاد شده در بالا، نمونه ای از آن موج می زند. برای کم و بیش همه ی آنها «مرغ همسایه همواره غاز است» و همچنان خواهد بود. هنگامی «شوسودوفسکی» برایشان پیامبر می شود و هنگامی دیگر «لوسوردو»، «ژیژک» یا ... مانند موجی که ناگهان بلند می شود و همه شان با چشمان بسته درون آن شیرجه می روند! 

یکی از آنها که شاید یکی از بهترین هایشان باشد، وقت کمیابم را هنگامی چند به خود وامی دارد. به ناچار به آن دل می دهم و سخنانش را با ساده دلی سرشتی خود، جدّی می گیرم. برایم گهگاه نوشتارهایی می فرستد. از درج آن ها در تارنوشتم خودداری می کنم و خواسته اش را برای یادآوری کم و کاستی های نوشته هایش ارج می نهم. با جسم و جانی که دیگر کمتر مجال می دهد، برایش می نویسم؛ و چه کارها که همچنان برجای مانده اند و می مانند ... همه را همواره ساده دلانه بر زمین گذاشته ام تا به پندار خود به نیازی فوری پاسخ دهم؛ با خرسندی و از ژرفای جان و دل! واپسین بار برایم نوشته است: 
«شاید بزرگ ترین سعادت من در این است که بر ضعفهای خود آگاهم و سعی در بر طرف کردن آنها می کنم. بعضی وقتها هم که بحث می کنم، هدفم آموختن بیشتر است. مواردی را که تذکر دادی، دقیق و درست می دانم ولی چه کار کنم که در اغلب موارد نمی توانم رعایت کنم ... در مورد وجود شیوه های برخورد غیر طبقاتی در نوشته هایم هم همینطور. می دانی که من از دل جنبش فدائی برخاسته ام که هیچوقت در بالا بردن سطح دانش و آگاهی اعضای خود کوشش نکرد و اساسا به فکر این مسئله نبود. من فرد خودساخته، خودآموخته و آموزش سیستماتیک ندیده ام ...»۵

با خود می اندیشم: 
«آیا چنین پاسخی عذری بدتر از گناه نیست؟» و به وی، چنین پاسخ می دهم:
«روحیه ضد مذهبی در همه ما چپ ها کم و بیش هست و به نظرم فرآورده دورانی است که در آن چنین روحیاتی به این یا آن شکل و علیرغم سیاست رسمی حزب توده ایران در مدارا با مذهب و احترام به شعائر و سنت های مذهبی، بر بخش عمده ای از جامعه ی روشنفکری آن هنگام زیر تاثیر گونه ای «فرهنگ وارداتی و تقلیدی» از باخترزمین حکمفرما بوده است. شاید به جرات بتوان گفت تک و توکی مانند زنده یاد تقی ارانی وجود داشته اند که با دورنگری، این دشواری ها را می دیده اند و آنها را در شیوه های کار و مبارزه خود وارد می کرده اند. افسوس که چنین آدم هایی را زود از میان برداشته و همچنان برمی دارند. اتفاقا، از میان آنها در جنبش فدایی نیز بوده اند. درخشان ترین شان تورج حیدری بیگوند است که شوربختانه جوانمرگ شد و تنها نوری پرشتاب و گذرا چون شهاب از خود برجای گذاشت. سوخت و به ابدیت پیوست. 

اکنون، پس از گذشت دهه ها از زندگی، کار و پیکار ارانی می توان به روشنی تفاوت شیوه های کار وی را که بر بنیاد دگرگونی های زیربنایی و بدون چپ روی ها یا تندروی های رایج میان حتا بهترین همفکران خود، استوار بوده، دید و از آن آموخت. بی گفتگو، آگاهی بر کاستی های خود که از آن یاد کرده ای، خوشبختی بزرگی است؛ ولی خوشبختی بازهم بزرگتر آنگاه آغاز می شود که برای بهبود این کاستی ها همه کوشش خود را بکار گیریم و آن کاستی ها را پایه ای برای گام های کامیابانه تر فراروی خود نهیم. 

دین و مذهب هزاره ها و سده ها بخش عمده ی فرهنگ جامعه بشری بوده و هنوز هم در تار و پود آن ریشه هایی ژرف دارند. این، نکته مهمی است که از سوی روشنفکران ضدمذهبی نادیده گرفته می شود و بسیاری روشنفکران غیرمذهبی نیز به آن کمتر توجهی دارند. دین و مذهب، هنوز و تا مدت ها پس از دوران ما، حتا پس از نابودی سامانه سرمایه داری که آن را همه سویه پشتیبانی می کند، بخشی از فرهنگ جامعه بشری برجای خواهند ماند. 

از نظر شیوه برخورد دیالکتیکی یا بهتر است بگویم دیالکتیک ماتریالیستی و در ساده ترین (و شاید نارساترین) شکل آن که به عنوان نمونه در کتاب فلسفه مقدماتی ژرژ پلیتزر از آن سخن رفته، «سنتز» یا فرآیند (همنهاد) از کنش و واکنش های میان «تز» (برنهاد) و «آنتی تز» (برابرنهاد) در پی روندی درون ساختاری پدید آمده، هستی می یابد. رویارویی میان ماده گرایی (ماتریالیسم) و«پندارگرایی» (ایدآلیسم) که باورها، پندارها و اندیشه های دینی و مذهبی تنها بخشی از آن را دربرمی گیرند، به درازای تاریخ بشریت، دستکم از هنگامی که آدمی توانست نخستین «مفهوم» ها را بسازد، هستی داشته و از دید من همچنان تا ابد، هربار با چهره ای دیگر پابرجا خواهد ماند. انتقاد سازنده و علمی، روند کنش و واکنش های میان «تز» (نهاد) و «آنتی تز» (برنهاد) را درنظر می گیرد و خود را به جای «سنتز» یا فرآیند (همنهاد) جا نمی زند. از آن گذشته، چنین انتقادی روند تاریخی پدیده و سطح آمادگی و پذیرش انتقاد را در چارچوب این یا آن الگوی مشخص در نظر می گیرد. در غیر این صورت، انتقاد نه تنها به آماج خود دست نمی یابد که در بیشتر موردها، به ضدِ خود نیز دگردیسه می شود. 

انتقاد ما از دین و مذهب، به نظرم نباید جنبه ی عام و یکپارچه داشته باشد. دین ها و مذهب های گوناگون و از آن میان: «اسلام» و «شیعه دوازده امامی» دربرگیرنده حکم هایی است که آنها را از نظر تاثیر و کارکرد خود به سه گروه عمده می توان بخش نمود: 
ـ حکم های مثبت، عدالت جویانه و انسانی که کمونیست ها نه تنها با آنها مخالفتی ندارند که برپایه همین حکم ها می توانند زبان مشترک با پیروان دین ها و مذهب ها بیابند و زمینه های همکاری مشترک بر ضد استثمارگران و استعمارگران را با آنها پی ریزند؛ 
ـ حکم های خنثا که می توان از کنارشان به آسانی گذشت یا آنها را نادیده گرفت؛ و 
ـ حکم های منفی، ضد دگراندیشان، خرافی و تثبیت کننده وضع موجود که نیروهای پیشرو و از آن میان کمونیست ها بسته به شرایط و تناسب نیروهای اجتماعی با آنها به مبارزه برمی خیزند و نادرستی شان را در کوران مبارزه و به یاری تجربه خود توده ها به آنها نشان می دهند. 

در اینجا، نمونه ای از یکی از تجربه های دوران جوانی خود می آورم؛ گرچه همانگونه که می دانی، در ستیزه های فلسفی باید همواره به محدودیت نمونه ها ـ هر نمونه ای ـ توجه نمود؛ زیرا تعمیم های فلسفی از بررسی ها، آزمون ها و آروین های بیشمار نمونه ها فراهم می آیند و یک نمونه هیچگاه نمی تواند نمودار همه آنچه که تعمیم فلسفی به دست می دهد، باشد و همواره از جهاتی، دچار محدودیت است. در کوران انقلاب ۵۷، با دانشجویی هم سن و سال خود، درباره جُستارها و چالش های انقلاب گفتگو و ستیزه ای درازمدت داشتم. این دانشجو گرایش های مذهبی داشت و با آنکه همواره از گفتگو و ستیزه درباره هستی یا نیستی «خدا» پرهیز می نمودم و به اینگونه ستیزه ها باور نداشتم، خود وی هربار جُستار را به این سو می کشاند و نظرم را می پرسید؛ ناچار می شدم با سود بردن از کشفیات اثبات شده ی علمی مانند ریشه ی یگانه همه ی موجودات زنده (برپایه ی کار داروین)، اصل بقاء ماده و انرژی در جهان هستی و ... بدون وارد شدن به آنگونه ستیزه ها که در بالا از آن نام بردم، پاسخ پرسش های وی را بگونه ای غیرمستقیم بدهم. دیرزمانی سپری شد و ما دیگر یکدیگر را ندیدیم. دوستی مشترک، یکی دو سالی پس از آن برایم گفت که چگونه وی در پیِ آن گفتگوها تا مدت ها دچار سردرگمی بوده و پس از آن به الکل روی آورده است. گرچه این نمونه شاید به نظرت نارسا برسد و بسیاری انگیزه ها و علت های دیگر در کشانده شدن آن آدم به الکل تاثیر داشته اند، همواره و هنوز هم از خود می پرسم: 
آیا چنان گفتگو و ستیزه ای ـ با آنکه پایم را از محدوده ای فراتر نگذاشته بودم ـ کار مثبتی بود؟ 

پاسخ وجدانیم منفی است. من ترجیح می دادم وی، همانگونه که پیش از آن به مذهب گرایش داشت، دستکم یک آدم مذهبی خوب و سودمند برای جامعه می شد تا آنکه به آدمی الکلی دگردیسه شود. همین نمونه را با همه محدودیت های آن می توان در بسیاری موردهای همانند تعمیم داد. به عبارت دیگر و شاید ساده تر، اگر چیزی را جابجا می کنی یا دگرگون می سازی باید چیز دیگری را ـ و در این مورد چیز بهتری ـ به جای آن بتوانی بنشانی؛ وگرنه کاری جز هرج و مرج انجام نداده ای. 

از دید من، به دین و مذهب در آنجا باید برخورد نمود که برای تثبیت وضع ناعادلانه به سود طبقات ستمگر به پرورش خرافات رو می آورد و این همه بی ارتباط با اوضاع اجتماعی ـ اقتصادی و سیاسی یک جامعه نیست؛ همانگونه که به عنوان نمونه در ابتدای انقلاب بیشتر سخن از «جامعه عدل علی» و مانند آن بر سر زبان بود و اکنون در اوضاعی دیگر اندیشه «حفظ بیضه ی اسلام» به یاری سرمایه داران و بازرگانان بزرگ درون و برون ایران در کار است. اگر به آثار بزرگان شعر، ادب و سیاست گذشته و کنونی میهن مان نیز بنگریم، بیشترشان به این جنبه ی فریبکارانه و دورویانه ی متولیان رسمی دین و مذهب پرداخته اند. حتا فرزانه ای چون مارکس که دین را افیون توده ها دانسته، در جای خود و با رویکردی تاریخی ـ سیاسی از «انقلاب محمدی» یا «انقلاب اسلامی» نیز یاد نموده است. 

در مورد اکثریت کارگران و زحمتکشان و بطور کلی توده ی محروم از مزایای اجتماعی نیز خود بهتر می دانی که تا چه اندازه در بند اوهام و خرافات بوده و به عقب ماندگی فرهنگی دچارند. بخش عمده ای از این واپسماندگی فرهنگی و اجتماعی را می توان به حساب موهومات و خرافات مذهبی و نقش پلید مروجین آن در میان توده ی مردم گذاشت؛ همان ها که از نخستین روزهای انقلاب و حتا پیش از آن ستیزه کارگر مسلمان و نامسلمان، خودی و ناخودی را پیش کشیدند و در میان توده ی مردم اختلاف افکندند. 

کمونیست ها به هیچ رو به رویارویی با دین و مذهب به مفهوم عام آن نپرداخته و نمی پردازند. با پیش کشیدن جُستارهایی مانند «... امام علی، اولین امام در مذهب تشیع، در یک روز هفتصد نفر از مردان طایفه بنی قریظه را سر برید و اجسادشان را به چاه انداخت ...» (بخشی از نوشته ات) در کردار جبهه ای فرعی به سود چپاولگران اجتماعی و به زیان کارگران، زحمتکشان و بطور کلی توده ی آغشته به باورهای مذهبی، بر ضد خود گشوده ایم تا به دست همان ها ما را سرکوب نمایند. گرچه در اینجا باید بار دیگر روشن نمایم که برخورد کمونیست ها به جُستار دین و مذهب، نه شیوه ای فریبکارانه یا آنچه که به نادرست «تاکتیک» خوانده شده و مانند آنها نیست؛ ریشه ی این برخورد، همانا باور ژرف به این جُستار است که آنها دین و مذهب را به عنوان بخشی از فرهنگ جامعه بشری می دانند، با آن مدارا نموده و حتا آن را پاس می دارند. 

آنچه در بالا شرح دادم، یکی از آن نمونه های مشخص برخورد غیرطبقاتی است. نمونه های دیگر را هم با اندک جستجو و کند و کاو انتقادی خواهی یافت ...»۶ 

ب. الف. بزرگمهر              دوم فروردین ماه ۱۳۹۰ 

http://www.behzadbozorgmehr.com/2011/03/blog-post_22.html 

برجسته نمایی ها و افزوده های درون [ ]، همه جا، از اینجانب است.      ب. الف. بزرگمهر

پانوشت:
۱ ـ بخش عمده ای از این اسناد و مدارک در همان روزهای نخست پیروزی انقلاب به دست ابراهیم یزدی و دستیاری نیروهای برجای مانده ی سازمان اطلاعات و امنیت رژیم ستمشاهی (ساواک) با شتاب از دسترس عموم بیرون آمد و به نقطه یا نقاط ناروشنی تاکنون جابجا و یا سر به نیست شد.

۲ ـ با خود می اندیشی:

خدا را سپاس! سرانجام به جمع بندی و نتیجه گیری رسیدیم! ببینیم چکیده ی این همه پرگویی چیست؟

۳ ـ دانسته از آوردن پیوند این نوشتار خودداری نموده ام؛ آماج من، بررسی و نقد چنین نوشتاری نیست و ارزشی هم برای چنین کاری ندارد. پرداختن به آن بهانه ای است که کاستی و نارسایی عمومی تری را که بویژه دامنگیر «چپ» ایران است، نشان دهم.

۴ ـ این بند، آمیزه ای من درآوردی و از دید من ناشایست نیز دربر دارد که "تحلیلگر" زحمت یک توضیح کوتاه در آن باره را نیز به خود نداده است: «اولیگوپولی های انحصاری»! با توجه به کاربرد واژه «الیگارشی» در جاهای دیگر نوشتار، چنین به نظر می رسد که وی این واژه را با واژه «پول» آمیخته است. «الیگارشی پول» چندان معنایی ندارد. اگر بگوییم «الیگارشی سرمایه» بهتر است. افزون بر این، هنگامی که واژه ای می سازیم باید دستکم در پانوشت آن را توضیح دهیم. به عنوان نمونه، یک زمین شناس ـ اگر بینگاریم چیزی از «اقتصاد سیاسی» نمی داند یا مانند خود "تحلیلگر" برداشتی سطحی از آن دارد ـ کاملا امکان دارد آن را «پول های انحصاری« دوره ی «الیگوسن» (یکی از دوره های دوران سوم زمین شناسی) بپندارد و چون در این دوره هنوز کهن ترین گونه های آدمی نیز در روی کره ی زمین هستی نداشته اند و میمون ها "باهوش" ترین موجودات این دوره به شمار می رفتند، لابد میمون ها این پول های انحصاری را در جایی پنهان نموده اند. آنگاه، پرسش های دیگری نیز پیش می آید که بر دشواری کار بسی می افزاید!

باور کنید، من هم که از نسل همان میمون ها هستم از «اولیگارشی دوحزبی وفادار به منویات اولیگوپولی های انحصاری» چندان سر درنمی آورم!

۵ ـ از یک نامه نگاری ای ـ میلی

۶ ـ همانجا 

... ﻫﺮ ﻛﻪ را ﻧﻴﺴﺖ ادب ﻻﻳﻖ ﺻﺤﺒﺖ ﻧﺒﻮد!

اگر قرار بود هر كس به اندازه ی دانش خود سخن گوید، چه سكوتی بر جهان فرمانروا می شد!
«ناپلئون بناپارت»

ﺧﺴﺘﮕﺎن را ﭼﻮ ﻃﻠﺐ ﺑﺎﺷﺪ و ﻗﻮت ﻧﺒﻮد
ﮔﺮ  ﺗﻮ  ﺑﻴﺪاد  کنی  ﺷﺮط  ﻣﺮوّت  ﻧﺒﻮد

ﻣﺎ ﺟﻔﺎ از ﺗﻮ ﻧﺪﻳﺪﻳﻢ و ﺗﻮ ﺧﻮد ﻧﭙﺴﻨﺪی

آن  ﭼﻪ  در ﻣﺬﻫﺐ  ارﺑﺎبِ ﻃﺮﻳﻘﺖ  ﻧﺒﻮد

ﺧﻴﺮه آن دﻳﺪه ﻛﻪ آﺑﺶ ﻧﺒﺮد ﮔﺮﻳﻪ ﻋﺸﻖ

ﺗﻴﺮه آن  دل ﻛﻪ  در او ﺷﻤﻊ ﻣﺤﺒﺖ ﻧﺒﻮد

دوﻟﺖ از ﻣﺮغ ﻫﻤﺎﻳﻮن ﻃﻠﺐ و ﺳﺎﻳﻪ او

زان ﻛﻪ ﺑﺎ زاغ و زﻏﻦ ﺷﻬﭙﺮ دوﻟﺖ ﻧﺒﻮد

ﮔﺮ ﻣﺪد ﺧﻮاﺳﺘﻢ از ﭘﻴﺮ ﻣﻐﺎن ﻋﻴﺐ ﻣﻜﻦ

ﺷﻴﺦ  ﻣﺎ  ﮔﻔﺖ ﻛﻪ در ﺻﻮﻣﻌﻪ ﻫﻤﺖ ﻧﺒﻮد

ﭼﻮن ﻃﻬﺎرت ﻧﺒﻮد ﻛﻌﺒﻪ و ﺑﺘﺨﺎﻧﻪ ﻳﻜﻴﺴﺖ

ﻧﺒﻮد ﺧﻴﺮ در آن  ﺧﺎﻧﻪ  ﻛﻪ ﻋﺼﻤﺖ  ﻧﺒﻮد

ﺣﺎﻓﻈﺎ ﻋﻠﻢ و ادب ورز ﻛﻪ در ﻣﺠﻠﺲ ﺷﺎه

ﻫﺮ ﻛﻪ را  ﻧﻴﺴﺖ ادب  ﻻﻳﻖ ﺻﺤﺒﺖ ﻧﺒﻮد

حافظ شیرازی

خواب نوشین روان از زبان یزدگرد سوم ساسانی!

پیش بینی رویدادهای شوم آینده و چیره شدن تازیان بر ایران 

همانا که آمد شما را خبر
که ما را چه آمد ز اختر به سر

ازین مارخوار اهرمن چهر‌گان
ز دانایی و شرم بی‌بهر‌گان

نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد
همی‌داد خواهند گیتی به باد

بسی گنج و گوهر پراگنده شد
بسی سر به خاک اندر آگنده شد

چنین گشت پرگار چرخ بلند
که آید بدین پادشاهی گزند

ازین زاغ ساران بی‌آب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

که نوشین روان* دیده بود این بخواب
کزین تخت بپراگند رنگ و آب

چنان دید کز تازیان صد هزار
هیونان مست و گسسته مهار

گذر یافتندی به اروند رود
نماندی برین بوم بر تار و پود

به ایران و بابل نه کشت و درود
به چرخ زحل برشدی تیره دود

هم آتش بمردی به آتشکده
شدی تیره نوروز و جشن سده

از ایوان شاه جهان کنگره
فتادی به میدان او یکسره

کنون خواب را پاسخ آمد پدید
ز ما بخت گردن بخواهد کشید

شود خوار هر کس که هست ارجمند
فرومایه را بخت گردد بلند

پراگنده گردد بدی در جهان
گزند آشکارا و خوبی نهان

بهر کشوری در ستمگاره‌یی
پدید آید و زشت پتیاره‌یی

نشان شب تیره آمد پدید
رگ روشنایی بخواهد برید

پادشاهی یزدگرد، شاهنامه ی فردوسی، جلد نهم، چاپ مسکو 

* کسری انوشیروان ساسانی

... که داشتم دارم


به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم 
به روز شام سیاهی که داشتم دارم

ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید
به سینه شعله ی آهی که داشتم دارم

مرا گناه، غم عشق توست و تا دم مرگ
به دوش بار گناهی که داشتم دارم

اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم

مباش تنگ دل ای گل که من ز شبنم اشک
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم

به عاشقان نظری کن کزان دو نرگس مست
امید نیم نگاهی که داشتم دارم

مرانم از نظر خویشتن به قهر که من
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم

زنده باد استاد محمدجعفر محجوب 

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

از اینجا بری، خوشبخت می شی!

به مناسبت روی آوردن مردم به شکار گنجشک در ایران

گنجشککِ اشی مشی،
لب بوم ما مشی!*

تو دام می افتی،
خوراک آدم می شی!

کی می گیره،
هر آدم ناشی!

کی می کُشه،
قصاب باشی!

کی می پزه،
آشپزباشی!

کی می خوره،
«بی مرغ» باشی!

گنجشککِ اَشی مشی،
لب بوم ما مشی!

از اینجا بری،
خوشبخت می شی!

ب. الف. بزرگمهر (با دستکاری و بازآفرینی سروده ی کهن «گنجشککِ اشی مشی»)

* کوتاه شده ی «مشین» است!

در ولایت امام زمان، برای یک لقمه کباب گنجشک هم چانه می زنند!



اگر این روزها سری به بازار اهواز و البته برخی شهرهای دیگر استان بزنید، می بیند که دست فروشانی حضور دارند که گنجشک های سلاخی شده را به سیخ کشیده اند و در سینی هایی در معرض فروش مردم قرار می دهند. این در حالی است که برخی از مردم از دیدن چنین صحنه هایی شگفت زده و ناراحت می شوند و برخی دیگر با پرداخت پول آنها را تبدیل با لقمه های خوشمزه می کنند.

برخی آنها را کباب می کنند؛ برخی به عنوان گوشت در خورش استفاده می کنند و برخی هم آنها را سرخ می کنند؛ ولی همه این ها باعث شده تا ادامه نسل گنجشکها که بی آزارترین پرنده های دور و بر ما هستند، با خطرات جدی مواجه شود.

جالب اینکه به علت جثه کوچک گنجشک ها، تهیه غذایی از آنها باعث نابودی شمار فراوانی از این پرنده می شود. برای نمونه، برای یک وعده غذای معمولی یک فرد که البته پرخور هم نباشد، دستِکم ۲۰ گنجشک باید شکار و کشته شوند که می توان نتیجه گرفت برای یک وعده غدایی یک خانواده پنج نفری ۱۰۰ گنجشک باید شکار شوند.

خوردن گنجشک ها که روز به روز طرفداران فراوانی پیدا می کند، ادامه زندگی این پرنده را تهدید می کند؛ زیرا هم فروشندگان آن در حال افزایش هستند و هم شمار شکار آن. حتی کار به جایی رسیده که برخی از فروشندگان، شرمنده مشتریان خود در بعدازظهرها می شوند زیرا گنجشکی برای فروش به آنها ندارند.

در گذشته مردم لانه کردن گنجشک در خانه ای را نشانه ورود خوشبختی و خیر و برکت به آن خانه می دانستند؛ ولی حالا چه تغییری در زندگی آدمها پیش آماده که این پرنده کوچک خوشبختی نیز ...

خانمی که در بازار نادری اهواز روزانه شماری فراوانی گنجشک می فروشد در حالیکه با مهارت و سرعت خاصی پرهای گنجشک ها را از بدن آنها جدا می کند و به سیخ می کشید در این خصوص می گوید:
«مردم روز به روز استقبال فراوان تری از این گنجشک ها می کنند و من در روز بیش از هزارتا از آنها را می فروشم.» وی در خصوص اینکه معمولا مشتریانش از چه قشری هستند، می گوید:
«فرقی نمی کند؛ این پرنده ها طرفداران زیادی دارند. از مردم بالای شهر مشتری دارم. از مردم پائین شهر که با چانه زنی خود امان ما را بریده اند نیز مشتری دارم. جدیدا بالا شهری ها برای کلاس گذاشتن این پرنده ها را می خرند و جلو میهمان خود می گذارند.

شیوه فروش گنجشک در اهواز
این فروشنده در خصوص اینکه این گنجشک ها در کدام مناطق صید و شکار می شوند، نیز می گوید: شهرستان دزفول بیشترین حجم شکار گنجشک را به خود اختصاص داده و معمولا بیشتر آنها از این شهر آورده می شوند؛ ولی در اغلب شهرهای استان خوزستان همانند شوشتر و حمیدیه شکار گنجشک صورت می گیرد.

این پرنده ها معمولا به وسیله یک توری بزرگ که روی آن گندم یا سایر مواد خوردنی می گذارند و با کشیدن ناگهانی آن، صید می شوند تا غدای مردمی شوند که برای کلاس گذاشتن این پرنده را در سفره غذایی خود می گذارند.

یکی از فروشنده های دیگر اهواز نیز در این خصوص می گوید:
«از وقتی مرغ گران شده فروش گنجشک بالاتر رفته به گونه ای که عرصه گنجشک جوابگوی تقاضای بی شمار و روبه افزایش مردم نیست.»

وی همچنین می گوید:
«کار من چون شامل یک سینی و یک گونی (کیسه مخصوص آرد) است، مزاحمت چندانی برای کسی ایجاد نمی کند و معمولا از جایی به ما برای عدم کار کردن تذکر نداده اند ضمن اینکه اگر هم روزی قرار است مانع کار ما شوند به راحتی جابه جا می شویم؛ ولی ما مشتری داریم و حتی به صورت تلفنی هم سفارش می گیریم!»

اما شکار بی رویه گنجشک باعث خطرات فروانی برای این پرنده ها شده به گونه یک کارشناس حیات وحش در این خصوص عنوان می کند:
«شکار بی رویه گنجشک در شهرستان دزفول عامل تغییر جثه این پرنده شده است.»

مونا قدسی می گوید:
«طبق مطالعات انجام گرفته در ارتباط با زیست سنجی گنجشک معمولی در شهرستان دزفول در استان خوزستان، اختلاف معنی داری در برخی از متغیرهای کمی مربوط به بیومتری این گونه، از جمله طول بدن و وزن بدن، در مقایسه با مناطق دیگر مشاهده شده است که این می تواند به دلیل مصرف غذایی بیش از حد گنجشک در جوامع انسانی شهرستان دزفول باشد.»

وی تصریح می کند:
«پرندگانی نظیر گنجشک به دلیل قدرت سازگاری زیاد، دامنه بردباری وسیع و تنوع رژیم غذایی دارای پراکنش وسیعی هستند و در مناطق مسکونی، زمین های زراعتی، باغ ها و عموما در جوار محل زندگی انسان ها به سر می برند.»

قدسی می گوید:
«شهرستان دزفول با داشتن آب و هوا و پوشش گیاهی مناسب، شرایط مناسبی برای رشد کافی این پرنده را دارد بنابراین تنها موردی که می تواند کاهش جثه این پرنده را در پی داشته باشد، شکار بیش از حد است. شکار این پرنده در دزفول توسط صیادان و مردم محلی به حدی زیاد است که پرندگان صید شده به شهرستان های مجاور نیز توزیع می شود.»

این کارشناس حیات وحش تصریح می کند:
«نتایج تحقیقات حاکی از آن است که شکار و فشار صیادی بی رویه در دزفول منجر به کاهش جثه گونه گنجشک شده و ادامه این روند در طولانی مدت، بدون مدیریت صحیح منجر به کاهش جمعیت این پرنده خواهد شد؛ در نتیجه بایستی برنامه ریزی اصولی و مدیریت صحیح در ارتباط با شکار این پرنده در دزفول انجام پذیرد.»

گنجشکها پرندگانی هستند کوچک با منقار کلفت و مخروطی و پاهای نسبتا کوتاه که اغلب پر و بال رنگارنگ ندارند. بیشتر به صورت اجتماعی به سر می برند و به طور دسته جمعی زاد و ولد می‌کنند و پروازی نیرومند ندارند.

گنجشک معمولی به طول ۱۴ تا ۱۵ سانتیمتر است. گنجشک نر تارک خاکستری پررنگ پس گردن بلوطی، گلوی سیاه، گونه ها و سطح شکمی سفید مایل به خاکستری است. در پرواز خط بالی کوتاه و نسبتا واضح و دمگاه خاکستری دارد. پرنده ماده و نا بالغ فاقد سیاهی گلو در سطح پشتی قهوه ای تیره و در سطح شکمی سفید چرک است.

زیستگاه گنجشکها مناطق مسکونی، کشاورزی است و به ندرت دور از محل آدمی زندگی می کنند. در سوراخها و پرچینها، روی شاخه های درخت و در مناطق مختلف لانه می سازند. گنجشک امروزه تقریبا در همه جای دنیا یافت می‌شود. بیشتر گنجشکها آوازی دلفریب و موزیکال دارند. اغلب گنجشکان لانه خود را در بوته زارها و علفزارها می سازند، اما نوعی گنجشک لانه اش را در جاهای بلندتری نسبت به گنجشکان دیگر می‌سازد. گاهی لانه را برفراز درختان همیشه سبز تا هشت متر ارتفاع می سازد. لانه آنها از خار و خاشاک و الیاف گیاهی، وگاهی از شاخه‌های کوچک درختان است.

موسم تخمگذاری گنجشکها معمولا از نیمه فصل بهار آغاز می شود و تا اواخر پائیز ادامه دارد. ماده از چهار تا شش تخم سفید رنگ با علائم سرخ ــ قهوه‌ای می گذارد. گنجشکهای که در نواحی معتدل به سر می برند گاه با فرا رسیدن پائیز و زمستان به سوی نواحی گرم مهاجرت می کنند.

به هر حال در حالی که حیات وحش روز به روز در حال دور شدن از زندگی ماشینی آدمها است تنها گنجشکها به دلیل قدرت بالای آنها در کنار آمدن با شرایط محیطی هستند که با جست و گزیر و آوازشان برخی اواقات روحی تازه به کالبد زندگی خشک آدمها می دمند ولی تداوم شکار بی رویه آنها برای لذت چند لحظه ای شکستن استخوان های ظرفیت این پرنده کوچک خوشبختی شاید به زودی دیدن پرواز گنجشکها در خیابان و کوچه را نیز به حسرت تبدیل کند.

برگرفته از «مهر»       ۶ امرداد ماه ۱۳۹۱

این گزارش از سوی اینجانب ویرایش و پیرایش شده است.  عنوان و برجسته نمایی های متن نیز از آنِ من است.     ب. الف. بزرگمهر


در ولایت امام زمان، کار به فروش ساعتی زنان و دختران رسیده است!


هم اکنون چند تارنگاشت مجازی به طور غیر قانونی ولی در ابعاد وسیع با موضوع ازدواج و صیغه موقت در تهران فعال هستند و بارها وزارت ارشاد و وزارت ورزش و جوانان صدور مجوز برای این گونه تارنگاشت ها را تکذیب کرده اند.

این تارنگاشت ها که به گفته برخی منابع آگاه توسط برخی گروه های غیر مسلمان برای ترویج فحشا و فساد طراحی شده است به منظور تخریب احکام شرعی و دینی در بخش های مختلف تارنگاشت خود به درج روایات و آیات و نفل قول هایی از علما و بزرگان پرداخته اند. این در حالی است که تا کنون صدها ازدواج که ارتباط اولیه آنها در فضای مجاری ایجاد شده به طلاق و حتی سرقت و تجاوز و قتل منجر شده و برخی از رسانه های مسئول به کرات در مورد عواقب این دست تعاملات جنسی در اینترنت اخطار داده اند.

برخی رسانه ها به نقل از معاون دادستان تهران به برخورد شدید با این متخلفان اینترنتی اشاره کرده اند. محمد حسین زاده در رسانه ها از تنظیم متن کیفر خواست بیشتر این تارنگاشت ها به جرم کلاهبرداری خبر داده است.

صاحبان این وبتارنگاشت ها که هویت اصلی آنها برای مخاطب کاملا مجهول است در صورت دستگیری به حبس محکوم خواهند شد. مهدی دواتگران، عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاستهای خارجی مجلس هم با تشریح موارد حقوقی و کیفری برای برخورد با تارنگاشت‌های همسریابی گفته است:
«براساس قانون کسانی که بدون داشتن مجوز وبا عناوین و روشهای موهوم وجوهی را دریافت می کنند، کلاه‌بردار بوده و برای آنها از یک تا ۷ سال مجازات حبس در نظر گرفته است.»

جالب اینجاست که تبلیغات برخی از بانک های کشور نیز در این تارنگاشت ها به چشم می خورد.

خرداد ماه امسال رسانه‌ها از فعالیت مرکزی خبر دادند که در کار «صیغه ساعتی» است و مدیرش هم ادعا می‌کند کارش کاملا مطابق با قانون و موازین شرعی است و با دریافت ٤٠ هزار تومان کارمزد، روزی بیش از ٢٠ قرار صیغه ترتیب می‌دهد.

نام این تارنگاشت هم به کمیته بررسی مصادیق جرائم رایانه‌ای ارسال شده و با شکایت رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، پلیس فضای تولید و تبادل اطلاعات (فتا) رسیدگی به پرونده گردانندگان تارنگاشت را آغاز کرده است. اما این سامانه اینترنتی تا تاریخ ٣ امرداد هم به روز شده و آگهی‌هایی متناسب با حال و هوای ماه رمضان هم دارد؛ از جمله اینکه متقاضیان «بعد از افطار» پذیرش خواهند شد.

برگرفته از «رویداد»

این گزارش اندکی از سوی اینجانب ویرایش شده است. عنوان آن نیز از آنِ من است.     ب. الف. بزرگمهر

۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه

آیا شایسته ی ریشخند نیستیم؟


روزنامه نگاری که به گفته ی خود گویا از سر شکم سیری سخن نمی گوید، درباره ی جُستار گرانی مرغ و شوخی ها و لطیفه هایی که مردم ایران و جهان پیرامون آن می سازند، پرسش زیر را در میان نهاده است(نوشتار زیر این یادداشت):
«... آیا شأن انسانی ما هم اقتضا می‌کند که جُستاری مانند ”مرغ“ به مسأله و اولویت نخست ما تبدیل شود؟» وی در جای دیگری از نوشتارش می افزاید:
«... هر روزه در فضای مجازی، تصاویر و ویدئو‌هایی از صف‌های طولانی مردم برای دریافت مرغ در ایران منتشر می‌شود که کشورمان را کشوری قحطی‌زده نمایش می‌دهد و به دنبال آن، واکنش رسانه‌های غربی را به دنبال دارد.» و کمی جلوتر پرسش خود را پی گرفته، این بار زیرپا نهاده شدن «کرامت انسانی» را پیش می کشد:
«آیا رفتار اجتماعی ما هم در قبال مسائلی از این دست، درخور و شایسته ‌شأن انسانی ما است؟ مرغ که سهل است؛ کمبود کالایی حیاتی‌تر از آن هم آیا باید ما را به چنین رفتاری وادار کند که کرامت انسانی خود را زیر پا بگذاریم؟» و سرانجام، با اشاره رفتار و کردار مردم در سالهای نخست انقلاب و جنگ گرانبار شده ی «صددام» و پشتیبانان امپریالیستی وی بر ضد انقلاب ایران، چنین اندرز می دهد که:
«... فارغ از هر بی‌تدبیری که می‌خواهیم در این لحظه رفتار خود را نتیجه آن بدانیم، بهتر است کمی هم به رفتار خود بیندیشیم.»

سخنان وی، رویهمرفته نشان از آن دارد که با روزنامه نگاری رسمی* سر و کار داریم که قلم را به مزد گرفته است. با این همه، بیایید بینگاریم که از روی راستی، درستی و باوری دلسوزانه اینها را نوشته است.

پیش از هر چیز و برای کوتاه تر نمودن سخن درباره ی هماوندی (رابطه) میان «شأن و کرامت انسانی» با «مرغ» یا کلی تر: سیر کردن شکم، بهتر است آن را از آخوندها پرسید؟ آنها به این هماوندی حتا پیش از انقلاب نیز پی برده بودند! زبانزد توده ای نیز در این باره می گوید:
«آدم گرسنه دین و ایمان ندارد!» آرش این زبانزد، شأن و کرامت و بسیاری چیزهای دیگر هماوند با آن را نیز دربر می گیرد. آیا از زنی که برای سیر نمودن شکم کودکان گرسنه اش در پی «مرغ» می دود، می توان خواست که کرامت انسانی ات را نگه دار و بردبار باش؟! آیا این روزنامه نگار، درس آخوندی خوانده که چنین اندرزهای بیمایه ای به توده ی مردم از توش و توان افتاده می دهد؟ آیا وی نمی بیند که این پدیده که هنوز ـ و شاید به دلیل همان شأن و کرامت انسانی بیجا ـ از درازا و پهنای کمی برخوردار است، بزودی ممکن است به شورش های کور مردم گرسنه، آنگونه شورش هایی که از درون آن بلاهای بسیار دیگری برخیزد، فراروید؟

آیا توده های مردم حتا از این حق برخوردار نیستند که دستِ کم با شوخی و هجو و طنز از دردهای جانکاه اجتماعی و اقتصادی خود اندکی هم شده بکاهند؟!

وی به بردباری توده های مردم در سال های جنگ اشاره دارد و به این جُستار ساده، اندکی باریک نمی شود که آن دوره با آنکه بازرگانان و داد و ستد کنندگان ریز و درشت کالاهای مورد نیاز مردم، بیش ترین سود و بهره را به بهانه ی جنگ از توده ی بردبار و فداکار مردم بردند و خود و فرزندان شان کم ترین کاری در پشتیبانی از آب و خاک ایران نکردند، با دوره ی کنونی تفاوت بنیادین دارد. آن هنگام با آنکه خون زیادی از انقلاب رفته بود، مردم هنوز به آینده امیدوار بودند؛ هنوز ضدانقلاب نتوانسته بود همه ی جایگاه های مهم سیاسی و اجتماعی را به چنگ آورد و گام به گام به «برکت جنگ» و چنگ اندازی در اقتصاد، خود را از زیر آوار انقلاب بیرون می کشید. نمی خواهم آن هنگام را با دوره ی بسیار سختی که توده های قهرمان مردم ویتنام از سر گذراندند، بسنجم؛ این سنجشی بی هیچگونه زمینه ای برای سنجش است (قیاس مع الفارق). به عنوان نمونه ای درخشان به آن اشاره می کنم که جُستار، بیش تر روشن شود:
توده های مردم آن کشور، بسیاری سختی ها، رنج ها و حتا گرسنگی ها را با بردباری و استواری پشت سر گذاشتند و زیر بار زور و فشار امپریالیست ها نرفتند؛ زیرا در آن کشور، حاکمیت و کارگزارانی خردمند از گونه ی خود توده ی مردم بر سرِ کار بود و همچنان نیز هست. این ها را توده ی مردم آن کشور نیک می دید و برای پیشبرد آرمان های والای آدمی، نه تنها برای خود که برای دیگر مردمان جهان، دندان روی جگر گذاشته، با امپریالیست های ژاپنی، فرانسوی و سرانجام با امپریالیست های آزمند و اهریمن خوی ایالات متحد با همه ی نیروی خود جنگیدند؛ پیروز شدند و برترمنشی یانکی را برای نخستین بار خرد و نابود کردند؛ ولی آیا این ها با آنچه در کشورمان می گذرد، از بنیاد سنجیدنی است؟

آیا از توده ی مردمی که برای پیشبرد انقلاب خود، آنهمه جانفشانی نمود و بسیاری از فرزندانش را در جبهه های جنگ از دست داد، انتظار دارید برای کمی بیش تر پابرجا ماندن رژیمی ضدانقلابی، دزد و فرومایه که هست و نیست میهن مان را به باد داده و کارگزارانش از مدت ها پیش تاکنون در پی پر نمودن جیب خود بوده و هستند، فداکاری کند؟! آیا هماوندی میان جُستار «شأن و کرامت انسانی» که  «روزنامه نگار» آن را به توده های مردم اندرز می دهد با چگونگی رژیمی که بر سرِ کار است، روشن است؟

آیا توده ی مردم حق ندارد، این رژیم و دولت و کارگزاران بیشرم آن را ریشخند کند؟ و پرسش فرجامین که چندان دور و دیر نخواهد بود:
آیا چنانچه نتوانیم، به هنگام و پیش از آنکه دیر شود، چنین رژیم پوسیده و آبروباخته ای که مایه ی سرافکندگی همه ی ما ایرانیان است را خودمان سرنگون کنیم ـ و این کار بدست نیروهای اهریمنی سرمایه همراه با فروپاشی ایران زمین انجام گیرد ـ مردم جهان حق ندارند بگویند:
در آنجا مردمانی می زیستند با فرهنگ باستانی زنگار بسته، ناتوان و ناسزاوار در کشورداری که بسیار گفتند و به آن عمل نکردند ...

آیا «روزنامه نگار»، جُستار را بگونه ای واژگون در میان نمی گذارد؟ آیا هنگامی که توده ی مردم ایران، رژیم و کارگزاران ریز و درشت آن را درست و بجا ریشخند می کنند، از رسانه های باختری و مردم جهان انتظار داریم ما را ریشخند نکنند؟

آیا آنچه رژیم به انجام رسانده و کم و بیش در هر موردی سرافکندگی ایرانیان را در پی داشته، به پای همه ی مردم ایران نوشته نمی شود؟ آیا شایسته ی ریشخند نیستیم؟

ب. الف. بزرگمهر        ششم امرداد ماه ١٣٩١  


* «پذیرش آگاهانه ی دشواری ها همان چیزی است که همیشه آدمی را از حیوانات اهلی چون مرغ و خوک و روزنامه نگار رسمی و طوطی و مانند آنها بازمی شناساند.»      «ایگناتسیو سیلونه»


||||||||

جهان به خاطر مرغ ما را مسخره می‌کند!

در میان پیام‌های اخبار مرتبط و کمی مرتبط و کاملا بی‌ ارتباط به بهای مرغ و گوشت، هر روز چندین کامنت با این مضمون دیده می‌شود که:
«راستی مرغ کیلویی چنده الان؟»

این شاید برخاسته از نوعی شوخ‌طبعی خواننده‌ها باشد؛ ولی آنچه مطرح است، این که این روز‌ها، «مرغ» به مسأله ی نخست مردم ما تبدیل شده است؛ ولی آیا شأن انسانی ما هم اقتضا می‌کند که جُستاری مانند «مرغ» به مسأله و اولویت نخست ما تبدیل شود؟

بی‌گمان، نویسنده نمی‌خواهد خود را تافته جدا بافته‌ای بداند که درکی از فضای اقتصادی این روزهای کشور ندارد و از سر شکم سیری برای شما نسخه می‌پیچد. این روز‌ها همگان از بهای مرغ آگاهیم و گذشتن بهای آن از مرز هفت هزار تومان، معادلات سبد غذایی همه ‌ما را به هم ریخته است. پای مسوولان هم به عنوان متهمان ردیف اول ماجرا، همیشه به میان بوده و تا آنجا که می‌شده، به آنان و سیاست‌هایشان انتقاد کرده‌ایم؛ اما چه سود؟

کسی حتی عذرخواهی هم نکرده که بازار از کنترلش خارج است. آنها تا توانسته‌اند وعده داده‌اند و کمتر عمل کرده‌اند؛ چنان که ناتوانی‌شان در مهار بهای بازار را می‌بینیم؛ اما از تکرار این مکررات چه چیز به دستمان می‌آید؟ مرغ ارزان نشد و وعده‌های چندین و چندباره مسوولان هم محقق نشده است!

این بار اما سخن از رویدادهایی است که در این روزها رخ داده و بازتاب‌های جهانی پیدا کرده و به نوعی، موجب تمسخر ما در رسانه‌ها و فرهنگ‌های دیگر می‌شود. هر روزه در فضای مجازی، تصاویر و ویدئو‌هایی از صف‌های طولانی مردم برای دریافت مرغ در ایران منتشر می‌شود که کشورمان را کشوری قحطی‌زده نمایش می‌دهد و به دنبال آن، واکنش رسانه‌های غربی را به دنبال دارد.

در این باره به تازگی فرید زکریا نیز در بخش خبری خود در تلویزیون «سی‌.ان‌.ان» در گزارشی به این جُستار پرداخته و با نمایش بخش‌هایی از «انیمیشن» فرار مرغی، به نوعی روزهای [گُه] مرغی ایران را به سخره گرفته است.

شاید شما بگویید این آن عده از مسوولان بی‌کفایت هستند که باید خجالت بکشند؛ اما آیا رفتار اجتماعی ما هم در قبال مسائلی از این دست، درخور و شایسته ‌شأن انسانی ما است؟ مرغ که سهل است؛ کمبود کالایی حیاتی‌تر از آن هم آیا باید ما را به چنین رفتاری وادار کند که کرامت انسانی خود را زیر پا بگذاریم؟

گیریم دولت یا هر نهاد و ارگان دیگری که توانایی کنترل بازار را ندارد و با تشکیل صف‌های طولانی، به عزت انسانی شهروندانش توهین می‌کند، به این مشکل بزرگ توجه ندارد؛ خود ما چه؟ آیا خود ما هم نباید برای خودمان احترام قائل باشیم؟

آیا خرید یک هفته، یک ماه و چند ماهه مرغ، می‌تواند ما را از آنچه می‌ترسیم، نجات دهد؟ واقعیت این است که این رویدادها در سال‌های  سخت تر جنگ نیز برای ما رخ نداد؛ بنابراین، فارغ از هر بی‌تدبیری که می‌خواهیم در این لحظه رفتار خود را نتیجه آن بدانیم، بهتر است کمی هم به رفتار خود بیندیشیم. این فیلم تلنگری هم زمان به مسوولان و مردم است . دولت مسوول این وضعیت است ؛ اما ما مردم به کجا می رویم؟!

برگرفته از «تابناک»

این نوشتار از سوی اینجانب ویرایش و تا اندازه ای پاکیزه و پارسی نویسی شده است. افزوده ی درون [ ] نیز از آنِ من است.    ب. الف. بزرگمهر


۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

کار از حاجت گذشته و کارد به استخوان رسیده است!


به پرسش و پاسخ زیر کمی باریک شوید و آن را با روز و روزگار توده های مردم ایران بسنجید! آنگاه، بخوبی دست تان می آید که تا چه اندازه نادان، واپسگرا، وامانده در گشایش دشواری های مردم و از همه چشمگیرتر فریبکارند.

پرسشی از آخوندی به نام «وحید خراسانی» شده که نیمی از پاسخ را در آن چپانده و به خورد وی داده اند؛ پرسش، بگونه ای است که از دو حالت دستِ بالا یا دستِ پایین (و نه میانگین!) بیرون نیست؛ یا نادانیِ تمام عیاری در آن نهفته یا تردستیِ بسیار باریک که اگر پاسخ دهنده نیز، آدمی نادان یا فریبکار باشد١، در و تخته پیشاپیش با هم جفت شده و نتیجه یکی است؛ زیرا پاسخ دهنده همان را پی می گیرد که برایش آماده نموده اند؛ چنانکه گویی، پیشاپیش همدستی در کار بوده است:
«من این را می پرسم و تو آن را بگو!»

پرسش چنین است:
«آیا توسّل به اهل بیت و حاجت خواستن از ایشان با اینکه همه‌ی امور در دست خداست، منافات ندارد؟» و نکته ی محوری و کژدیسه شده در این پرسش، همان است که آن را برجسته نمایش داده ام. آرش آن نیز ساده و روشن این است که هیچ پدیده و رویدادی بدون خواست (مشیّت)، اراده و دستور (اذن) خداوندی روی نمی دهد و به انجام نمی رسد. بنیاد چنین شیوه ی نگرشی نیز که برخی اندیشمندان دینی کوشش نموده اند، آن را به اراده ی آدمی پیوند داده و راه میانبری یابند، برخی آیه های قرآن است که به روشنی خواست و اراده ی آدمی را هیچ شمرده و همه چیز را پیشاپیش از سوی خداوند تعیین شده می داند. یکی از این آیه ها چنین است:
«ما قطعتم من لینه او ترکتموها قائمه علی اصولها فباذن الله و لیخزی الفاسقین» (آیه ی پنجم از سوره حشر)
«هر درخت نخل با ارزشی را که قطع کردید یا آن را به حال خود واگذاشتید، همه به اذن خدا بوده و برای آن بود که فاسقان را رسوا کند».٢

بر پایه ی این شیوه نگرش واپسگرایانه و توجیه کننده ی تیره روزی و بدبختی شمار میلیونی مردم در کنار "خوشبختی" و سروری انگل های اجتماعی، توده ی مردم هیچ نقشی در سرنوشت خود ندارند و آنچه هست، همان است که خداوند رحمان و رحیم خواسته و اراده نموده است؛ حداوندی که بی اجازه ی او برگ از درخت نمی ریزد! بر بنیاد این شیوه ی نگرش که زیر پوشش دین و مذهب، بهره ها و سودهای کلان بهره کشان در هر دوره ای از تاریخ را پاس می دارد، انقلاب بهمن ١٣۵۷ ایران نیز کار توده های مردم نبوده و خواست خداوند و امام زمان، سبب سوار شدن مشتی دوالپای انگل و مفتخوار بر گرده ی آنها بوده است.٣

از صغرا و کبرای سخنان آخوند نادان و فریبکار که بگذریم، فشرده ی آنچه در تایید آن نکته ی کژدیسه شده در پاسخ وی می یابیم، جمله ی زیر است:
«انبیاء بزرگ الهی نیز به اذن خدای تعالی به روا نمودن حاجات مردم اقدام نموده و به اذن خدای تعالی اموری را که از عهده‌ی انسان‌ها خارج است، انجام می‌دادند ...»

به این ترتیب، فشرده ای از پرسش و پاسخ، چنین از آب در می آید:
چون «همه‌ی امور در دست خدا ...» و «... از عهده‌ی انسان‌ها خارج است »، «شیعه به ائمه متوسل می‌شوند و از ایشان چیزی طلب می‌نمایند؛ از این جهت ... که ائمه حجّت خدا بوده و وسیله و واسطه بین خلق و خدای تعالی می‌باشند و هر عطایی که از ایشان برسد به اذن خدای تعالی و فضل اوست ...»

این سخنان آرش دیگری نیز در خود می پرورد که چنانچه «حاجت» های شما پذیرفته نشد، به هر آنچه بر سرتان آمده و می آید، خرسند باشید و دست به نافرمانی نزنید؛ زیرا خواست و اراده ی خداوند چنین بوده است.

نکته ی دیگر که به نوبه ی خود مهم است، کاربرد واژه ی «حاجت» بجای «ضروریات» در پرسش و پاسخ است. اگر بینگاریم که پرسشگر، آرش واژه ی «حاجت»٤ را درست نمی داند، آخوند وحید خراسانی باید آن را نیک بداند! بنابراین، به گمان بسیار خود را به نادانی می زند که خواست ها و نیازهای توده های مردمی که گاه به نان شب خود نیز نیازمندند و بچه هایشان گرسنه سر بر بالین می گذارند را حاجات می نامد.

ب. الف. بزرگمهر      چهارم امرداد ماه ١٣٩١

پانوشت:

١ ـ در موردهایی اینچنین، بیشتر آمیخته ای از هر دو بوده و نمونه ی مشخص آن آخوندی به نام هاشمی رفسنجانی است!

٢ ـ فشرده ای از «تفسیر المیزان»:
«ما قطعتم من لینه او ترکتموها قائمه علی اصولها فباذن الله و لیخزی الفاسقین»:
«شما هیچ درخت نخلی را قطع نمی کنید و هیچ یک را سرپا نمی گذارید، مگر به اذن خدا و همه اینها برای آنست که خدا فاسقان را خوار وذلیل کند» روایت شده که رسول خدا ص دستور دادند که نخلستان بنی نضیر را قطع کنند، همینکه چند نخل را قطع کردند، یهود فریاد برآوردند:
ای محمد تو همواره مردم را از فساد در زمین نهی می کردی؟ حال این درختان خرما چه گناهی دارندکه آنها را قطع می کنی؟ در جواب آنها این آیه نازل شد و فرمود:
«شما مسلمین هیچ نخلی را قطع نمی کنید وبه جا نمی گذارید، مگر به اذن خدا، چون اراده کرده که مصالحی را به ظهور برساند و از جمله این مصالح این است که فاسقان بنی نضیر را خوار و ذلیل ‌ کند.»
(http://tadabbor.org/?page=tadabbor&SOID=59&AYID=5&TPIV=T2)

برخلاف سخنانی که از سوی برخی از به اصطلاح دانشمندان دینی گفته شده و می شود، کتاب قرآن که مدت ها پس از مرگ محمد پیامبر اسلام گردآوری و نوشته شده، نیز مانند سایر کتاب های دینی، به درازای تاریخ بارها بازنویسی و درونمایه ی آن مورد دستبرد قرار گرفته است. اینِ، یکی از نمونه های آن است که خداوند به میانجیگری محمد، آیه را برای جلوگیری از زد و خورد میان مسلمین که به کار ناشایستی دست زده بودند و سوزاندن دل یهودیان درون دژ که آن نخل ها کاشته ی دست و از آنِ آنها بوده، فرو فرستاده (نازل نموده) است! به گمان بسیار، صورت نخستین آیه، چنین بوده است.  ب. الف. بزرگمهر

٣ ـ به گفته ی گستاخانه و بیشرمانه ی آن آخوند دلقک کاشی سال ها پیش از این!

٤ ـ در مجمع السلوک آمده است : ضرورت مقداری را گویند که آدمی بی آن بقا نیابد و آن را حقوق نفس نیز گویند و حاجت، مقداری را گویند که آدمی بی آن بقا یابد؛ معهذا بدان محتاج شود، چون جامه ی دوم بالای پیراهن و نعلین در پای. (واژه نامه ی دهخدا)

|||||||||

چرا مردم از امامان حاجت می‌خواهند؟

حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی در پاسخ به این پرسش که آیا توسّل به اهل بیت و حاجت خواستن از ایشان با اینکه همه‌ی امور در دست خداست، منافات ندارد؟ پس چرا مردم از ائمه حاجت می‌خواهند؟ ،بیان داشت:
مسأله‌ی توسل یکی از مباحث بسیار عمیق در فرهنگ اسلام است و توضیح آن نیاز به بحث فراوانی دارد؛ ولی مختصراً به نکاتی اشاره می‌نمائیم اگر شیعه به ائمه متوسل می‌شوند و از ایشان چیزی طلب می‌نمایند، از این جهت است که ائمه حجّت خدا بوده و وسیله و واسطه بین خلق و خدای تعالی می‌باشند و هر عطایی که از ایشان برسد به اذن خدای تعالی و فضل اوست خدای تعالی در سوره‌ی مائده آیه‌ی ٣۵ می‌فرماید «وابتغوا الیه الوسیلة» برای تقرب به خدا وسیله‌ای بجویید.

و از ما خواسته است که در مقام در خواست از او وسیله و واسطه‌ای قرار دهیم و بهترین واسطه و وسیله همان کسانی هستند که خدای تعالی ایشان را حجت قرار داده و در بالاترین درجات قرب قرار داشته و مقرب ترین و نزدیک ترین مخلوقات به خدای تعالی می‌باشند؛ لذا در دعای توسل اهل بیت را شفیع خود در درگاه خدا قرار داده و به واسطه‌ی ایشان به خدای تعالی رو می‌نماییم.

آنچه از آیات قرآن کریم استفاده می‌شود این است که انبیاء بزرگ الهی نیز به اذن خدای تعالی به روا نمودن حاجات مردم اقدام نموده و به اذن خدای تعالی اموری را که از عهده‌ی انسان‌ها خارج است، انجام می‌دادند؛ و این مطلب نه تنها شرک نیست که عین توحید است؛ چرا که تمام این افعال به اذن الهی و دستور او صورت می‌گیرد. لذا در قرآن کریم، سوره‌ی آل عمران آیه‌ی ٤٩ آمده است که حضرت عیسی فرمودند:
«انی اخلق لکم من الطین کهیئة الطیر فانفخ فیه فیکون طیرا باذن الله و ابرئ الاکمه و الابرص و احی الموتی باذن الله» آیا می‌توان حضرت عیسی را به شرک متهم نمود؟

از آنجا که به نصّ قرآن حضرت عیسی، مردگان را به اذن خدای تعالی زنده می‌نماید و این مطلب شرک نمی‌باشد، انجام این امور از اوصیاء پیامبران و اولیاء الهی نیز شرک نبوده و عین توحید می‌باشد.

خاستگاه: تارنگاشت آخوند وحید خراسانی

این پرسش و پاسخ، تنها اندکی در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب ویرایش شده است. برجسته نمایی های متن نیز از آنِ من است.     ب. الف. بزرگمهر

۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

چرا ایران رتبه نخست در عمل زیبایی بینی را دارد؟


سایت شفاف با انتشار گزارشی درباره میزان استقبال از جراحی های زیبایی در ایران، از مخاطبان خود خواسته تا در نظرسنجی این سایت درمورد دلیل اول بودن رتبه ایران در عمل زیبایی بینی شرکت کنند.

عمل بینی در ایران مثل همیشه بازار داغی دارد و گوی سبقت را از سایرین ربوده است. جدیدترین اخبار هم حکایت از کاهش سن این عمل در ایران دارد.

به گفته یک متخصص روانشناس، این عمل هم اکنون در سن های پایین انجام می شود. مصطفی تبریزی گفت:
هرچند سن مناسب برای عمل جراحی زیبایی بینی در بین پسران ١٨ و برای دختران ١۷ سال است، با این وجود امروزه شاهد كاهش سن متقاضیان به ١٤ و ١۵ سال هستیم و این موضوع نشان دهنده این است كه فرد به انجام عملی تصمیم می‌گیرد كه هنوز آگاهی و شناخت كافی از این موضوع و پیامدهای ناشی از آن ندارد.

شاید دیگر این موضوع که هنگام  پرسه زدن در خیابان به وفور چنین افرادی را ببینید که چسب بر بینی دارند و به اصطلاح دماغشان به اندازه یک پسته بالا رفته است، عادی باشد. اما روانشناسان نظری خلاف این دارند.

به گفته این روانشناسان، بیشترین افرادی كه عمل زیبایی انجام می‌دهند كسانی هستند كه عزت نفس و اعتماد به نفس پایین دارند و این افراد در پی دستیابی به تایید نظر افراد دیگر جامعه و جایگاه اجتماعی‌اند؛ در حالیكه این جایگاه حاصل توهم ذهنی آنان است و پیامد و نتیجه عملی و كاربردی برای آنها در جامعه ندارد.

مصطفی تبریزی، روانشناس با تاكید بر رتبه اول ایران در جراحی‌ زیبایی‌بینی در جهان، میزان خودآگاهی فرد و تكامل هویت را مهم‌ترین عامل در این اقدام دانست و گفت:
برخلاف كشور ما جراحی زیبایی لیپوساكشن (كوچك كردن شكم) شایع‌ترین عمل زیبایی در دنیاست كه هدف درمانی دارد.

این متخصص روانشناسی و مشاوره با اشاره به اینكه بسیاری از افرادی كه به عمل جراحی زیبایی تن می‌دهند به «خود ارزشمندی» كه در پی كسبش بودند، نمی‌رسند، اظهار كرد:
این افراد عموما پس از عمل به آن میزان رضایت مورد نظر خود دست نمی‌یابند و چهره و ظاهری كه قبل از عمل در ذهن خود می‌پروراندند را محقق نمی‌بینند و عموما با مشكلات ثانویه دیگری از قبیل مشكلات تنفسی، افتادگی گونه، بازگشت چین و چروك‌های صورت و ... روبرو می‌شوند.

وی ادامه داد:
نارضایتی فرد ازعمل با فشارهای روانی، افسردگی، پشیمانی، پریشانی و سرزنش خود همراه خواهد بود و چون درخواست کنندگان عمل جراحی زیبایی، پیش از عمل تعهدنامه مربوط به عمل جراحی را درخصوص به عهده‌گرفتن تمامی نتایج حاصل از عمل امضاء می‌كنند و طبعا هیچ حق و حقوقی برای اعتراض و شكایت نسبت به نتیجه عمل جراحی خود ندارند.

افرادی كه بینی‌هایشان را عمل می‌كنند به چند گروه تقسیم می‌شوند، عده‌ای هستند كه بینی‌هایشان شكل واقعا نامتعادلی دارند یا دارای مشكلات تنفسی هستند كه این دسته از جراحی‌های زیبایی بینی قابل توجیه و دفاع است. عده‌ای دیگر هم به دلیل چشم و هم‌چشمی‌های موجود در جامعه به این اقدام دست می‌زنند، حتی در مواردی دیده شده است كه فرد عمل زیبایی انجام نداده ولی بر روی بینی خود چسب بینی چسبانده است.

برگرفته از «شفاف»

بخت چندانی برای ویرایش خوب این گزارش نداشته ام. تنها اندکی ویرایش شده و عنوان آن را نیز اندکی دستکاری نموده ام.     ب. الف. بزرگمهر

پی افزوده:

پاسخ شفاف
در پاسخ به پرسش شما که «چرا ایران رتبه اول در عمل زیبایی بینی را دارد؟» باید بگویم:
دلیل اصلی آن، بیش و پیش از هر دلیل دیگر، افزایش شکاف طبقاتی در کشور ماست. شگفت زده نشوید! دلیلش همین است. در شرایطی که با درآمدهای سرسام آور نفتی بویژه در سالیان کنونی و بریز و بپاش آن در میان لایه های میانگین به بالای جامعه (دله دزدی های کوچک و بزرگ و کلان را نادیده گرفته ام!) برخی نمی دانند با این پول های بادآورده چکار کنند و بسیاری از آنها به حکم «میمون هرچه زشت تره، بازیش بیش تره» با سر و کون خود ور می روند تا زیباترش نمایند، هفتاد در صد توده ی مردم ایران زیر و یا در مرز تنگدستی مطلق قرار گرفته و به نان شب نیازمندند.

دلیلی شفاف تر از این سراغ دارید؟

ب. الف. بزرگمهر       چهارم امرداد هزار و سیصد و نود و یک

در ولایت امام زمان، مردم به خرافات کشانده می شوند!


پیاده روهای معابر و خیابان های شلوغ پایتخت، به انحصار فیلم های مستهجن و کتاب های خرافی درآمده است!

کافی است از پیاده روهای خیابان های اصلی پایتخت گذر کنیم تا بساط کتابفروش ها و فیلم فروش ها را که کنار پیاده رو پهن و گاه از ترس ماموران نیروی انتظامی، پوشیده شده است، ببینیم.

دستفروشی عیب و عار نیست؛ بالاخره بعضی ها ناچارند برای گذران زندگی رو به دستفروشی بیاورند؛ اما همین دستفروشی به شرط آنکه سد معبر نباشد و اقلام به فروش گذاشته شده، مخرب نباشند، مورد قبول است.

جن ها را بگیرید! 

این روزها شماری از دستفروشان که شمارشان کم هم نیست، بساط کتابفروشی به راه انداخته اند. فروختن کتاب یکی از بااصالت ترین شغل هایی است که در هر جامعه ای وجود دارد؛ اما زمانیکه کتابفروشی، ارزش ها و هنجارهای فرهنگی، دینی و قانونی را نادیده بگیرد از اصالت می افتد و به شغلی بی ریشه و خطرناک بدل می شود.

بسیاری از دستفروشانی که در پیاده روهای پایتخت و حتی کلانشهرهایی همچون مشهد، شیراز و اصفهان کتاب می فروشند، بدون آنکه هنجارها و ارزش های قانونی و فرهنگی جامعه را در نظر بگیرند، عموما کتاب های «جن گیری و رمالی» می فروشند. این کتاب ها که از ٢٠ هزار تومان تا ٢٠٠ هزار تومان قیمت گذاری شده اند، مروج خرافه و بدعت هستند.

یکی از دستفروشانی که حوالی میدان انقلاب تهران بساط خود را پهن می کند به گزارشگر که در کالبد یک خریدار کتاب با او به صحبت نشسته بود، می گوید:
«کتاب های جن گیری و رمالی به خاطر موضوع اسرارآمیزی که دارند همیشه مورد استقبال هستند.» او می افزاید:
«من چند نفر را می شناسم که با خریدن و خواندن همین کتاب های جن گیری و رمالی، کار و بارشان سکه شده. ماشین مدل بالا خریده اند و جماعتی دورشان جمع شده».

کتب مروج خرافه و مدعی اعمالی همچون جن گیری، ابزار دست شیادانی می شود تا عده ای ناآگاه و ساده دل را دور خود جمع کنند و صدقه سر این ساده دلی ها و جهالت ها، پولدار شوند و قدر و قربی پوشالین برای خود دست و پا کنند.

حراج آیات شیطانی! 

 از دیگر کتاب هایی که از سوی این دستفروش ها عرضه می شود، کتاب آیات شیطانی است که نویسنده آن یعنی سلمان رشدی ـ اهانتگر بزرگ به ساحت مقدس قرآن کریم و پیامبر اسلام(ص) ـ از سوی امام خمینی(ره) مهدورالدم اعلام شد ...

فیلم های مستهجن لای فیلم های هالیوودی

 اما گروهی دیگر از دستفروشان، فیلم می فروشند. این گروه، پیش از این ها راحت تر می توانستند کار کنند؛ اما مدتی است که نیروی انتظامی، به محض مشاهده آن ها دستگیرشان می کند. به خاطر همین هم است که این روزها، آنها فیلم های خود را به جای پهن کردن در گوشه پیاده رو، داخل کیف، کوله پشتی یا ساک می گذارند و از سطح فعالیت علنی خود کم کرده اند!

اما عموم این دستفروشان فقط به فروش فیلم های هالیوودی اکتفا نمی کنند که فیلم های دیگری را عرضه می کنند که مصداق ترویج فساد است؛ آنها فیلم های مستهجن می فروشند. در حقیقت، فروش فیلم هالیوودی، سرپوشی است بر فروش فیلم های مبتذل و جنسی.

این فیلم های مروج بی بندوباری با قیمتی پایین به فروش می رسد! گزارشگر در کالبد یک خریدار فیلم با یکی از این فیلم فروشان خیابانی به گفت و گو نشست. این جوان ٣٢ ساله می گوید:
«مجبوریم فیلم های مستهجن را لای جلد فیلم های خارجی یا ایرانی بگذاریم و بفروشیم؛ چون اگر گیر بیفتیم پدرمان را در می آورند».

برگرفته از «مشرق» با ویرایش و پیرایش درخور از سوی اینجانب. عنوان نیز از آنِ من است. ب. الف. بزرگمهر

کشتار کلرادو بحران هویتی یا تنش اجتماعی ژرف در جامعه ی بحران زده آمریکا


جیمز ایگن هلمز، جوان ٢٤ ساله سفید پوست آمریکایی شاگرد برجسته ی دانشگاه، زاده ی ١٣ دسامبر ١٩٨۷ متهم به کشتن ١٢ نفر و زخمی کردن ۵٠ نفر در یک سینماتئاتر در شهر آورورا (Aurora) در کلرادوی آمریکا است. این رخداد در تاریخ ٢٠ ژولای ٢٠١٢ بسان توفانی سهمگین جامعه ی آمریکا را به لرزه در آورد. همه ی خبرگزاریها در چند روز گذشته با آب و تاب فراوان به این جُستار پرداختند که نشان میدهد چقدر مسوولان رژیم آمریکا از چنین رویدادهایی در این کشور بیم دارند؛ جامعه ای که به ادعای آنها برای دیگر کشورهای جهان الگو و آرزوست.

رخداد کلرادو چندان شگفت و بیگانه به نظر نمی رسد؛ چون سالیانه هزاران نفر در گوشه و کنار این کشور، مسلحانه و غیر مسلحانه کشته میشوند و همواره کوشش شده تا آنها را به مجرمین بالفطره نسبت دهند که اساسا مجرم زاده شده و جای آنها یا در زندان است و یا در گوشه و کنار خیابانها که شمار آنها در سال گذشته از مرز ٤۵ ملیون نفر هم گذشته است؛ کشوری که بیش از دو ملیون و نیم زندانی دارد و به همین اندازه هم در نوبت ایستاده اند تا با اتهامات گوناگون، از آن میان، ورود غیرقانونی به کشور و یا به جرم سیاه پوست بودن که در جامعه آمریکا بشدت کوچک شمرده می شوند و هر خلافی که در جامعه صورت گیرد، انگشت اتهام به سوی آنها نشانه می رود، دوران زندان را که همردیف پایان یک زندگی با امنیت اجتماعی است، سپری کنند.

٩٠ درصد زندانیان آمریکا را سیاه پوستان و آمریکای لاتینی ها دربر می گیرند و تنها ١٠ درصد سفیدپوست هستند. این شوک، آنهم از سوی یک دانش آموخته ی برجسته روشن است که سران حکومت آمریکا را در منگنه نهاده است؛ ترس از آن دارند که نکند این نوع رخدادها در سراسر آمریکا پی گرفته شده، جامعه را به آشوب بکشاند.

سال گذشته در همین هنگام رخدادی مانند آن در شهر اسلو نروژ روی داد که اروپا را شوکه کرده بود؛ ولی باز تاب آن به اندازه رخداد «آرورا» در «کلرادو»ی آمریکا نبود تا جایی که باراک اوباما مسافرت خود را نیمه تمام گذاشته و به عنوان اینکه قصد همدردی با خانواده های قربانیان را دارد، چند ساعتی به آن شهر رفت که خود نشانه ی تاثیر غیر قابل انکار ورشکستگی رژیم آمریکاست؛ رژیمی که در آن میلیونها نفر ساز و برگ یافته به انواع سلاح ها، سالیانه صدها نفر را با عنوان دفاع از خود با اسلحه می کشند که بخشی از آنها دربرگیرنده ی اعضاء خانواده خودشان نیز می شود. نکتهی چشمگیر اینجاست که قانون همواره طرف استفاده کنندگان اسلحه را می گیرد.

جیمز در شهر «سان دیگو» پا به جهان نهاد و در سال ٢٠٠٦ به عنوان شاگرد برجسته، دبیرستان را به پایان رساند. وی در سال ٢٠١٠ آموزش دانشگاهی خود را با نمره ی عالی یا شاگرد برجسته در دانشگاه «کالی فرما» در شهر «ریور ساید» با کامیابی پشت سر گذاشت. در ژوئن ٢٠١١ در دانشگاه کلرادو با عنوان دکترای برنامه ریزی ثبت نام کرد و به ادعای این دانشگاه مدتی بعد با قرمز کردن رنگ موی خود دانشگاه را ترک نمود. این گزارشی است که پلیس ادعا میکند از طریق مسوولان دانشگاه دریافت کرده است و البته جای پرسش فراوان دارد که چرا این جُستار تا این اندازه برای مسوولان این دانشگاه مهم بوده که بی درنگ آن را به پلیس استان کتبی گزارش کرده اند. آیا سامانه ی پلیسی آمریکا همه مسوولان را وادار به مهار آدم ها کرده و غیرمستقیم آنها را وادار به همکاری با سامانه ی امنیتی کرده است؟ می توان نتیجه گرفت که چنین است؛ وگرنه، برپایه ی گزارش پلیس «جیمز» تنها یک تخلف رانندگی داشته که نشان میدهد سرعت مجاز را رعایت نکرده است.

پلیس ادعا میکند که «جیمز» دوماه پیش چهار قبضه اسلحه بهمراه ٦٠٠٠ فشنگ خریداری کرده که یکی از اسلحه ها نیمه خودکار بوده است. گزارش پلیس نشان میدهد که «جیمز» در آغاز بخش دوم فیلم که نامش «طلوع شب تاریک» بوده، تیراندازی را آغاز نموده و موجب رخدادی شده که آبرو و اعتبار آمریکا را بر باد داده است.

این جُستار تا آن اندازه برای حاکمیت آمریکا از اهمیت برخوردار بوده که تنها پس از سه روز «جیمز» را به دادگاه کشانده و اولین نشست محاکمه او را برگزار کردند. آنهم در شرایطی که چهره «جیمز» نشان می داد چه بلایی طی این سه روز بر سرش آورده اند تا جایی که در خود دادگاه تصویرهای کشته شدگان و زخمی شدگان را به همراه خانواده های آنها دانسته برای فشار بیشتر روحی برای تاثیرگذاری در جامعه ی آمریکا در جلو او قرار داده بودند. از تصویر های دادگاه اینگونه برمی آید که جیمز بسیار برانگیخته است.خبرگزاریها از لرزش پی در پی بدن جیمز گزارش داده اند؛ ضمن آنکه همواره به یک نقطه خیره شده و توجهی به تصویرها نکرده است.

به تصویرها ، نوشته ها و برگردان جُستارهای روی آن کمی باریک شوید تا دریابید جامعه ی آمریکا به چه منجلابی گرفتار آمده و چگونه مردم این کشور برعلیه دیگر ملیت ها و کشورها برانگیخته می شوند تا جنایات خود را در چه درون آن کشور و چه در بیرون آن توجیه کنند. شوکی که سینماتئاتر کلرادو در جامعه ی آمریکا پدید آورده، هرچه را که سامانه ی پلیسی ـ نظامی آمریکا ریسیده بود، پنبه کرده و سالها به درازا خواهد کشید و شاید هم بسیار دیر شده باشد تا بتوان مردم را دوباره قانع کرد که این تنها یک رخداد بوده است. در جامعه ی پوسیده آمریکا، ملیونها دانش آموخته وجود دارند که این سامانه را نمی پذیرند و با عملکرد آن سرِ ناسازگاری دارند ...

اگر سیاه پوست بودم، اتهامم همدستی و همکاری با گروه های مواد مخدر بود؛
اگر آمریکای لاتینی بودم، اتهامم یک مهاجر خطرناک بود که اجازه ورود به آمریکا را ندارد؛
اگر یک مسلمان بودم، اتهامم تروریست بودنم بود و نه چیز دیگر؛
من وابسته به هر سه گروه بالا هستم؛ پس محکوم به مرگ!

من ١٢ نفر را کشتم و ۷١ نفر را زخمی کردم؛ اگر مسلمان بودم آنها مرا تروریست خطاب می کردند؛
اگر یک عرب بودم، تیر اندازی من بی بروبرگرد یک اقدام تروریستی بود؛
اگر سیاه پوست بودم، یک جنایتکار و کانگستر بودم؛ ولی من یک سفیدپوستم !
بله، من یک سفید پوستم!

آیا بیماری من هویتی نیست؟

م. راد ٢٣ ژوئیه ٢٠١٢

m.rad@gmx.net

این نوشتار از سوی اینجانب ویرایش شده است. ب. الف. بزرگمهر

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!